دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۲۶۷

سعدی
سروبالایی به صحرا می رود رفتنش بین تا چه زیبا می رود
تا کدامین باغ از او خرمترست کو به رامش کردن آن جا می رود
می رود در راه و در اجزای خاک مرده می گوید مسیحا می رود
این چنین بیخود نرفتی سنگ دل گر بدانستی چه بر ما می رود
اهل دل را گو نگه دارید چشم کان پری پیکر به یغما می رود
هر که را در شهر دید از مرد و زن دل ربود اکنون به صحرا می رود
آفتاب و سرو غیرت می برند کآفتابی سروبالا می رود
باغ را چندان بساط افکنده اند کآدمی بر فرش دیبا می رود
عقل را با عشق زور پنجه نیست کار مسکین از مدارا می رود
سعدیا دل در سرش کردی و رفت بلکه جانش نیز در پا می رود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از توصیفاتِ دل‌انگیز در ستایش محبوب و بیانِ تأثیرِ خیره‌کننده رفت‌وآمد اوست. شاعر با نگاهی عاشقانه، خرامیدنِ یار را به صحرا توصیف می‌کند و چنان فضایِ پیرامونِ او را سرشار از حیات و زیبایی می‌بیند که گویی حضورِ او مرده را زنده می‌کند و طبیعت (خورشید و سرو) را به رشک وامی‌دارد.

درونمایه‌ی اصلی، سلطه‌ی بی‌چون‌وچرایِ عشق بر عقل و جانِ عاشق است. شاعر در این قطعه، تصویری از محبوبِ گریزپا ترسیم می‌کند که بدونِ اعتنا به ویرانیِ دل‌هایِ اهالیِ شهر، راهیِ صحرا می‌شود و در این میان، عاشق ناگزیر است که نه تنها دل، بلکه جانِ خود را نیز در پیِ ردِ پایِ او روانه کند.

معنای روان

سروبالایی به صحرا می رود رفتنش بین تا چه زیبا می رود

آن یارِ بلندبالا و خوش‌خرام به سوی صحرا می‌رود؛ تماشا کنید که رفتنِ او چقدر با وقار و زیباست.

نکته ادبی: «سرو بالایی» استعاره‌ای از قد و قامتِ کشیده و موزونِ معشوق است که در ادبیات کلاسیک بسیار پرکاربرد است.

تا کدامین باغ از او خرمترست کو به رامش کردن آن جا می رود

کدام باغی است که از او خرم‌تر و زیباتر باشد که او اکنون قصدِ آنجا را کرده است تا با حضورش آنجا را طراوت ببخشد؟

نکته ادبی: «رامش» در اینجا به معنای شادی، نشاط و طرب است.

می رود در راه و در اجزای خاک مرده می گوید مسیحا می رود

او در راه گام برمی‌دارد و چنان حیات‌بخش است که گویی در اجزای خاک، مردگان نیز فریاد برمی‌آورند که مسیحایی (زنده کننده‌ای) در حال گذر است.

نکته ادبی: «مسیحا» اشاره‌ای است تلمیحی به حضرت عیسی (ع) که بر اساس باورهای دینی و ادبی، دمِ او زنده‌کننده مردگان بود.

این چنین بیخود نرفتی سنگ دل گر بدانستی چه بر ما می رود

ای بی‌رحم، اگر می‌دانستی که چه دردی بر ما می‌گذرد، هرگز این‌چنین بی‌خیال و سبک‌بال گام برنمی‌داشتی.

نکته ادبی: «سنگ‌دل» استعاره از قساوت و بی‌توجهی معشوق نسبت به رنجِ عاشق است.

اهل دل را گو نگه دارید چشم کان پری پیکر به یغما می رود

به اهلِ دل بگویید که مراقبِ چشمانِ خود باشند، چرا که آن پری‌چهره برای غارتِ دل‌ها از خانه بیرون آمده است.

نکته ادبی: «به یغما رفتن» کنایه از ربوده شدنِ دل و ایمان توسط معشوق است.

هر که را در شهر دید از مرد و زن دل ربود اکنون به صحرا می رود

او که پیش از این، دلِ تمامِ مردمِ شهر، اعم از زن و مرد را ربوده بود، اکنون عزمِ صحرا کرده است.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌ی تأثیرِ عمومیِ زیباییِ معشوق بر همه است.

آفتاب و سرو غیرت می برند کآفتابی سروبالا می رود

خورشید و درختِ سرو از دیدنِ او به خشم و رشک می‌آیند، چرا که انسانی با قامتِ سرو و سیمایِ خورشید در حال گذر است.

نکته ادبی: «غیرت» در اینجا به معنای حسادتِ ناشی از رقابت در زیبایی است.

باغ را چندان بساط افکنده اند کآدمی بر فرش دیبا می رود

باغ را چنان با گل و گیاه آراسته‌اند که گویی آدمی به جای راه رفتن بر زمین، بر فرشی از حریر و ابریشم قدم می‌زند.

نکته ادبی: «دیبا» به معنای پارچه‌ی ابریشمیِ منقش است که در اینجا برای توصیفِ انبوهیِ گل‌ها به کار رفته است.

عقل را با عشق زور پنجه نیست کار مسکین از مدارا می رود

عقل در برابرِ عشق، زور و توانی برای مقابله ندارد و بیچاره باید در برابرِ تندبادِ عشق، راهِ سازگاری و تسلیم را پیش بگیرد.

نکته ادبی: «مدارا» به معنای ملایمت و سازش است؛ در اینجا بیانگرِ انفعالِ عقل در برابرِ شورِ عشق است.

سعدیا دل در سرش کردی و رفت بلکه جانش نیز در پا می رود

ای سعدی، تو دلت را در گروِ او گذاشتی و او رفت؛ اکنون کار به جایی رسیده که جانت نیز در پیِ گام‌های او کشیده می‌شود.

نکته ادبی: «جان در پا رفتن» کنایه از نهایتِ شیفتگی و فداییِ معشوق بودن است.

آرایه‌های ادبی

استعاره سرو بالایی، پری پیکر، آفتاب

تشبیه معشوق به سرو (برای قد) و آفتاب (برای چهره) که به صورت استعاره به کار رفته‌اند.

تلمیح مسیحا

اشاره به معجزه حضرت عیسی در زنده کردن مردگان برای توصیف تأثیر حضور یار.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) آفتاب و سرو غیرت می‌برند

نسبت دادنِ صفتِ انسانیِ حسادت و غیرت به پدیده‌های طبیعی.

مراعات نظیر شهر، صحرا، باغ، خاک

جمع‌آوری واژگانی که در یک حوزه معناییِ مکانی با هم هماهنگی دارند.