دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۲۱۹

سعدی
کسی که روی تو دیدست حال من داند که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند
مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیست که آدمی که تو بیند نظر بپوشاند
هر آفریده که چشمش بر آن جمال افتاد دلش ببخشد و بر جانت آفرین خواند
اگر به دست کند باغبان چنین سروی چه جای چشمه که بر چشم هات بنشاند
چه روزها به شب آورد جان منتظرم به بوی آن که شبی با تو روز گرداند
به چند حیله شبی در فراق روز کنم و گر نبینمت آن روز هم به شب ماند
جفا و سلطنتت می رسد ولی مپسند که گر سوار براند پیاده درماند
به دست رحمتم از خاک آستان بردار که گر بیفکنیم کس به هیچ نستاند
چه حاجتست به شمشیر قتل عاشق را حدیث دوست بگویش که جان برافشاند
پیام اهل دلست این خبر که سعدی داد نه هر که گوش کند معنی سخن داند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل بیانگر چیرگی مطلق عشق بر جان عاشق است که در آن معشوق با زیبایی خیره‌کننده خود، اختیار را از دست عاشق می‌رباید و او را در وضعیت میان امید و هجران سرگردان می‌سازد. شاعر با زبانی صمیمی و در عین حال ستایشگر، به توصیف حال‌ و هوای عاشقی می‌پردازد که هستی و نیستی‌اش در گرو دیدار معشوق است.

فضای حاکم بر این ابیات، فضایی سراسر تسلیم و شیدایی است. شاعر در این قطعه، ضمن بیان ناتوانی خویش در برابر جاذبه‌ی معشوق، به نوعی فروتنی در برابر قدرت بی‌چون و چرای او اعتراف می‌کند و از او می‌خواهد که با نگاهی از سرِ شفقت، این عاشقِ دوری‌کشیده را دریابد و بداند که هیچ‌کس جز او خریدار این جانِ سوخته نیست.

معنای روان

کسی که روی تو دیدست حال من داند که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند

کسی که زیبایی چهره تو را دیده است، حال و روز پریشان مرا درک می‌کند؛ چرا که هر کس دلش را به تو ببازد، دیگر توان صبر و شکیبایی ندارد.

نکته ادبی: دل پرداختن در این بیت کنایه از سپردن کاملِ دل به معشوق و وقف آن است.

مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیست که آدمی که تو بیند نظر بپوشاند

مگر اینکه تو چهره‌ات را بپوشانی، وگرنه برای آدمی غیرممکن است که با دیدن روی تو، بتواند چشم از تو بردارد و نگاهش را پنهان کند.

نکته ادبی: نظر پوشاندن به معنای چشم‌پوشی کردن و نگاه نکردن است.

هر آفریده که چشمش بر آن جمال افتاد دلش ببخشد و بر جانت آفرین خواند

هر آفریده‌ای که چشمانش به آن زیبایی خیره‌کننده بیفتد، بی‌اختیار دلش را تقدیم تو می‌کند و برای جان و وجود تو دعا و آفرین می‌خواند.

نکته ادبی: آفرین خواندن در اینجا به معنای ستایش کردن و دعا برای سلامت کسی است.

اگر به دست کند باغبان چنین سروی چه جای چشمه که بر چشم هات بنشاند

اگر باغبان می‌توانست چنین سروِ زیبایی را پرورش دهد، آن را در جایگاهِ چشمه آب نمی‌کاشت، بلکه آن را در میان چشمان خود جای می‌داد تا همیشه نظاره‌گرش باشد.

نکته ادبی: سرو نماد قد و قامت موزون معشوق است و کاشتن در چشم استعاره‌ای برای عزیز داشتن و همیشه به یاد داشتن است.

چه روزها به شب آورد جان منتظرم به بوی آن که شبی با تو روز گرداند

جانِ منتظر من روزهای بسیاری را به شب رسانده است، تنها به این امید که شبی را در کنار تو به صبح برسانم.

نکته ادبی: به بوی به معنای به امید و آرزوی چیزی است، نه به معنای رایحه.

به چند حیله شبی در فراق روز کنم و گر نبینمت آن روز هم به شب ماند

من با ترفندهای گوناگون، روزهای دوری را سپری می‌کنم، اما اگر تو را نبینم، همان روزِ روشن هم برایم همچون شبِ تاریک و غم‌انگیز است.

نکته ادبی: به شب ماندن کنایه از تیرگی و طولانی شدن زمان در هنگام فقدان معشوق است.

جفا و سلطنتت می رسد ولی مپسند که گر سوار براند پیاده درماند

تو حاکم و زیبایی، و حق جفا کردن داری؛ اما این کار را نکن؛ زیرا وقتی سوار با سرعت می‌راند، پیاده از نفس می‌افتد و جا می‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به یک ضرب‌المثل قدیمی که در آن سوار نماد معشوقِ قدرتمند و پیاده نماد عاشقِ ناتوان است.

به دست رحمتم از خاک آستان بردار که گر بیفکنیم کس به هیچ نستاند

با دست لطف و مهربانی‌ات، مرا از خاکِ آستانه‌ات بلند کن؛ چرا که اگر تو مرا از درگاهت برانی و رها کنی، هیچ‌کس دیگری مرا به هیچ بهایی قبول نخواهد کرد.

نکته ادبی: به هیچ نستاند به معنای بی‌ارزش دانستن و خریدن است.

چه حاجتست به شمشیر قتل عاشق را حدیث دوست بگویش که جان برافشاند

چه نیازی به استفاده از شمشیر برای کشتن عاشق است؟ تنها کافی است سخنی از خودت بگویی، همین کافی است تا عاشق از شدت شوق جانش را فدا کند.

نکته ادبی: جان برافشاندن کنایه از از جان گذشتن و فدایی شدن است.

پیام اهل دلست این خبر که سعدی داد نه هر که گوش کند معنی سخن داند

این سخنی که سعدی گفته، پیامی از سوی اهل‌دلان و عاشقان واقعی است؛ هرچند که هر کسی که این سخن را بشنود، معنا و عمق آن را درک نمی‌کند.

نکته ادبی: اهل دل به عارفان و کسانی گفته می‌شود که طعم عشق حقیقی را چشیده‌اند.

آرایه‌های ادبی

کنایه به شب ماندن

اشاره به تیرگی، غم و طولانی شدن ایام دوری.

استعاره سرو

تشبیه قامت معشوق به درخت سرو که نماد زیبایی و بلندی است.

مبالغه بر چشم هات بنشاند

اغراق در عزیز داشتن معشوق و تمایل به جای دادن او در مرکز دیدگان.

تضاد روز و شب

به کارگیری تقابل روز و شب برای نشان دادن تفاوت حال عاشق در هنگام حضور و غیبت معشوق.

تمثیل سوار و پیاده

تمثیلی برای نشان دادن تفاوت توان و قدرت بین معشوق و عاشق ناتوان.