دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۲۳۵

سعدی
بلبلی بی دل نوایی می زند بادپیمایی هوایی می زند
کس نمی بینم ز بیرون سرای و اندرونم مرحبایی می زند
آتشی دارم که می سوزد وجود چون بر او باد صبایی می زند
گر چه دریا را نمی بیند کنار غرقه حالی دست و پایی می زند
فتنه ای بر بام باشد تا یکی سر به دیوار سرایی می زند
آشنایان را جراحت مرهمست زان که شمشیر آشنایی می زند
حیف باشد دست او در خون من پادشاهی با گدایی می زند
بنده ام گر بی گناهی می کشد راضیم گر بی خطایی می زند
شکر نعمت می کنم گر خلعتی می فرستد یا قفایی می زند
ناپسندیدست پیش اهل رای هر که بعد از عشق رایی می زند
محتسب گو چنگ میخواران بسوز مطرب ما خوش به تایی می زند
دود از آتش می رود خون از قتیل سعدی این دم هم ز جایی می زند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تابلویی از تسلیم مطلق و رضایتِ عاشق در برابرِ معشوق است. سعدی در این ابیات، رنجِ عشق را نه تنها تحمل‌کردنی، بلکه مایه‌ی حیات و کمال می‌داند و با زبانی پُر از شور و شیدایی، از بی‌پناهیِ خود در برابرِ تقدیرِ عشق سخن می‌گوید.

فضای کلی حاکم بر این اثر، آمیزه‌ای از حیرت، درد و تسلیم است. شاعر با تبیین این حقیقت که عشق، منطقِ خرد و مصلحت‌اندیشی را درهم می‌شکند، به مخاطب نشان می‌دهد که چگونه می‌توان در اوجِ درد و رنجِ عاشقانه، به نوعی آرامش و خرسندی دست یافت.

معنای روان

بلبلی بی دل نوایی می زند بادپیمایی هوایی می زند

بلبلِ عاشق و بی‌قرار، ناله‌ای از سرِ غم سر می‌دهد و همچون کسی که بی‌هدف در آسمان پرواز می‌کند، سرگردان و حیران است.

نکته ادبی: بادپیمایی کنایه از سرگردانی و بی‌هدفی در سلوک عاشقانه است.

کس نمی بینم ز بیرون سرای و اندرونم مرحبایی می زند

در دنیای بیرون کسی را هم‌سخن نمی‌بینم، اما در درونِ جانم ندایی می‌آید که مرا به سوی خود می‌خواند.

نکته ادبی: مرحبا در اینجا استعاره از ندایِ غیبی یا کششِ درونی معشوق است.

آتشی دارم که می سوزد وجود چون بر او باد صبایی می زند

آتشی از عشق در وجودم شعله‌ور است که وقتی نسیمِ سحر (صبا) بر آن می‌وزد، سوزشِ آن دوچندان می‌شود.

نکته ادبی: باد صبا در ادبیات کلاسیک نمادِ پیام‌آور و زنده کننده یادِ معشوق است.

گر چه دریا را نمی بیند کنار غرقه حالی دست و پایی می زند

کسی که در حال غرق شدن است، حتی اگر ساحل را نبیند، باز هم از سرِ ناچاری دست و پا می‌زند؛ حالِ من نیز چنین است.

نکته ادبی: تمثیلی است برای توصیفِ کوششِ بی‌ثمرِ عاشق در اوجِ استیصال.

فتنه ای بر بام باشد تا یکی سر به دیوار سرایی می زند

هرگاه کسی به دیوارِ این خانه می‌کوبد، آشوبی در جانم برپا می‌شود که شاید نشانه‌ای از سوی او باشد.

نکته ادبی: فتنه در اینجا به معنای آشوبِ ذهنی و تلاطمِ قلبیِ عاشق است.

آشنایان را جراحت مرهمست زان که شمشیر آشنایی می زند

زخم‌هایی که از سوی دوست (معشوق) بر جانم می‌نشیند، خود حکمِ مرهم و درمان را برایم دارد، زیرا این شمشیر از جانبِ آشنایِ دیرین است.

نکته ادبی: تناقضِ زیبایی در تعبیرِ زخم به عنوان مرهم دیده می‌شود که اوجِ رضایتِ عاشق را می‌رساند.

حیف باشد دست او در خون من پادشاهی با گدایی می زند

مایه دریغ است که دستِ پادشاهی چون تو، به خونِ منِ گدا آلوده شود؛ با این حال، تسلیمِ تقدیر هستم.

نکته ادبی: پادشاهی و گدایی نمادِ تضاد طبقاتی و عرفانی میان عاشق و معشوق است.

بنده ام گر بی گناهی می کشد راضیم گر بی خطایی می زند

من بنده و مطیعِ تو هستم، اگرچه بی‌گناه مرا بکشی، و از هر خطایی که از تو سر بزند، راضی و خشنودم.

نکته ادبی: تعبیرِ کشته شدن در راه عشق، نشان‌دهنده فناءِ فی‌الله و فنای در معشوق است.

شکر نعمت می کنم گر خلعتی می فرستد یا قفایی می زند

چه خلعت و هدیه‌ای برایم بفرستی و چه سیلی و رنجی نصیبم کنی، شکرگزارِ لطفِ تو هستم.

نکته ادبی: قفای به معنای پس‌گردنی و کنایه از بی‌مهری و جفاست.

ناپسندیدست پیش اهل رای هر که بعد از عشق رایی می زند

از نظرِ خردمندان و اهلِ اندیشه، پسندیده نیست کسی که عاشق شده، دوباره به دنبالِ منطق و مصلحت باشد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه عشق و عقل با هم جمع نمی‌شوند.

محتسب گو چنگ میخواران بسوز مطرب ما خوش به تایی می زند

به محتسب بگو سازِ میخواران را بشکند، که مطربِ ما در جای دیگر و به شکلی دیگر (شوری درونی) می‌نوازد.

نکته ادبی: محتسب نماینده تعصبِ مذهبی و ریاکاری است.

دود از آتش می رود خون از قتیل سعدی این دم هم ز جایی می زند

همان‌طور که دود از آتش و خون از کشته برمی‌خیزد، ناله‌های سعدی نیز از همان آتشِ عشق درونی سرچشمه می‌گیرد.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده پیوندِ مستقیمِ کلامِ شاعر با حقیقتِ درونیِ اوست.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) جراحت مرهمست

زخم که قاعدتاً دردناک است، برای عاشق به مثابه درمان و مرهم معرفی شده که نشان‌دهنده اوجِ شیفتگی است.

استعاره آتشی دارم

آتش استعاره از عشقِ سوزان و دردِ فراق است که تمامِ وجودِ عاشق را فرا گرفته است.

تمثیل غرقه حالی دست و پایی می زند

تصویرِ غریق برای نشان دادنِ وضعیتِ عاشق که بی‌هدف و از روی ناچاری دست‌و‌پا می‌زند.

تضاد پادشاهی با گدایی

تقابل میانِ جایگاهِ معشوق (پادشاه) و عاشق (گدا) برای تأکید بر عدمِ توازن و تسلیمِ مطلق.