دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۲۶۹

سعدی
آن که مرا آرزوست دیر میسر شود وین چه مرا در سرست عمر در این سر شود
تا تو نیایی به فضل رفتن ما باطلست ور به مثل پای سعی در طلبت سر شود
برق جمالی بجست خرمن خلقی بسوخت زان همه آتش نگفت دود دلی برشود
ای نظر آفتاب هیچ زیان داردت گر در و دیوار ما از تو منور شود
گر نگهی دوست وار بر طرف ما کنی حقه همان کیمیاست وین مس ما زر شود
هوش خردمند را عشق به تاراج برد من نشنیدم که باز صید کبوتر شود
گر تو چنین خوبروی بار دگر بگذری سنت پرهیزگار دین قلندر شود
هر که به گل دربماند تا بنگیرند دست هر چه کند جهد بیش پای فروتر شود
چون متصور شود در دل ما نقش دوست همچو بتش بشکنیم هر چه مصور شود
پرتو خورشید عشق بر همه افتد ولیک سنگ به یک نوع نیست تا همه گوهر شود
هر که به گوش قبول دفتر سعدی شنید دفتر وعظش به گوش همچو دف تر شود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه شوریدگی و تسلیم عاشق در برابر معشوقی است که هستی و نیستی او را دگرگون می‌کند. شاعر با بیانی شیوا از رنجِ دشوارِ وصال و بیهودگیِ تلاش‌هایِ عقلانی در برابرِ قدرتِ بی‌بدیل عشق سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که تنها با عنایتِ معشوق است که وجودِ پستِ آدمی به کیمیای عشق بدل می‌شود.

درونمایه اصلی اثر، برتریِ عشق بر زهد و خردِ خشکِ ظاهری است. سعدی با بهره‌گیری از تمثیل‌هایی از طبیعت و زندگی روزمره، مخاطب را به این حقیقت رهنمون می‌کند که دلبستگیِ حقیقی به معشوق، تمامیِ بت‌هایِ پندار و دلبستگی‌هایِ دنیوی را در هم می‌شکند و تنها راهِ رهایی از این تضاد، پذیرشِ عاشقانه و تسلیم در برابرِ این شوریدگی است.

معنای روان

آن که مرا آرزوست دیر میسر شود وین چه مرا در سرست عمر در این سر شود

آنچه من آرزومندِ رسیدن به آن هستم، به سختی به دست می‌آید و تمام عمرم در راهِ رسیدن به این اشتیاق سپری می‌شود.

نکته ادبی: واژه سر در مصراع دوم ایهام دارد؛ نخست به معنی آرزو و دغدغه ذهنی و دوم به معنی عضو سر و جان که در راهِ معشوق فدا می‌شود.

تا تو نیایی به فضل رفتن ما باطلست ور به مثل پای سعی در طلبت سر شود

تا زمانی که تو با لطف و عنایت خود به سوی ما نیایی، تلاش‌های ما بی‌نتیجه است، حتی اگر با تمام توان و پیگیری در راه طلبِ تو گام برداریم.

نکته ادبی: فضل به معنای بخشش و عنایتِ بی‌دریغِ معشوق است که لازمه‌ رسیدن است.

برق جمالی بجست خرمن خلقی بسوخت زان همه آتش نگفت دود دلی برشود

نورِ خیره‌کننده‌ زیبایی تو همچون صاعقه درخشید و خرمن وجودِ خلق را به آتش کشید، اما از میان این همه سوخته، حتی یک نفر هم جرئتِ ابرازِ آه و ناله نکرد.

نکته ادبی: خرمن استعاره از هستی و وجودِ عاشقان است که در برابرِ جمالِ معشوق ناچیز است.

ای نظر آفتاب هیچ زیان داردت گر در و دیوار ما از تو منور شود

ای کسی که درخششِ وجودت همچون آفتاب است، آیا برای تو کوچک‌ترین ضرری دارد که با تابیدنِ نگاهت، در و دیوارِ خانه‌ی حقیر ما را روشن کنی؟

نکته ادبی: نظر آفتاب اضافه تشبیهی است و منظور نگاهِ گرم و حیات‌بخشِ معشوق است.

گر نگهی دوست وار بر طرف ما کنی حقه همان کیمیاست وین مس ما زر شود

اگر تو با نگاهی سرشار از دوستی به ما بنگری، آن نگاه همان کیمیای واقعی است که وجودِ کم‌ارزش و مس‌گونه‌ی مرا به طلای ناب تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: حقه در ادبیات کلاسیک به معنای ظرف یا جعبه‌ی مخصوصِ نگهداریِ کیمیا است.

هوش خردمند را عشق به تاراج برد من نشنیدم که باز صید کبوتر شود

عشق، عقلِ خردمندان را به یغما می‌برد؛ من تا به حال نشنیده‌ام که بازِ شکاری، صیدِ کبوتر شود و کبوتر او را به چنگ آورد.

نکته ادبی: این بیت دارای صنعت پارادوکس (تناقض) است؛ چرا که در طبیعت باز صیاد است اما اینجا عشق نقشِ کبوتر را می‌گیرد و خرد (باز) را شکار می‌کند.

گر تو چنین خوبروی بار دگر بگذری سنت پرهیزگار دین قلندر شود

اگر تو با این زیباییِ خیره‌کننده دوباره از کنار ما عبور کنی، حتی پارسایانِ پرهیزگار نیز دین و آیینِ رسمیِ خود را رها کرده و به شیوه و مسلکِ رندان و قلندران در می‌آیند.

نکته ادبی: قلندر نمادِ آزادی از قیودِ ظاهری و زهدِ ریایی است.

هر که به گل دربماند تا بنگیرند دست هر چه کند جهد بیش پای فروتر شود

هر کس که در گِلِ مشکلات گرفتار شود، تا وقتی کسی دستش را نگیرد و یاری‌اش نکند، هر چه بیشتر دست و پا بزند، بیشتر در گِل فرو می‌رود.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای نشان دادنِ لزومِ تسلیم و پذیرشِ یاریِ پیر یا معشوق به جای تقلایِ نفسانی.

چون متصور شود در دل ما نقش دوست همچو بتش بشکنیم هر چه مصور شود

زمانی که نقش و تصویرِ دوست در دلمان می‌نشیند، ما تمامِ بت‌های دیگر (دلبستگی‌های دنیوی) را که در ذهن ساخته بودیم، درهم می‌شکنیم.

نکته ادبی: بت استعاره از تمامِ تعلقاتِ ذهنی و مادی است که مانعِ پیوند با حقیقتِ مطلق است.

پرتو خورشید عشق بر همه افتد ولیک سنگ به یک نوع نیست تا همه گوهر شود

نورِ خورشیدِ عشق بر همه می‌تابد، اما انسان‌ها مانند سنگ‌ها ظرفیت‌های متفاوتی دارند؛ به همین دلیل همه تبدیل به گوهرِ گرانبها نمی‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ استعدادهایِ ذاتی و ظرفیتِ وجودی افراد در پذیرشِ انوارِ الهی.

هر که به گوش قبول دفتر سعدی شنید دفتر وعظش به گوش همچو دف تر شود

هر کسی که کلامِ سعدی را با جان و دل بشنود، دفترهایِ وعظ و خطابه برایش بی‌ارزش می‌شود و مثل دفِ خیس (که صدایی ندارد) بی‌اثر می‌گردد.

نکته ادبی: دفِ تر کنایه از چیزی است که خاصیتِ اصلیِ خود یعنی تولیدِ صدا را از دست داده و بی‌خاصیت شده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره کیمیا

اشاره به کیمیایِ افسانه‌ای که مس را طلا می‌کند، در اینجا نگاهِ دوست، کیمیایِ تحولِ وجودِ عاشق است.

پارادوکس (تناقض) صیدِ کبوتر شدنِ باز

در طبیعت باز شکارچی است، اما در وادی عشق، عقلِ جسور (باز) مغلوبِ لطافتِ عشق (کبوتر) می‌شود.

کنایه دفِ تر

کنایه از وعظ و پندی که چون از دل برنیاید و با شور همراه نباشد، بی‌اثر و خاموش است.

تشبیه نظر آفتاب

تشبیه نگاهِ معشوق به خورشید که گرما‌بخش و حیات‌بخش است.