دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۱۸۶

سعدی
بگذشت و باز آتش در خرمن سکون زد دریای آتشینم در دیده موج خون زد
خود کرده بود غارت عشقش حوالی دل بازم به یک شبیخون بر ملک اندرون زد
دیدار دلفروزش در پایم ارغوان ریخت گفتار جان فزایش در گوشم ارغنون زد
دیوانگان خود را می بست در سلاسل هر جا که عاقلی بود این جا دم از جنون زد
یا رب دلی که در وی پروای خود نگنجد دست محبت آن جا خرگاه عشق چون زد
غلغل فکند روحم در گلشن ملایک هر گه که سنگ آهی بر طاق آبگون زد
سعدی ز خود برون شو گر مرد راه عشقی کان کس رسید در وی کز خود قدم برون زد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیم‌گرِ هجومِ بی‌امانِ عشق به حریمِ وجودِ عاشق است؛ عشقی که همچون سیلابی خروشان یا لشکری فاتح، آرامشِ سکونِ عاشق را برهم می‌زند و تمامیِ ارکانِ هستیِ او را تسخیر می‌کند. شاعر در این فضای پرشور، از دگرگونیِ حالِ عاشق سخن می‌گوید که چگونه با ورودِ معشوق، عقل و منطقِ خویش را وا می‌نهد و در دریایی از تلاطم و جنون غوطه‌ور می‌شود.

در پایان، سخن بر مدارِ عرفان و توحید می‌چرخد. شاعر تأکید می‌کند که وصالِ حقیقت و رسیدن به سرمنزلِ مقصود، تنها با گذشتن از «خویشتن» و رهایی از بندِ خودخواهی ممکن است. در این دیدگاه، خودپرستی حجابِ اصلی است و تنها کسی می‌تواند طعمِ حضور را بچشد که از حصارِ «من» بیرون آمده باشد.

معنای روان

بگذشت و باز آتش در خرمن سکون زد دریای آتشینم در دیده موج خون زد

او آمد و دوباره با نگاه یا حضورش، شعله‌ای در خرمنِ آرامشِ من افکند؛ گویی که در چشمانم، دریایی از آتش (اشکِ خونین) موج می‌زند و بی‌قراری‌ام را دوچندان می‌کند.

نکته ادبی: ترکیبِ «آتش در خرمن سکون زدن» کنایه از برهم زدنِ ناگهانی و کاملِ آرامشِ روحی است.

خود کرده بود غارت عشقش حوالی دل بازم به یک شبیخون بر ملک اندرون زد

پیش از این، عشقِ او حومه و اطرافِ دلِ مرا غارت کرده و تصرف نموده بود؛ اکنون نیز با یک حمله غافلگیرکننده (شبیخون)، به عمقِ وجود و باطنِ من دست‌اندازی کرد.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحاتِ نظامی مانند «غارت»، «شبیخون» و «ملک» برای توصیفِ تسخیرِ دل توسط عشق به کار رفته است.

دیدار دلفروزش در پایم ارغوان ریخت گفتار جان فزایش در گوشم ارغنون زد

دیدارِ دل‌انگیز و چهره‌ی زیبای او باعث شد که به پاسِ قدم‌نهادنِ او، اشک‌های گلگون (ارغوانی) بر زمین بریزم و کلامِ جان‌بخشِ او همچون نوایِ خوشِ سازِ ارغنون در گوشم طنین‌انداز شد.

نکته ادبی: «ارغوان» در اینجا نمادِ سرخیِ اشک و چهره است و «ارغنون» به سازِ موسیقی اشاره دارد که نشان‌دهنده‌ی تأثیرِ عمیقِ کلامِ معشوق است.

دیوانگان خود را می بست در سلاسل هر جا که عاقلی بود این جا دم از جنون زد

او دیوانگانِ خویش را (که عاشقِ اویند) در بند و زنجیرِ عشق می‌کشد؛ به گونه‌ای که هر عاقلی که به این وادی گام می‌گذارد، از عقلِ خود دست می‌شوید و دم از جنون و شیدایی می‌زند.

نکته ادبی: پارادوکسِ زیبایی در این بیت نهفته است: عشق هم دیوانگان را در بند می‌کند و هم عاقلان را به جنونِ شیرینِ خود می‌کشاند.

یا رب دلی که در وی پروای خود نگنجد دست محبت آن جا خرگاه عشق چون زد

خدایا! دلی که در آن هیچ‌گونه خودخواهی و منیت جای ندارد، چگونه دستِ محبتِ تو در آنجا خیمه و خرگاهِ عشقِ خود را برپا کرده است؟

نکته ادبی: «پروایِ خود» به معنایِ خودپرستی و تعلقاتِ دنیوی است. «خرگاه» نیز چادری بزرگ و مجلل است که استعاره از اقامتِ عشق در دل است.

غلغل فکند روحم در گلشن ملایک هر گه که سنگ آهی بر طاق آبگون زد

هرگاه که من از سوزِ دل، آهی می‌کشم و آن را همچون سنگی به سقفِ آسمان (طاقِ آبگون) می‌کوبم، روحِ من در گلزارِ فرشتگان غوغا و هیاهویی به پا می‌کند.

نکته ادبی: «طاقِ آبگون» اشاره به رنگِ آبیِ آسمان است. این بیت بر قدرتِ تأثیرگذاریِ «آه» در عالمِ ملکوت تأکید دارد.

سعدی ز خود برون شو گر مرد راه عشقی کان کس رسید در وی کز خود قدم برون زد

ای سعدی، اگر ادعایِ همراهی در راهِ عشق داری، باید از خودِ خویش (خودپرستی و منیت) بیرون بیایی؛ چرا که تنها کسی به سرمنزلِ مقصود می‌رسد که گام بر نفسِ خویش نهاده و از آن عبور کرده باشد.

نکته ادبی: این بیت شاه‌بیت و هسته‌ی عرفانیِ غزل است که مفهومِ «فنا» و «خروج از خود» را برای رسیدن به «حق» تبیین می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره آتش در خرمن سکون

تشبیه آرامش به خرمن و عشق به آتشی که آن را به سرعت نابود می‌کند.

کنایه سنگ آهی بر طاق آبگون زد

کنایه از شدتِ آه و ناله‌ی عاشق که گویی به آسمان می‌رسد و عرش را به لرزه درمی‌آورد.

تشخیص (جان‌بخشی) دست محبت

نسبت دادنِ دست به مفهومِ انتزاعیِ محبت برای تصویرسازیِ کنشگریِ عشق.

تضاد عاقلی و جنون

تقابلِ عقل و دیوانگی برای نشان دادنِ قدرتِ دگرگون‌کننده‌ی عشق.