دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۲۴۰

سعدی
چه کند بنده که بر جور تحمل نکند دل اگر تنگ شود مهر تبدل نکند
دل و دین در سر کارت شد و بسیاری نیست سر و جان خواه که دیوانه تأمل نکند
سحر گویند حرامست در این عهد ولیک چشمت آن کرد که هاروت به بابل نکند
غرقه در بحر عمیق تو چنان بی خبرم که مبادا که چه دریام به ساحل نکند
به گلستان نروم تا تو در آغوش منی بلبل ار روی تو بیند طلب گل نکند
هر که با دوست چو سعدی نفسی خوش دریافت چیز و کس در نظرش باز تخیل نکند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاهِ اوجِ تسلیم و دلباختگیِ عاشق در برابر معشوق است. شاعر در این ابیات، رنجِ عشق را نه تنها تحمل‌کردنی، بلکه مایۀ مباهات می‌داند و با زبانی فاخر، از بی‌ارزشیِ دنیا و دارایی‌های مادی در برابرِ لحظه‌ای وصال سخن می‌گوید.

فضا و اتمسفرِ حاکم بر این اشعار، ترکیبی از شورِ جنون‌آمیز و آرامشِ قلبیِ ناشی از تعلقِ خاطر است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای طبیعت و اشاراتِ اساطیری، معشوقِ خود را برتر از تمامِ زیبایی‌ها و شگفتی‌ها می‌نشاند و تعهدِ بی‌قید و شرطِ خویش را به تصویر می‌کشد.

معنای روان

چه کند بنده که بر جور تحمل نکند دل اگر تنگ شود مهر تبدل نکند

بنده‌ی عاشق راهی جز صبر و شکیبایی در برابر ستم‌های معشوق ندارد؛ زیرا اگر دل از این سختی‌ها بگیرد و تنگ شود، هرگز مهر و وفاداری‌اش را نسبت به یار تغییر نخواهد داد.

نکته ادبی: واژه «جور» در ادب کلاسیک به معنای ستمی است که عاشق از بی‌مهری معشوق می‌کشد. «تبدل» به معنای دگرگونی و تغییر وضعیت است.

دل و دین در سر کارت شد و بسیاری نیست سر و جان خواه که دیوانه تأمل نکند

من در راه عشق تو، دل و دین و ایمانم را فدا کرده‌ام و این به نظر من اندک است؛ اگر سر و جانم را نیز طلب کنی بی‌درنگ نثار می‌کنم، چرا که عاشقِ دیوانه‌سیرت، اهلِ سبک‌سنگین کردن و تامل نیست.

نکته ادبی: «بسیاری نیست» در اینجا به معنای «کم است» یا «چیز مهمی نیست» به کار رفته است. «تأمل» به معنای درنگ و اندیشیدنِ عاقلانه است که با جنونِ عاشق در تضاد است.

سحر گویند حرامست در این عهد ولیک چشمت آن کرد که هاروت به بابل نکند

در این روزگار می‌گویند سحر و جادو حرام است، اما چشمان تو چنان سحری کرده است که حتی هاروت (جادوگر افسانه‌ای) در سرزمین بابل نیز قادر به انجام آن نبود.

نکته ادبی: اشاره به داستان هاروت و ماروت در قرآن و ادبیات که در بابل سحر می‌آموختند. شاعر زیبایی چشم معشوق را به سحری فراتر از سحرِ اساطیری تشبیه کرده است.

غرقه در بحر عمیق تو چنان بی خبرم که مبادا که چه دریام به ساحل نکند

در دریای عمیق عشق تو چنان غرق شده و از خود بی‌خود گشته‌ام که حتی دغدغه ندارم که آیا این دریا مرا به ساحل نجات خواهد رساند یا خیر؛ غرقگی در عشق تو برایم کافی است.

نکته ادبی: «بحر» استعاره از عشقِ بیکران است. «ساحل» نماد عقل و امنیت است که عاشق از آن دست شسته است.

به گلستان نروم تا تو در آغوش منی بلبل ار روی تو بیند طلب گل نکند

تا زمانی که تو در آغوش من هستی، میلی به رفتن به گلستان ندارم؛ زیرا اگر بلبل چهره‌ی زیبای تو را ببیند، دیگر در پیِ گل نخواهد گشت و آن را رها خواهد کرد.

نکته ادبی: «بلبل» نماد عاشق و «گل» نماد زیبایی‌های ظاهری است که در برابر چهره‌ی معشوق رنگ می‌بازند.

هر که با دوست چو سعدی نفسی خوش دریافت چیز و کس در نظرش باز تخیل نکند

هر کس که مانند سعدی حتی یک لحظه‌ی خوش و آرام‌بخش با محبوب تجربه کند، دیگر هیچ چیز و هیچ کس در نظرش ارزش خیال‌پردازی و دلبستگی ندارد.

نکته ادبی: «تخیل» در اینجا به معنای تصور کردن یا آرزوی چیزی را در سر داشتن است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح هاروت به بابل

اشاره به داستان مشهور دو فرشته‌ای که در بابل سحر می‌آموختند.

استعاره بحر

تشبیه عشق و فضای وجودی معشوق به دریایی عمیق و پهناور.

مبالغه دل و دین در سر کارت شد

بزرگ‌نماییِ ایثار عاشق برای نشان دادن عمق دلبستگی.

تشخیص بلبل

بلبل به عنوان موجودی صاحب اختیار که می‌تواند انتخاب کند به دنبال گل برود یا نه، به تصویر درآمده است.