دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۲۰۸

سعدی
مرا به عاقبت این شوخ سیمتن بکشد چو شمع سوخته روزی در انجمن بکشد
به لطف اگر بخرامد هزار دل ببرد به قهر اگر بستیزد هزار تن بکشد
اگر خود آب حیاتست در دهان و لبش مرا عجب نبود کان لب و دهن بکشد
گر ایستاد حریفی اسیر عشق بماند و گر گریخت خیالش به تاختن بکشد
مرا که قوت کاهی نه کی دهد زنهار بلای عشق که فرهاد کوهکن بکشد
کسان عتاب کنندم که ترک عشق بگوی به نقد اگر نکشد عشقم این سخن بکشد
به شرع عابد اوثان اگر بباید کشت مرا چه حاجت کشتن که خود وثن بکشد
به دوستی گله کردم ز چشم شوخش گفت عجب نباشد اگر مست تیغ زن بکشد
به یک نفس که برآمیخت یار با اغیار بسی نماند که غیرت وجود من بکشد
به خنده گفت که من شمع جمعم ای سعدی مرا از آن چه که پروانه خویشتن بکشد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ تسلیمِ محضِ عاشق در برابرِ جذبه‌ و کششِ معشوق است. شاعر، عشق را جریانی قهری و گریزناپذیر می‌داند که عاقبتِ آن، رنج و نابودیِ عاشق است. در این فضا، عاشق نه تنها از این فرجام هراسان نیست، بلکه با نوعی رضا و تسلیم، آن را بخشی از سرنوشتِ محتومِ عاشقی می‌پذیرد.

تمِ اصلی، پارادوکسِ حیات‌بخش و مرگ‌بار بودنِ معشوق است؛ چنان‌که زیباییِ او هم‌زمان هم مایهٔ شور و زندگی است و هم مایهٔ زوال و نیستی. نگاهِ سعدی در اینجا، نگاهی است که میانِ ستایشِ جمالِ یار و دردمندیِ خویش در نوسان است و این کشمکش را به بیانی هنری و استعاری بدل می‌کند.

معنای روان

مرا به عاقبت این شوخ سیمتن بکشد چو شمع سوخته روزی در انجمن بکشد

عاقبت این معشوقِ زیبا و سیمین‌تن، کارِ مرا به تباهی و مرگ می‌کشاند؛ همان‌گونه که شمع، در میانِ انجمن و در برابرِ دیدگانِ همگان، خود را ذره‌ذره به کامِ مرگ می‌برد.

نکته ادبی: سیم‌تن استعاره از معشوقی با پوستِ سفید و درخشان است. تشبیه به شمع، نمادِ فنای عاشق در حضورِ معشوق است.

به لطف اگر بخرامد هزار دل ببرد به قهر اگر بستیزد هزار تن بکشد

معشوق اگر با نرمی و ناز راه برود، هزاران دل را با خود می‌برد و اگر با خشم و قهر رو در رو شود، هزاران تن را به کشتن می‌دهد.

نکته ادبی: تقابلِ لطف و قهر و تناسبِ میانِ ربودنِ دل و کشتنِ تن، بر قدرتِ مطلقِ معشوق تأکید دارد.

اگر خود آب حیاتست در دهان و لبش مرا عجب نبود کان لب و دهن بکشد

اگرچه دهان و لبِ معشوق، سرچشمهٔ آبِ زندگانی است، اما از اینکه همین لب و دهانِ حیات‌بخش، مایهٔ مرگِ من شود، تعجبی ندارم.

نکته ادبی: ایهامِ تضادِ آبِ حیات (نمادِ زندگی) با مفهومِ کشته‌شدن در اینجا اوجِ پارادوکسِ عشق است.

گر ایستاد حریفی اسیر عشق بماند و گر گریخت خیالش به تاختن بکشد

اگر عاشق در برابرش بایستد، اسیرِ عشق می‌شود و اگر هم بگریزد، خیال و یادِ او مانندِ سواری که به تاخت می‌آید، او را تعقیب کرده و از پای درمی‌آورد.

نکته ادبی: حریف به معنای رقیب و هم‌نشین است. استعاره از تعقیبِ خیال معشوق به تاخت، نشان‌دهندهٔ نفوذِ مطلقِ یادِ یار بر ذهن است.

مرا که قوت کاهی نه کی دهد زنهار بلای عشق که فرهاد کوهکن بکشد

من که حتی به اندازهٔ کاهی توان و طاقت ندارم، چگونه می‌توانم در برابرِ بلای عشق که فرهادِ کوهکن را از پای درآورد، مقاومت کنم؟

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ فرهاد و کوهکن برای بیانِ قدرتِ ویرانگرِ عشق.

کسان عتاب کنندم که ترک عشق بگوی به نقد اگر نکشد عشقم این سخن بکشد

دیگران مرا سرزنش می‌کنند و می‌گویند عشق را رها کن؛ اگر خودِ عشق اکنون مرا نکشد، همین حرف‌هایِ جانکاهِ آنان مرا از پای درمی‌آورد.

نکته ادبی: عتاب به معنای سرزنش کردن. تعبیرِ کشته شدن با سخن، کنایه از سنگینیِ بارِ ملامتِ اطرافیان است.

به شرع عابد اوثان اگر بباید کشت مرا چه حاجت کشتن که خود وثن بکشد

اگر طبقِ شرع لازم است که بت‌پرستان کشته شوند، مرا چه حاجتی به کشتنِ دیگران است؟ خودِ معشوق که بتِ من است، مرا می‌کشد.

نکته ادبی: عابدِ اوثان به معنی بت‌پرست. این بیت اوجِ کفرِ عاشقانه و ملامتی‌گری است که بت را همان معشوق می‌داند.

به دوستی گله کردم ز چشم شوخش گفت عجب نباشد اگر مست تیغ زن بکشد

به خاطرِ دوستی از چشم‌هایِ فریبنده و شوخش گلایه کردم؛ پاسخ داد: تعجبی ندارد که یک مستِ تیغ‌به‌دست، خون کسی را بریزد.

نکته ادبی: مستِ تیغ‌زن کنایه از چشمانِ بی‌قرار و نافذِ معشوق است که در مستی و بی‌خیالی، عاشق را مجروح می‌کند.

به یک نفس که برآمیخت یار با اغیار بسی نماند که غیرت وجود من بکشد

در همان لحظه‌ای که معشوق با اغیار همنشین شد، نزدیک بود که از شدتِ غیرت و حسادت، جان از بدنم خارج شود.

نکته ادبی: نفس در اینجا به معنی لحظه و دم است. غیرت در ادبیاتِ عرفانی، صفتِ حق یا عاشق برای برنتابیدنِ غیر است.

به خنده گفت که من شمع جمعم ای سعدی مرا از آن چه که پروانه خویشتن بکشد

با خنده به من گفت که من شمعِ این انجمن هستم؛ سعدی، اگر پروانه خودش به آتشِ من می‌سوزد، گناهِ من چیست؟

نکته ادبی: شمعِ جمع بودن کنایه از جلوه‌گری در محفل است. پروانه نمادِ عاشقِ بی‌اختیاری است که آگاهانه به کامِ مرگ می‌رود.

آرایه‌های ادبی

تلمیح فرهاد کوهکن

اشاره به داستان خسرو و شیرین و رنج‌های جانکاه فرهاد در راه عشق.

استعاره شمع

معشوق به شمع تشبیه شده که جلوه‌گر است و عاشق به پروانه که در گردِ او می‌سوزد.

پارادوکس آب حیات ... کشد

جمع شدنِ مفهومِ حیات‌بخشیِ لبِ یار با خاصیتِ کشندگیِ آن در یک بیت.

تناقض مستِ تیغ‌زن

توصیفِ چشمانِ معشوق به کسی که در مستی سلاح به دست دارد و بی‌پروا می‌کشد.