دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۱۹۹

سعدی
تا حال منت خبر نباشد در کار منت نظر نباشد
تا قوت صبر بود کردیم دیگر چه کنیم اگر نباشد
آیین وفا و مهربانی در در شهر شما مگر نباشد
گویند نظر چرا نبستی تا مشغله و خطر نباشد
ای خواجه برو که جهد انسان با تیر قضا سپر نباشد
این شور که در سرست ما را وقتی برود که سر نباشد
بیچاره کجا رود گرفتار کز کوی تو ره به درنباشد
چون روی تو دلفریب و دلبند در روی زمین دگر نباشد
در پارس چنین نمک ندیدم در مصر چنین شکر نباشد
گر حکم کنی به جان سعدی جان از تو عزیزتر نباشد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تصویری از شیدایی و بی‌اختیاری عاشق در برابر معشوق است. شاعر با زبانی صمیمی و در عین حال استوار، از رنجِ بی‌توجهی معشوق و ناتوانی در برابر تقدیر سخن می‌گوید. فضا، فضایِ تسلیمِ محض در برابر عشق است که در آن، عقل و تدبیر در برابر تقدیر الهی بی‌اثر جلوه می‌کند.

درونمایه اصلی اثر، یگانگی معشوق و بی‌پایان بودنِ شور عشق است. شاعر بر این باور است که عشق نه با پند و اندرز و نه با تلاش برای فراموشی از میان نمی‌رود، بلکه تا آخرین لحظه حیات با عاشق همراه است و در نهایت، تمام هستی عاشق در راه معشوق فدا می‌شود.

معنای روان

تا حال منت خبر نباشد در کار منت نظر نباشد

تا زمانی که از حال من بی‌خبری و هیچ توجهی به کار و احوال من نداری، کار من به سامان نخواهد رسید.

نکته ادبی: در اینجا "نظر داشتن" به معنای توجه کردن و عنایت کردن است که در ادبیات کلاسیک بسیار رایج است.

تا قوت صبر بود کردیم دیگر چه کنیم اگر نباشد

ما تا زمانی که توانایی صبر کردن داشتیم، صبر پیشه کردیم؛ حال که طاقتمان طاق شده و دیگر توان صبر نداریم، چه کار دیگری می‌توانیم انجام دهیم؟

نکته ادبی: استفاده از استفهام انکاری برای نشان دادن عجز و ناتوانی عاشق در برابر فشار عشق.

آیین وفا و مهربانی در در شهر شما مگر نباشد

آیا در شهر و دیار شما، رسمی به نام وفاداری و مهربانی وجود ندارد که این‌گونه با من بی‌مهر هستید؟

نکته ادبی: استفاده از "مگر" در اینجا برای تأکید بر شگفتی از نبودِ ویژگیِ اخلاقیِ وفاداری در معشوق است.

گویند نظر چرا نبستی تا مشغله و خطر نباشد

مردم به من می‌گویند: چرا چشمانت را بر زیبایی معشوق نبستی تا گرفتار این‌همه مشغله فکری و خطرات عشق نشوی؟

نکته ادبی: "نظر بستن" کنایه از نگاه نکردن و چشم پوشیدن از زیبایی است.

ای خواجه برو که جهد انسان با تیر قضا سپر نباشد

ای کسی که مرا پند می‌دهی، دست از سخن بردار؛ چرا که در برابر تیر تقدیر و مشیت الهی، تلاش و کوشش انسان همچون سپری سست و بی‌اثر است.

نکته ادبی: تشبیه "قضا" (تقدیر) به "تیر" که همواره در ادبیات فارسی از جمله نمادهای رایج برای آسیب‌ناپذیری تقدیر است.

این شور که در سرست ما را وقتی برود که سر نباشد

این شور و شیدایی که در سر دارم، تنها زمانی از بین می‌رود که عمرم به پایان برسد و دیگر جانی در بدن نداشته باشم.

نکته ادبی: ایهام در واژه "سر"؛ هم به معنای عضو بدن و هم به معنای مرکز عقل و هوش (استعاره از حیات).

بیچاره کجا رود گرفتار کز کوی تو ره به درنباشد

این عاشق بیچاره که اسیرِ کوی تو شده است، به کجا می‌تواند پناه ببرد؟ راهی برای خروج از کوی تو وجود ندارد.

نکته ادبی: کنایه از استیصال و بی‌چارگی عاشق که راهی جز ماندن در درگاه معشوق ندارد.

چون روی تو دلفریب و دلبند در روی زمین دگر نباشد

در سراسر روی زمین، هیچ چهره‌ای به زیبایی و دلربایی تو پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: عبارت "دلفریب و دلبند" ترکیب صفت‌های زیبایی است که اغراق در ستایش جمال معشوق را نشان می‌دهد.

در پارس چنین نمک ندیدم در مصر چنین شکر نباشد

من در سرزمین پارس کسی را به نمکینی (جذابیت) تو ندیده‌ام و در مصر نیز شکری (شیرینی و لطافت) چون تو یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به جغرافیای فرهنگی کهن (پارس و مصر) برای اغراق در کمال زیبایی معشوق.

گر حکم کنی به جان سعدی جان از تو عزیزتر نباشد

اگر دستور دهی که جانم را فدایت کنم، بی‌درنگ انجام می‌دهم؛ چرا که در نظر من، هیچ‌چیز از وجود تو ارزشمندتر نیست.

نکته ادبی: در اینجا "جان" به عنوان عزیزترین دارایی انسان مطرح شده که در مقامِ عشق، فدای معشوق می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره و کنایه تیر قضا

تقدیر الهی به تیر تشبیه شده است که راه گریزی از آن نیست.

مبالغه این شور که در سرست ما را / وقتی برود که سر نباشد

شاعر با اغراق بیان می‌کند که عشقِ او تنها با مرگ پایان می‌یابد.

تلمیح جغرافیایی پارس و مصر

استفاده از مکان‌های شناخته‌شده برای اثباتِ بی‌همتاییِ محبوب در نمک و شیرینی.

استفهام انکاری آیین وفا و مهربانی در / در شهر شما مگر نباشد

پرسشی که پاسخ آن منفی است و برای ملامت معشوق به کار رفته است.