دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۱۸۰

سعدی
انصاف نبود آن رخ دلبند نهان کرد زیرا که نه روییست کز او صبر توان کرد
امروز یقین شد که تو محبوب خدایی کز عالم جان این همه دل با تو روان کرد
مشتاق تو را کی بود آرام و صبوری هرگز نشنیدم که کسی صبر ز جان کرد
تا کوه گرفتم ز فراقت مژه ای آب چندان بچکانید که بر سنگ نشان کرد
زنهار که از دمدمه کوس رحیلت چون رایت منصور چه دل ها خفقان کرد
باران به بساط اول این سال ببارید ابر این همه تأخیر که کرد از پی آن کرد
تا در نظرت باد صبا عذر بخواهد هر جور که بر طرف چمن باد خزان کرد
گل مژده بازآمدنت در چمن انداخت سلطان صبا پرزر مصریش دهان کرد
از دامن که تا به در شهر بساطی از سبزه بگسترد و بر او لاله فشان کرد
شاید که زمین حله بپوشد که چو سعدی پیرانه سرش دولت روی تو جوان کرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از طراوت بهار و شورِ بازگشتِ یار است. شاعر در پرتو تحول طبیعت و نو شدنِ جهان، بازگشت محبوب را عاملی برای زنده شدنِ دوباره جان و دلِ خود می‌داند. فضا آمیخته‌ای از اشتیاق عاشقانه و ستایش زیبایی است که در آن، شکوفایی گل و گیاه، تمثیلی از تجلیِ رویِ دل‌انگیزِ یار و نویدبخشِ پایانِ هجران است.

سعدی با پیوند دادنِ رخدادهای طبیعی به احوالاتِ درونی خود، نشان می‌دهد که چگونه زیبایی و حضورِ محبوب می‌تواند رخوتِ پیری و دوری را به طراوتِ جوانی و وصال بدل کند. در این شعر، طبیعت تنها بسترِ روایت نیست، بلکه شریکِ شادمانیِ عاشق و راویِ بی‌تابی‌های اوست.

معنای روان

انصاف نبود آن رخ دلبند نهان کرد زیرا که نه روییست کز او صبر توان کرد

پنهان کردن چهره‌ی زیبا از دیدگان ما، دور از انصاف و عدالت بود؛ چرا که زیباییِ چهره‌ی تو چنان مسحورکننده است که طاقتِ دیدن آن را نداشتن و دوری گزیدن از آن، برای هیچ عاشقی ممکن نیست.

نکته ادبی: «رخ دلبند» استعاره از زیبایی مطلق؛ «صبر توان کرد» کنایه از ناتوانی در برابر زیبایی و بی قراری.

امروز یقین شد که تو محبوب خدایی کز عالم جان این همه دل با تو روان کرد

امروز برایم محرز شد که تو محبوبِ درگاهِ خدایی؛ چرا که می‌بینم تمام جان‌ها و ارواحِ عالم، شیفته‌وار به سوی تو روانه شده‌اند و جذبِ حضور تو گشته‌اند.

نکته ادبی: «عالم جان» اشاره به عالمِ ارواح و عالمِ معنا؛ «روان کرد» در اینجا به معنایِ گسیل داشتن و کشیده شدن است.

مشتاق تو را کی بود آرام و صبوری هرگز نشنیدم که کسی صبر ز جان کرد

کسی که مشتاق و در بندِ عشقِ توست، چگونه می‌تواند آرام بگیرد و شکیبایی پیشه کند؟ من هرگز نشنیده‌ام که کسی بتواند بدونِ جانِ خود زندگی کند (و تو جانِ منی).

نکته ادبی: «جان» در اینجا در معنای ایهامی هم به معنای روح و هم به معنایِ محبوب (که عزیزتر از جان است) به کار رفته است.

تا کوه گرفتم ز فراقت مژه ای آب چندان بچکانید که بر سنگ نشان کرد

در دورانِ دوریِ تو، آن‌قدر اشک از چشمانم چکید که گودالی بر روی سنگ ایجاد کرد و اثرِ آن باقی ماند.

نکته ادبی: «مژه‌آب» (اشک چشم)؛ «نشان کرد» به معنایِ اثر گذاشتن و شیار انداختن است که نشانگرِ کثرتِ گریه است.

زنهار که از دمدمه کوس رحیلت چون رایت منصور چه دل ها خفقان کرد

مراقب باش که شنیدنِ خبرِ رفتنِ تو (مانند صدای طبلِ کوچ)، چه اضطراب و تپشی در دل‌ها انداخت؛ درست مانند تکان خوردنِ پرچمِ پیروزی در میدانِ جنگ که هم شکوه دارد و هم هراس.

نکته ادبی: «کوس رحیل» نماد کوچ و سفر؛ «رایت منصور» استعاره از پرچم پیروزی که تلاطم و هیجان را تداعی می‌کند.

باران به بساط اول این سال ببارید ابر این همه تأخیر که کرد از پی آن کرد

بارانِ اوایلِ بهار شروع به باریدن کرد؛ اگر ابر تا امروز تأخیر کرد، تنها به این خاطر بود که فرصتی فراهم کند تا بارشِ آن در موقعیتِ بهتری صورت گیرد و اثرگذارتر باشد.

نکته ادبی: نگاهِ شاعرانه به طبیعت؛ تأخیر در باران نه از سرِ بی‌توجهی، بلکه به دلیلِ مصلحت‌سنجیِ طبیعت برای زیباتر شدن است.

تا در نظرت باد صبا عذر بخواهد هر جور که بر طرف چمن باد خزان کرد

بادِ صبا می‌وزد تا در مقابلِ نگاهِ تو، از تمامِ آسیب‌ها و جورهایی که بادِ خزان در فصلِ گذشته به چمنزار وارد کرد، پوزش بخواهد.

نکته ادبی: «باد صبا» نماد پیام‌آورِ خوشی و بهار؛ «باد خزان» نمادِ مرگ و ویرانی؛ تشخیصِ (شخصیت‌بخشی) به باد برای عذرخواهی.

گل مژده بازآمدنت در چمن انداخت سلطان صبا پرزر مصریش دهان کرد

گل‌ها خبرِ آمدنِ تو را در چمنزار منتشر کردند و بادِ صبا با سخاوتِ تمام، به عنوانِ هدیه‌ی پیشواز، گل‌ها را با ذراتِ زر (گرده‌های گل) پوشاند.

نکته ادبی: «سلطان صبا» تشبیه صبا به پادشاه؛ «زر مصری» استعاره از گرده‌های گل که مانند طلا درخشان هستند.

از دامن که تا به در شهر بساطی از سبزه بگسترد و بر او لاله فشان کرد

طبیعت، از دامنه‌ی کوه تا نزدیکیِ شهر را با فرشی از سبزه مفروش کرد و بر روی آن گل‌های لاله را همچون جواهر پراکنده ساخت.

نکته ادبی: تصویرسازیِ اغراق‌آمیز از سرسبزیِ بهار؛ «بساط» به معنای فرش و گستره‌ی زمین.

شاید که زمین حله بپوشد که چو سعدی پیرانه سرش دولت روی تو جوان کرد

جای تعجب نیست اگر زمین بخواهد لباسِ فاخر و رنگارنگِ بهاری بپوشد، چرا که تو با لطفِ خود، سعدیِ پیر را در آستانه‌ی پیری دوباره جوان کردی (پس زمین هم حق دارد شادمان باشد).

نکته ادبی: «حله» به معنای لباسِ گران‌بها و آراسته؛ «پیرانه سر» (در دوران پیری)؛ پیوندِ شادمانیِ زمین با شادمانیِ شاعر.

آرایه‌های ادبی

استعاره رخ دلبند

اشاره به چهره‌ی محبوب که منبعِ اصلیِ زیبایی و شورانگیزی است.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) عذر بخواهد

دادنِ صفتِ انسانیِ «عذرخواهی» به بادِ صبا در مواجهه با پیامدهایِ بادِ خزان.

اغراق بر سنگ نشان کرد

بزرگ‌نمایی در میزانِ اشک‌های عاشق که تا به سنگ نفوذ کرده است.

ایهام جان

استفاده از واژه‌ی جان در دو معنای روح و محبوب که هر دو برای عاشق حیاتی هستند.

تشبیه چون رایت منصور

مقایسه‌ی حالتِ دل‌هایِ مضطرب با پرچمِ برافراشته‌ی پیروزی که در تلاطم است.