دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۲۰۱

سعدی
آن به که نظر باشد و گفتار نباشد تا مدعی اندر پس دیوار نباشد
آن بر سر گنجست که چون نقطه به کنجی بنشیند و سرگشته چو پرگار نباشد
ای دوست برآور دری از خلق به رویم تا هیچ کسم واقف اسرار نباشد
می خواهم و معشوق و زمینی و زمانی کو باشد و من باشم و اغیار نباشد
پندم مده ای دوست که دیوانه سرمست هرگز به سخن عاقل و هشیار نباشد
با صاحب شمشیر مبادت سر و کاری الا به سر خویشتنت کار نباشد
سهلست به خون من اگر دست برآری جان دادن در پای تو دشوار نباشد
ماهت نتوان خواند بدین صورت و گفتار مه را لب و دندان شکربار نباشد
وان سرو که گویند به بالای تو باشد هرگز به چنین قامت و رفتار نباشد
ما توبه شکستیم که در مذهب عشاق صوفی نپسندند که خمار نباشد
هر پای که در خانه فرورفت به گنجی دیگر همه عمرش سر بازار نباشد
عطار که در عین گلابست عجب نیست گر وقت بهارش سر گلزار نباشد
مردم همه دانند که در نامه سعدی مشکیست که در کلبه عطار نباشد
جان در سر کار تو کند سعدی و غم نیست کان یار نباشد که وفادار نباشد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، بیانی شورانگیز و صریح از دلبستگی عمیق و خلوت‌گزینی عاشقانه است. شاعر در این فضای فکری، گریز از قیل و قال و نگاهِ ناآگاهان و حسودان (مدعیان) را شرطِ کمالِ عشق می‌داند و تنها راهِ رسیدن به حقیقتِ معشوق را در پرهیز از هیاهویِ جهانِ بیرون و جستجویِ گنجِ درون در خلوت می‌جوید.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، ستایشِ شوریدگی و دوری از عقلِ مصلحت‌اندیشِ رایج است. شاعر با استفاده از تمثیل‌هایی دقیق، عشق را نه امری عمومی و قابل‌ارزیابی در بازارِ هوس‌ها، بلکه حقیقتی شخصی و مقدس می‌داند که وفاداری در آن، با جان‌فشانی معنا می‌یابد و برایِ رسیدن به آن، باید از تمامیِ قیدوبندها و توبه‌های زاهدانه رهایی جست.

معنای روان

آن به که نظر باشد و گفتار نباشد تا مدعی اندر پس دیوار نباشد

بهتر است که تنها نظاره‌گرِ معشوق باشیم و سخنی بر زبان نیاوریم تا افرادِ بیگانه و رقیب که در پیِ عیب‌جویی هستند، از رازِ عشقِ ما باخبر نشوند و در پیِ آن نگردند.

نکته ادبی: واژه‌ی «مدعی» در متون کلاسیک به معنایِ کسی است که ادعایی نادرست دارد یا رقیبِ عشقی است که می‌خواهد میانِ عاشق و معشوق فاصله بیندازد.

آن بر سر گنجست که چون نقطه به کنجی بنشیند و سرگشته چو پرگار نباشد

کسی که به گنجِ حقیقی (وصالِ یار) دست یافته، مانندِ نقطه‌ی مرکزیِ دایره در جایِ خود ثابت می‌ماند و مانندِ پایه‌ی پرگار، سرگردان و بی‌قرار نیست.

نکته ادبی: تشبیه به پرگار و نقطه، اشاره به استعاره‌یِ کمالِ در خلوت‌نشینی دارد؛ پرگار در حالِ گردش است اما نقطه، مرکزِ ثقل و استقامت است.

ای دوست برآور دری از خلق به رویم تا هیچ کسم واقف اسرار نباشد

ای دوست، برایم راهی بگشا تا از چشمِ مردم دور بمانم و هیچ‌کس از اسرارِ قلبی و ارتباطِ عاشقانه ما آگاه نشود.

نکته ادبی: «برآوردن در» کنایه از باز کردنِ بابِ خلوت و انزواست تا پنهان بماند.

می خواهم و معشوق و زمینی و زمانی کو باشد و من باشم و اغیار نباشد

من در این زندگی تنها شراب، معشوق، مکانی دنج و فرصتی می‌خواهم که فقط من و او باشیم و هیچ بیگانه و غریبه‌ای در جمعِ ما حضور نداشته باشد.

نکته ادبی: «اغیار» جمعِ غیر است؛ در اینجا به معنایِ تمامِ کسانی است که به حریمِ خصوصیِ عاشق و معشوق تعلق ندارند.

پندم مده ای دوست که دیوانه سرمست هرگز به سخن عاقل و هشیار نباشد

ای دوست، مرا پند و اندرز مده؛ چرا که دلِ عاشق و سرمست، هرگز گوشی برای شنیدنِ نصیحت‌های عاقلان و مردمِ هشیار ندارد.

نکته ادبی: تضاد میانِ «دیوانه‌ی سرمست» و «عاقل و هشیار»، نشان‌دهنده‌ی تضادِ همیشگیِ میانِ جهانِ عشق و جهانِ منطق است.

با صاحب شمشیر مبادت سر و کاری الا به سر خویشتنت کار نباشد

با کسی که قدرت و صلابت (صاحبِ شمشیر) دارد در نیفت، مگر اینکه آماده باشی جانِ خود را بر سرِ این کار بگذاری.

نکته ادبی: «صاحبِ شمشیر» کنایه از قدرت‌مندان یا مخاطبی است که روحیه‌ی تند و سرکشی دارد.

سهلست به خون من اگر دست برآری جان دادن در پای تو دشوار نباشد

اگر بخواهی مرا بکشی و خونم را بریزی، برایم کارِ آسانی است؛ چرا که جان دادن در راهِ تو اصلاً دشوار نیست.

نکته ادبی: «دست برآری» کنایه از اقدام به قتل یا آسیب رساندن است.

ماهت نتوان خواند بدین صورت و گفتار مه را لب و دندان شکربار نباشد

تو را نمی‌توان به ماه تشبیه کرد، چون ماه لب و دندانِ شیرین و بوسیدنی ندارد، اما تو داری.

نکته ادبی: شاعر از روشِ «نفیِ تشبیه» استفاده می‌کند تا برتریِ زیباییِ معشوق بر زیباییِ ماه را با تأکید بر ویژگی‌های انسانی اثبات کند.

وان سرو که گویند به بالای تو باشد هرگز به چنین قامت و رفتار نباشد

آن درختِ سروی که می‌گویند قد و قامتی شبیه تو دارد، هرگز به اندازه‌ی تو زیبا و خرامان نیست.

نکته ادبی: «سرو» نمادِ سنتیِ قد و قامتِ زیبا در ادبیاتِ فارسی است که در اینجا شاعر، معشوق را برتر از نمادِ آن می‌داند.

ما توبه شکستیم که در مذهب عشاق صوفی نپسندند که خمار نباشد

ما توبه‌های خود را شکستیم، چون در آیینِ عاشقان، پسندیده نیست که یک صوفی (عاشق) هوشیار و خمارِ (حسرت‌زده‌یِ) دوری از شرابِ عشق باقی بماند.

نکته ادبی: «خمار» در اینجا به معنای کسی است که به دلیل نبودِ شراب، حالتی ناخوش دارد و به دنبالِ مستی است.

هر پای که در خانه فرورفت به گنجی دیگر همه عمرش سر بازار نباشد

کسی که در کنجِ خانه‌ی خود به گنجی (حقیقتی یا عشقی) دست یافته باشد، دیگر تا پایانِ عمر نیازی ندارد که در بازار به دنبالِ خواسته‌هایش بگردد.

نکته ادبی: «سر بازار بودن» کنایه از دنیاطلبی و تکاپو برای امورِ مادی و سطحی است.

عطار که در عین گلابست عجب نیست گر وقت بهارش سر گلزار نباشد

عطار که خودش منبعِ گلاب است، تعجبی ندارد که در فصلِ بهار به گلزار (که منبعِ فرعی است) نیازی نداشته باشد.

نکته ادبی: این بیت دارایِ خودستاییِ ظریف و تلمیح به نامِ تخلصِ شاعر است که بر غنایِ درونیِ او تأکید دارد.

مردم همه دانند که در نامه سعدی مشکیست که در کلبه عطار نباشد

همه می‌دانند که در اشعارِ سعدی، عطری (معنایی) نهفته است که در دکانِ عطاری‌های معمولی یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: تمثیلِ «مشک» برایِ کلامِ فصیح و ماندگار استفاده شده است که اصالتِ آن را نشان می‌دهد.

جان در سر کار تو کند سعدی و غم نیست کان یار نباشد که وفادار نباشد

سعدی جانش را در راهِ تو فدا می‌کند و غمی ندارد، زیرا آن کسی که وفادار نباشد، شایسته‌ی نامِ «یار» نیست.

نکته ادبی: این بیت بر ضرورتِ وفاداری به عنوانِ رکنِ اصلیِ دوستی تأکید دارد.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) دیوانه سرمست

اشاره به حالتی که در آن، عقلِ معمول تعطیل شده و عشق جایگزینِ آن می‌شود.

تلمیح نقطه و پرگار

استفاده از مفاهیمِ هندسی برای نشان دادنِ ثباتِ درونی در برابرِ تلاطم‌های بیرونی.

اغراق جان دادن در پای تو دشوار نباشد

بزرگ‌نماییِ میزانِ عشق برای نشان دادنِ نهایتِ ایثار.

ایهام عطار

هم به معنای فروشنده‌ی عطر و هم به عنوان تخلصِ شاعر (در برخی نسخه‌ها) یا اشارتی به صفتِ کمالِ شعری.