دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۱۹۵

سعدی
از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد می برم جور تو تا وسع و توانم باشد
گر نوازی چه سعادت به از این خواهم یافت ور کشی زار چه دولت به از آنم باشد
چون مرا عشق تو از هر چه جهان بازاستد چه غم از سرزنش هر که جهانم باشد
تیغ قهر ار تو زنی قوت روحم گردد جام زهر ار تو دهی قوت روانم باشد
در قیامت چو سر از خاک لحد بردارم گرد سودای تو بر دامن جانم باشد
گر تو را خاطر ما نیست خیالت بفرست تا شبی محرم اسرار نهانم باشد
هر کسی را ز لبت خشک تمنایی هست من خود این بخت ندارم که زبانم باشد
جان برافشانم اگر سعدی خویشم خوانی سر این دارم اگر طالع آنم باشد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر بیانگر اوجِ وفاداری و تسلیمِ عاشق در برابر معشوق است. شاعر عشقی را به تصویر می‌کشد که فراتر از منطقِ رایجِ دنیوی، تمامیِ هستیِ او را در بر گرفته و او را از قیدِ جهان و قضاوتِ مردمان رها ساخته است. در این فضا، درد و رنجِ ناشی از عشق، به واسطه‌یِ حضورِ معشوق، حلاوتی دوچندان می‌یابد.

فضای حاکم بر این ابیات، آمیزه‌ای از حیرت و شیدایی است. شاعر در حالی که از بی‌توجهی یا جورِ معشوق رنج می‌برد، آن‌چنان غرق در این عشق است که حتی آزارِ معشوق را نیز مایه‌یِ قوتِ روح و جانِ خود می‌شمارد و مرگ و قیامت را نیز مرزِ پایانِ این دلبستگی نمی‌داند.

در پایان، شاعر با فروتنیِ تمام، آرزویِ وصال یا حداقل دیده شدن توسط معشوق را با زبانی صمیمانه بیان می‌کند و تمامِ هستیِ خود را در گروِ یک نامیدنِ ساده توسطِ معشوق می‌بیند. این ابیات، حکایتِ همیشگیِ جان‌های شیفته‌ای است که جز در سایه‌یِ نگاهِ یار، آرام نمی‌گیرند.

معنای روان

از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد می برم جور تو تا وسع و توانم باشد

تا زمانی که زنده هستم و نفس می‌کشم از تو دست نخواهم کشید و تا جایی که توان دارم، سختی‌های ناشی از عشق تو را تحمل می‌کنم.

نکته ادبی: واژه جور به معنای ستم و بی‌مهری معشوق است و در این سیاق نشان‌دهنده تاب‌آوری عاشق در مسیر دشوارِ مهرورزی است.

گر نوازی چه سعادت به از این خواهم یافت ور کشی زار چه دولت به از آنم باشد

اگر با من مهربان باشی، چه خوشبختی‌ای بالاتر از این نصیبم می‌شود و اگر هم قصد کشتن مرا کنی، چه مقامی بالاتر از این برایم فراهم است؟

نکته ادبی: کشی زار به معنای کشته شدن از سرِ خواری و زاری است که در عرفانِ عاشقانه، نوعی تقرب به درگاهِ معشوق تلقی می‌شود.

چون مرا عشق تو از هر چه جهان بازاستد چه غم از سرزنش هر که جهانم باشد

از آنجایی که عشق تو مرا از تمام وابستگی‌های دنیوی جدا کرده است، دیگر ترسی از سرزنش و نکوهشِ هیچ‌کس در این جهان ندارم.

نکته ادبی: بازاستد از مصدر بازستدن است که در اینجا به معنای جدا کردن و رهایی بخشیدن از تعلقات است.

تیغ قهر ار تو زنی قوت روحم گردد جام زهر ار تو دهی قوت روانم باشد

حتی اگر با شمشیر خشم خود مرا زخمی کنی، این برایم قوت قلب است و اگر جام زهری به من بنوشانی، برای جانم مایه‌ی حیات است.

نکته ادبی: پارادوکس (متناقض‌نما) در این بیت به اوج می‌رسد؛ جایی که ابزارِ مرگ (شمشیر و زهر)، جان‌بخش و مایه توانِ روح می‌شوند.

در قیامت چو سر از خاک لحد بردارم گرد سودای تو بر دامن جانم باشد

هنگامی که در روز قیامت از خاک قبر برمی‌خیزم، همچنان گرد و غبارِ دلبستگی به تو بر دامن جانم باقی خواهد بود.

نکته ادبی: لحد به معنای دیواره قبر است و کنایه از مرحله پس از مرگ و عالمِ برزخ دارد.

گر تو را خاطر ما نیست خیالت بفرست تا شبی محرم اسرار نهانم باشد

اگر خودت به یاد من نیستی، لااقل خیالت را بفرست تا در شب‌های تنهایی، همدمِ اسرار پنهانی من باشد.

نکته ادبی: خیال در شعر کهن به معنای صورتِ مثالی و ذهنی معشوق است که در غیابِ معشوق به سراغ عاشق می‌آید.

هر کسی را ز لبت خشک تمنایی هست من خود این بخت ندارم که زبانم باشد

همه کس به لب‌های تو تمنای بوسه دارند، اما من حتی آن‌قدر خوش‌بخت نیستم که بتوانم این خواسته را با زبان بر زبان بیاورم.

نکته ادبی: خشک تمنایی کنایه از تمنای محرومانه است، یعنی اشتیاقی که هیچ‌گاه به وصالِ حقیقی نمی‌رسد.

جان برافشانم اگر سعدی خویشم خوانی سر این دارم اگر طالع آنم باشد

اگر مرا از آن خود بخوانی، جانم را به پایت می‌ریزم؛ اگر روزگار و تقدیر یاری کند، این بزرگ‌ترین آرزوی قلبی من است.

نکته ادبی: سعدیِ خویشم خوانی اشاره به تعلقِ شاعر به معشوق دارد؛ یعنی معشوق او را متعلق به خود بداند.

آرایه‌های ادبی

تضاد نوازی و کشی زار

تقابل میان مهربانی و کشتن که نشان‌دهنده تسلیم کامل عاشق است.

پارادوکس تیغ قهر ... قوت روحم گردد

شجاعت و لذت بردن از آسیب معشوق که عقلانیتِ عادی را به چالش می‌کشد.

کنایه از خاک لحد بردارم

اشاره به زنده شدن دوباره در روز رستاخیز و تداومِ عشق پس از مرگ.

استعاره گرد سودای تو

عشق و دلبستگی به غباری تشبیه شده که بر دامن جانِ عاشق می‌نشیند.