دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۲۱۲

سعدی
هر که شیرینی فروشد مشتری بر وی بجوشد یا مگس را پر ببندد یا عسل را سر بپوشد
همچنان عاشق نباشد ور بود صادق نباشد هر که درمان می پذیرد یا نصیحت می نیوشد
گر مطیع خدمتت را کفر فرمایی بگوید ور حریف مجلست را زهر فرمایی بنوشد
شمع پیشت روشنایی نزد آتش می نماید گل به دستت خوبرویی پیش یوسف می فروشد
سود بازرگان دریا بی خطر ممکن نگردد هر که مقصودش تو باشی تا نفس دارد بکوشد
برگ چشمم می نخوشد در زمستان فراقت وین عجب کاندر زمستان برگ های تر بخوشد
هر که معشوقی ندارد عمر ضایع می گذارد همچنان ناپخته باشد هر که بر آتش نجوشد
تا غمی پنهان نباشد رقتی پیدا نگردد هم گلی دیدست سعدی تا چو بلبل می خروشد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل به توصیفِ شور و حال عاشقانه و پیوندِ ناگسستنی میانِ محب و محبوب می‌پردازد. شاعر در این ابیات، عشق را نه یک لذتِ سطحی، بلکه راهی دشوار و نیازمندِ پختگی، از خودگذشتگی و پذیرشِ رنج می‌داند.

سعدی در این اثر، فضای فکریِ کلاسیکِ عرفانی و عاشقانه را ترسیم می‌کند که در آن، عاشق برای رسیدن به کمالِ وصال، باید از عقلِ مصلحت‌اندیش عبور کند و با پذیرشِ دشواری‌ها و تلخی‌های فراق، به پختگیِ روحی دست یابد.

معنای روان

هر که شیرینی فروشد مشتری بر وی بجوشد یا مگس را پر ببندد یا عسل را سر بپوشد

هر کس که زیبایی یا کمالی دارد که مردم را جذب می‌کند، باید مراقب باشد؛ همان‌طور که فروشنده عسل باید یا مگس‌ها را دور کند و یا روی عسل را بپوشاند تا از هجومِ افرادِ نامناسب و طماع در امان بماند.

نکته ادبی: استعاره از کمال و زیبایی به شیرینی و عسل و استعاره از افرادِ مزاحم به مگس.

همچنان عاشق نباشد ور بود صادق نباشد هر که درمان می پذیرد یا نصیحت می نیوشد

کسی که واقعاً عاشق است، نصیحت و پندِ دیگران را نمی‌پذیرد؛ کسی که تن به نصیحت می‌دهد و در پیِ درمانِ این دردمندی است، هنوز به حقیقتِ عشق نرسیده و عاشقِ واقعی نیست.

نکته ادبی: نیوشیدن به معنای شنیدن و پذیرفتن است؛ تضاد میان عاشقِ راستین و عقلِ مصلحت‌جو.

گر مطیع خدمتت را کفر فرمایی بگوید ور حریف مجلست را زهر فرمایی بنوشد

عاشق چنان در بندِ اطاعت است که اگر به او بگویی کفر بورز، اطاعت می‌کند و اگر به حریف و رقیبِ مجلسِ تو بگویی سم بنوش، بی‌درنگ آن را می‌نوشد.

نکته ادبی: اغراق در بیانِ اوجِ فداکاری و سرسپردگی عاشق در برابر معشوق.

شمع پیشت روشنایی نزد آتش می نماید گل به دستت خوبرویی پیش یوسف می فروشد

نورِ شمع در برابر درخششِ چهره تو مانند تاریکی است و گل در دستان تو چنان زیبایی دارد که زیباییِ حضرت یوسف را در برابر آن بی‌ارزش جلوه می‌دهد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف پیامبر به عنوان نمادِ زیبایی مطلق.

سود بازرگان دریا بی خطر ممکن نگردد هر که مقصودش تو باشی تا نفس دارد بکوشد

بازرگانی که دل به دریا می‌زند، می‌داند که این کار بدونِ خطر نیست؛ عاشق نیز که تو را هدف و مقصودِ خود قرار داده، تا آخرین لحظه‌ی عمرش در راهِ رسیدن به تو تلاش می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از سختی‌های راهِ عشق به دریای خطرناک و بازرگان.

برگ چشمم می نخوشد در زمستان فراقت وین عجب کاندر زمستان برگ های تر بخوشد

در زمستانِ دوری از تو، اشک‌های چشمم خشک نمی‌شود؛ شگفت‌آور است که در حالی که در طبیعت، زمستان برگ‌های تر و تازه را خشک می‌کند، اشک‌های من همچنان جاری است.

نکته ادبی: پارادوکس (تضاد) میان خشکیِ طبیعت در زمستان و تریِ چشمِ عاشق.

هر که معشوقی ندارد عمر ضایع می گذارد همچنان ناپخته باشد هر که بر آتش نجوشد

کسی که معشوقی در زندگی ندارد، عمرش بیهوده می‌گذرد. کسی هم که در آتشِ عشق نمی‌سوزد و نمی‌گدازد، همچون خامی است که به پختگیِ روحی نرسیده است.

نکته ادبی: استعاره از رنجِ عشق به آتش برای پختگی و کمالِ جان.

تا غمی پنهان نباشد رقتی پیدا نگردد هم گلی دیدست سعدی تا چو بلبل می خروشد

تا دردی پنهان در دل نباشد، ناله و فغانِ عاشق نیز برانگیخته نمی‌شود. سعدی هم اگر مانند بلبل می‌نالد، به خاطر این است که حقیقتی ناب (گل) را دیده است.

نکته ادبی: رقت به معنای رقیق شدنِ دل و ناله‌کردن؛ اشاره به تأثیرِ دیدنِ جمالِ یار.

آرایه‌های ادبی

تلمیح یوسف

اشاره به داستان حضرت یوسف که در ادبیات فارسی نمادِ زیبایی بی‌همتاست.

پارادوکس (متناقض‌نما) در زمستان فراقت ... برگ‌های تر بخوشد

تضادِ میان خشک‌شدنِ برگ‌ها در زمستان و جاری ماندنِ اشک‌های عاشق که برخلافِ روالِ طبیعت است.

استعاره شیرینی، عسل، مگس

شیرینی و عسل نمادِ زیبایی و کمال هستند و مگس استعاره از افرادِ مزاحم و نااهل است.

اغراق اگر کفر فرمایی بگوید، اگر زهر فرمایی بنوشد

بزرگ‌نماییِ قدرتِ تسلطِ معشوق بر جان و اراده‌ی عاشق.