دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۲۲۸

سعدی
کاروان می رود و بار سفر می بندند تا دگربار که بیند که به ما پیوندند
خیلتاشان جفاکار و محبان ملول خیمه را همچو دل از صحبت ما برکندند
آن همه عشوه که در پیش نهادند و غرور عاقبت روز جدایی پس پشت افکندند
طمع از دوست نه این بود و توقع نه چنین مکن ای دوست که از دوست جفا نپسندند
ما همانیم که بودیم و محبت باقیست ترک صحبت نکند دل که به مهر آکندند
عیب شیرین دهنان نیست که خون می ریزند جرم صاحب نظرانست که دل می بندند
مرض عشق نه دردیست که می شاید گفت با طبیبان که در این باب نه دانشمندند
ساربان رخت منه بر شتر و بار مبند که در این مرحله بیچاره اسیری چندند
طبع خرسند نمی باشد و بس می نکند مهر آنان که به نادیدن ما خرسندند
مجلس یاران بی ناله سعدی خوش نیست شمع می گرید و نظارگیان می خندند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تابلویی از اندوهِ عمیقِ فراق و کوچِ ناگزیرِ یار است. شاعر در بستری از حزن و گلایه، از بی‌وفاییِ همراهان و جفایِ یاران سخن می‌گوید و در عین حال، ثباتِ قدمِ خود را در راهِ عشق ستایش می‌کند و با زبانی فاخر به توصیفِ موقعیتِ خطیرِ عاشقی می‌پردازد.

فضای شعر آمیزه‌ای از حیرت، درد و پذیرشِ تقدیر است. سعدی با بیانی صریح، تضاد میان بی‌اعتناییِ معشوق و دلبستگیِ بی‌حدِ عاشق را ترسیم می‌کند و عشق را دردی می‌داند که درمانش از دایره‌ی علمِ طبیبانِ ظاهری خارج است.

معنای روان

کاروان می رود و بار سفر می بندند تا دگربار که بیند که به ما پیوندند

کاروان در حالِ رفتن است و بارِ سفر را می‌بندند، که شاید دوباره روزی برسد و دیداری تازه شود و این پیوندِ گسسته، وصل گردد.

نکته ادبی: پیوندند در اینجا به معنایِ وصل شدنِ مجدد و بازگشتِ پیوندِ عاطفی است.

خیلتاشان جفاکار و محبان ملول خیمه را همچو دل از صحبت ما برکندند

لشکرِ یارانِ همراه، جفاکار شده‌اند و دوستدارانِ آنان، دل‌زده و ملول‌اند؛ آن‌ها خیمه را از جا برکندند، درست همان‌طور که ریشه‌ی دوستی با ما را از قلب‌شان بیرون کشیدند.

نکته ادبی: خیلتاشان اشاره به همراهان و کاروانیان دارد و تشبیه به خیمه، نمادِ گسستنِ ناگهانیِ پیوند است.

آن همه عشوه که در پیش نهادند و غرور عاقبت روز جدایی پس پشت افکندند

آن همه ناز و عشوه و غروری که در آغازِ دوستی نشان می‌دادند، همگی را در روزِ وداع و جدایی، پشتِ سر انداختند و به دستِ فراموشی سپردند.

نکته ادبی: پس پشت افکندن کنایه از فراموش کردن و بی‌ارزش شمردنِ گذشته است.

طمع از دوست نه این بود و توقع نه چنین مکن ای دوست که از دوست جفا نپسندند

انتظار و توقع ما از دوست این نبود؛ ای دوست، چنین رفتاری شایسته نیست، چرا که جفا کردنِ یک دوست در حقِ دوستِ دیگر، امری ناپسند است.

نکته ادبی: جفا نپسندند به معنای این است که از جانبِ دوست، چنین ظلمی بعید و غیرقابل‌قبول است.

ما همانیم که بودیم و محبت باقیست ترک صحبت نکند دل که به مهر آکندند

ما همان‌گونه که بودیم، باقی مانده‌ایم و عشق‌مان تغییری نکرده است؛ قلبی که سرشار از مهر و محبت باشد، هرگز نمی‌تواند ترکِ یاری کند که در آن جای گرفته است.

نکته ادبی: آکندن به معنای پر کردن و انباشتن است که بر ثباتِ عشق تأکید دارد.

عیب شیرین دهنان نیست که خون می ریزند جرم صاحب نظرانست که دل می بندند

اگر زیبارویانِ شیرین‌سخن، با ناز و بی‌مهری، جانِ عاشقان را می‌گیرند و خونشان را می‌ریزند، گناهی ندارند؛ در واقع، تقصیرِ آن‌هایی است که با بصیرت و آگاهی، عاشقِ این زیبارویان می‌شوند و دل می‌بندند.

نکته ادبی: شیرین‌دهنان استعاره از معشوقانِ زیباست و صاحب‌نظران به معنای عاشقانِ بصیر و اهلِ دل است.

مرض عشق نه دردیست که می شاید گفت با طبیبان که در این باب نه دانشمندند

دردِ عشق دردی نیست که بتوان آن را نزدِ طبیبانِ جسم برد و درمانش را جست، چرا که آنان از درکِ حقیقتِ عشق عاجزند و در این وادیِ معرفت، نادان‌اند.

نکته ادبی: طبیبان نمادِ عقلِ جزوی و کسانی هستند که از درکِ عواطفِ درونی قاصرند.

ساربان رخت منه بر شتر و بار مبند که در این مرحله بیچاره اسیری چندند

ای ساربان، بارِ سفر بر شتر مگذار و وسایل را محکم نبند؛ چرا که در این جایگاه، مسافرانِ دردمندی هستند که اسیر و گرفتارِ بندِ عشق‌اند و رفتنِ تو رنجی دوچندان است.

نکته ادبی: مرحله در اینجا به معنای منزلگاه و جایگاهِ توقف است.

طبع خرسند نمی باشد و بس می نکند مهر آنان که به نادیدن ما خرسندند

طبعِ انسانِ عاشق هرگز قانع نمی‌شود و آرام نمی‌گیرد؛ من در شگفتم از مهر و علاقه‌ی کسانی که چنان سرد شده‌اند که از ندیدنِ ما و دوری، خرسند و راضی هستند.

نکته ادبی: خرسند در اینجا به معنای رضایت و خشنودیِ ناشی از جدایی است که مایه تعجبِ عاشق است.

مجلس یاران بی ناله سعدی خوش نیست شمع می گرید و نظارگیان می خندند

مجلسِ دوستان بدونِ ناله و سوزِ دلِ سعدی صفایی ندارد؛ حکایتِ ما حکایتِ شمع و تماشاگران است که شمع از سوزشِ عشق می‌گرید و آب می‌شود، اما تماشاگران به حالِ او می‌خندند.

نکته ادبی: گریه‌ی شمع استعاره‌ای از سوختن و فدا شدنِ عاشق است در برابرِ بی‌تفاوتیِ ناظران.

آرایه‌های ادبی

تشبیه خیمه را همچو دل از صحبت ما برکندند

تشبیه کندنِ خیمه به گسستنِ پیوندِ عاطفی برای تأکید بر شدتِ جدایی.

تشخیص (جان‌بخشی) شمع می گرید

نسبت دادنِ صفتِ گریستن به شمع که نمادی از عاشقِ سوخته‌دل است.

پارادوکس (متناقض‌نما) شمع می گرید و نظارگیان می خندند

تضادِ میانِ دردِ عاشق و شادیِ ناظران که نشان‌دهنده‌ی تنهاییِ عاشق است.

کنایه خون می ریزند

کنایه از کشتنِ عاشق و به رنج و عذاب انداختنِ او توسطِ معشوق.