دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۱۷۵

سعدی
بازت ندانم از سر پیمان ما که برد باز از نگین عهد تو نقش وفا که برد
چندین وفا که کرد چو من در هوای تو وان گه ز دست هجر تو چندین جفا که برد
بگریست چشم ابر بر احوال زار من جز آه من به گوش وی این ماجرا که برد
گفتم لب تو را که دل من تو برده ای گفتا کدام دل چه نشان کی کجا که برد
سودا مپز که آتش غم در دل تو نیست ما را غم تو برد به سودا تو را که برد
توفیق عشق روی تو گنجیست تا که یافت باز اتفاق وصل تو گوییست تا که برد
جز چشم تو که فتنه قتال عالمست صد شیخ و زاهد از سر راه خدا که برد
سعدی نه مرد بازی شطرنج عشق توست دستی به کام دل ز سپهر دغا که برد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتاب‌دهنده‌ی اندوه عمیق عاشقی است که در برابر بی‌وفایی و بی‌اعتنایی معشوق، سرگشته و حیران مانده است. شاعر با رویکردی پرسش‌گرانه، به پیمان‌های شکسته و جفاهای پی‌درپی می‌نگرد و عشق را همچون میدانی نابرابر ترسیم می‌کند که در آن، عاشق تنها بازنده‌ی همیشگی است.

فضای حاکم بر این سروده، فضایی است سرشار از گلایه و حیرت؛ شاعر در عین آنکه بر رنج‌های خود تأکید می‌ورزد، بی‌رحمیِ معشوق و بی‌وفاییِ روزگار را عامل اصلی تیره‌روزی خود می‌داند و با زبانی کنایه‌آمیز، پوچیِ ادعاهای عاشقانه در برابرِ بختِ شوم را به تصویر می‌کشد.

معنای روان

بازت ندانم از سر پیمان ما که برد باز از نگین عهد تو نقش وفا که برد

نمی‌دانم چه کسی باعث شد که تو سررشته‌ی پیمانِ ما را رها کنی و چه کسی نقشِ وفا را از مُهرِ عهد و پیمانت پاک کرد؟

نکته ادبی: استعاره از نقشِ نگین برای بیانِ پایداریِ عهد و پیمان که با بی‌وفایی محو شده است.

چندین وفا که کرد چو من در هوای تو وان گه ز دست هجر تو چندین جفا که برد

چه کسی به اندازه‌ی من در راهِ رسیدن به تو وفاداری نشان داد و در مقابل، چه کسی به اندازه‌ی من از دردِ دوریِ تو جفا و ستم کشید؟

نکته ادبی: استفاده از تضاد (وفا و جفا) برای نشان دادنِ نابرابری در رابطه‌ی عاشق و معشوق.

بگریست چشم ابر بر احوال زار من جز آه من به گوش وی این ماجرا که برد

چشمِ ابر به حالِ زار و پریشانِ من گریست؛ راستی چه کسی جز آهِ من توانست این ماجرای اندوهناک را به گوشِ آسمان برساند؟

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به ابر و نسبت دادنِ گریستن به آن که کنایه از همدردیِ طبیعت با عاشق است.

گفتم لب تو را که دل من تو برده ای گفتا کدام دل چه نشان کی کجا که برد

به لب‌های تو گفتم که تو دلِ مرا ربوده‌ای، اما تو با بی‌اعتنایی پرسیدی: کدام دل؟ چه نشانی از آن داری؟ چه وقت و کجا بود و چه کسی آن را بُرد؟

نکته ادبی: ساختار دیالوگ‌محور برای نشان دادنِ سردی و بی‌تفاوتیِ معشوق در برابرِ ادعای عاشق.

سودا مپز که آتش غم در دل تو نیست ما را غم تو برد به سودا تو را که برد

خیالِ خام در سر نپز که آتشِ عشق در دلِ تو نیست؛ عشقِ تو مرا به سودا و دیوانگی کشاند، اما تو را چه کسی به این وادی کشاند؟

نکته ادبی: ایهام در واژه‌ی «سودا» که هم به معنای داد و ستد و هم به معنای اندیشه و دیوانگی است.

توفیق عشق روی تو گنجیست تا که یافت باز اتفاق وصل تو گوییست تا که برد

رسیدن به عشقِ تو گنجی است که نصیبِ هر کسی نمی‌شود؛ و دوباره، وصالِ تو مانندِ گویِ بازی است که هیچ‌کس نتوانست آن را در میدانِ عشق به چنگ آورد.

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی «گوی» که اشاره به بازیِ چوگان دارد و تمثیلی از دشواریِ دست‌یابی به وصال است.

جز چشم تو که فتنه قتال عالمست صد شیخ و زاهد از سر راه خدا که برد

جز چشمِ تو که مایه‌ی فتنه‌گری و آشوب در جهان است، چه کسی توانسته صدها زاهد و پارسا را از راهِ خدا منحرف کند؟

نکته ادبی: چشم به عنوانِ نمادِ فتنه و عاملِ گمراهیِ اهلِ زهد و تقوا به کار رفته است.

سعدی نه مرد بازی شطرنج عشق توست دستی به کام دل ز سپهر دغا که برد

سعدی، تو حریفِ بازیِ شطرنجِ عشقِ این معشوق نیستی؛ زیرا در این بازی، چه کسی توانسته است از دستِ این روزگارِ حیله‌گر، به کامِ دل برسد؟

نکته ادبی: استعاره از سپهر به عنوانِ دغا (حیله‌گر) و تشبیه عشق به بازیِ شطرنج.

آرایه‌های ادبی

استعاره نگین عهد

عهد و پیمان به نگینِ انگشتر تشبیه شده که نقشِ وفا بر آن حک شده است.

تشخیص بگریست چشم ابر

گریه کردن به ابر نسبت داده شده که نمادِ همدردیِ کائنات با عاشق است.

ایهام سودا

اشاره به دو معنایِ داد و ستد و دیوانگی و اندیشه.