دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۱۷۲

سعدی
هر آن ناظر که منظوری ندارد چراغ دولتش نوری ندارد
چه کار اندر بهشت آن مدعی را که میل امروز با حوری ندارد
چه ذوق از ذکر پیدا آید آن را که پنهان شوق مذکوری ندارد
میان عارفان صاحب نظر نیست که خاطر پیش منظوری ندارد
اگر سیمرغی اندر دام زلفی بماند تاب عصفوری ندارد
طبیب ما یکی نامهربانست که گویی هیچ رنجوری ندارد
ولیکن چون عسل بشناخت سعدی فغان از دست زنبوری ندارد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

درونمایه اصلی این ابیات بر محور ضرورتِ داشتنِ «هدف» و «شوق» در زندگی چرخیده است. از نگاه شاعر، انسانی که در دلش محبتی به معشوق یا هدفی والا ندارد، همچون چراغی است که سوخت ندارد و خاموش است. در جهان‌بینی شاعر، عشق یک نیروی تحول‌آفرین است که حتی موجودات باشکوه و قدرتمند را در برابر زیبایی یار به زانو در می‌آورد و آنان را در ضعفِ مطلق قرار می‌دهد.

در بخش پایانی، شاعر نگاهی واقع‌بینانه به رنج‌های راه عشق دارد. او معشوق را به طبیبی تشبیه می‌کند که گویی از احوال بیمار خود بی‌خبر است، اما این بی‌مهری مانع عاشق نیست. سعدی تأکید می‌کند که چون او طعم شیرین وصال را چشیده است، دیگر از نیش زنبورِ درد و رنجِ عشق شکایتی ندارد، چرا که این رنج‌ها در قیاس با شیرینیِ آن شهد، ناچیز و بلکه لازمه‌ی رسیدن به کمال است.

معنای روان

هر آن ناظر که منظوری ندارد چراغ دولتش نوری ندارد

هر انسانی که در زندگی هدفی والا یا معشوقی ندارد، بخت و اقبالش بی‌فروغ و تاریک است.

نکته ادبی: «دولت» در متون کهن به معنای بخت و اقبال و سعادت است و «نور» استعاره از آگاهی و سعادت است.

چه کار اندر بهشت آن مدعی را که میل امروز با حوری ندارد

آن مدعیِ دینداری که امروز و در این دنیا تمایلی به معشوق ندارد، در بهشت هم کاری ندارد؛ چرا که بهشتِ واقعی در گروی همین عشق است.

نکته ادبی: «مدعی» کسی است که ادعای زهد و تقوا دارد اما حقیقت عشق را درک نکرده و از درِ صدق وارد نشده است.

چه ذوق از ذکر پیدا آید آن را که پنهان شوق مذکوری ندارد

کسی که در دلش اشتیاق و محبتی پنهان نسبت به یار ندارد، یاد و ذکرِ معشوق بر زبانش هیچ لذت و ارزشی ندارد.

نکته ادبی: «مذکور» اسم مفعول است و در اینجا به معنای امر یا شخصی است که مورد ذکر و یادآوری قرار می‌گیرد.

میان عارفان صاحب نظر نیست که خاطر پیش منظوری ندارد

در میان عارفان حقیقت‌بین کسی را نمی‌توان یافت که فکر و خاطرش پیوسته معطوف به معشوق نباشد.

نکته ادبی: «صاحب‌نظر» در اینجا به معنای کسی است که دارای بینش عرفانی و بصیرت قلبی است.

اگر سیمرغی اندر دام زلفی بماند تاب عصفوری ندارد

اگر وجودی باشکوه همچون سیمرغ در دام گیسوی یار گرفتار شود، چنان ناتوان می‌شود که قدرتی به اندازه یک گنجشک هم برایش باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: «سیمرغ» نماد بزرگی و عظمت و «عصفور» به معنای گنجشک است که نماد کوچکی و ضعف است؛ این تضاد بر قدرت عشق تأکید دارد.

طبیب ما یکی نامهربانست که گویی هیچ رنجوری ندارد

معشوق ما مانند طبیبی است که بی‌مهر است و چنان رفتار می‌کند که گویی هیچ بیماری ندارد و از رنج ما بی‌خبر است.

نکته ادبی: «طبیب» استعاره از معشوقی است که باید شفابخشِ دردِ عاشق باشد، اما در اینجا به استغنا و بی‌توجهی او اشاره شده است.

ولیکن چون عسل بشناخت سعدی فغان از دست زنبوری ندارد

اما سعدی چون شهد شیرینِ وصال و حقیقت عشق را چشیده است، دیگر از نیش زنبور (رنج‌های راه عشق) شکایتی ندارد.

نکته ادبی: به کارگیری آرایه مراعات‌نظیر بین «عسل» و «زنبور» به زیبایی دشواری‌های راه عشق و شیرینیِ مقصد را در کنار هم نشان می‌دهد.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) سیمرغ و عصفور

تقابل میان موجود افسانه‌ای و قدرتمند (سیمرغ) با پرنده‌ای کوچک و ناتوان (گنجشک) برای نشان دادن ضعف عاشق در برابر زیبایی معشوق.

استعاره طبیب

تشبیه معشوق به طبیب که شفابخشِ دردِ هجران است.

مراعات نظیر عسل و زنبور

آوردن کلمات مرتبط برای نشان دادن این نکته که دردِ عشق (نیش زنبور) مقدمه‌ای برای رسیدن به شیرینی (عسل) است.

استعاره کنایی دام زلف

تشبیه گیسوی یار به دامی که عاشق (در اینجا سیمرغ) در آن گرفتار شده است.