دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۱۶۵

سعدی
که می رود به شفاعت که دوست بازآرد که عیش خلوت بی او کدورتی دارد
که را مجال سخن گفتنست به حضرت او مگر نسیم صبا کاین پیام بگذارد
ستیزه بردن با دوستان همین مثلست که تشنه چشمه حیوان به گل بینبارد
مرا که گفت دل از یار مهربان بردار به اعتماد صبوری که شوق نگذارد
که گفت هر چه ببینی ز خاطرت برود مرا تمام یقین شد که سهو پندارد
حرام باد بر آن کس نشست با معشوق که از سر همه برخاستن نمی یارد
درست ناید از آن مدعی حقیقت عشق که در مواجهه تیغش زنند و سر خارد
به کام دشمنم ای دوست این چنین مگذار کس این کند که دل دوستان بیازارد
بیا که در قدمت اوفتم و گر بکشی نمیرد آن که به دست تو روح بسپارد
حکایت شب هجران که بازداند گفت مگر کسی که چو سعدی ستاره بشمارد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلیِ شوریدگی و دلبستگیِ عمیق عاشق در برابر معشوقی است که دوری از او، زندگی را به تاریکی و کدورت کشانده است. شاعر در این ابیات، از ناتوانی خود در فراموشیِ یار سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که راهِ عشق، راهی است که در آن شکیبایی بی‌معناست و عاشق، با تسلیمِ کامل، حتی مرگ در راه معشوق را نوعی جاودانگی می‌پندارد.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، تقابلِ میانِ عقلِ مصلحت‌اندیش و عشقِ بی‌پرواست. سعدی بر این باور است که هرگونه ادعای عاشقی، بدونِ بذلِ جان و گذر از خویشتن، گزافه‌ای بیش نیست و حقیقتِ عشق تنها در شب‌زنده‌داری‌ها و رنج‌هایِ هجران برایِ عارفان و عاشقانِ راستین آشکار می‌شود.

معنای روان

که می رود به شفاعت که دوست بازآرد که عیش خلوت بی او کدورتی دارد

چه کسی حاضر است میانجی شود تا یار را به سوی من بازگرداند؟ چرا که تنهایی و خلوت بدون حضور او، تنها اندوه و تیرگی برایم به ارمغان می‌آورد.

نکته ادبی: «عیش خلوت» به معنای زندگی در انزوا یا تنهایی است. واژه «کدورت» در مقابلِ «صفا» به معنای تیرگیِ خاطر و اندوه به کار رفته است.

که را مجال سخن گفتنست به حضرت او مگر نسیم صبا کاین پیام بگذارد

چه کسی جسارت و مجالِ سخن گفتن در پیشگاهِ آن معشوق بلندپایه را دارد؟ جز نسیمِ صبحگاه که چنان لطیف است که می‌تواند پیامی را به سوی او ببرد.

نکته ادبی: «حضرت» در اینجا به معنای پیشگاه و درگاهِ والای معشوق است. «صبا» نمادِ لطافت و پیام‌رسانی است.

ستیزه بردن با دوستان همین مثلست که تشنه چشمه حیوان به گل بینبارد

ستیزه و دشمنی با دوستان، حکایتی شبیه به این کارِ نابخردانه است که فردی تشنه، چشمه‌ی حیات‌بخش را با گل و لای بپوشاند و خود را از آن محروم کند.

نکته ادبی: «چشمه حیوان» اشاره به آب حیات یا آب زندگانی دارد که در متون اسطوره‌ای نمادِ جاودانگی و کمال است.

مرا که گفت دل از یار مهربان بردار به اعتماد صبوری که شوق نگذارد

چه کسی به من توصیه کرد که دل از این یارِ مهربان برکنم؟ این کار برای من ممکن نیست؛ چرا که آتشِ شوقِ او، مجالِ صبر و شکیبایی را از من سلب کرده است.

نکته ادبی: شوق در اینجا به عنوانِ عاملی فعال تصور شده که مانعِ فرمان‌برداریِ عاشق از عقل (برای صبر کردن) می‌شود.

که گفت هر چه ببینی ز خاطرت برود مرا تمام یقین شد که سهو پندارد

چه کسی گفته است که هر چه را نبینی، از خاطرت می‌رود؟ من به یقین رسیده‌ام که هر کس چنین باوری دارد، در اشتباه و خطا است.

نکته ادبی: «سهو» به معنای خطا و لغزش ذهنی است. شاعر ضرب‌المثلِ «از دل برود هر آن که از دیده برفت» را به چالش می‌کشد.

حرام باد بر آن کس نشست با معشوق که از سر همه برخاستن نمی یارد

همنشینی با معشوق بر کسی حرام است که نتواند از جان و سر و هستیِ خود در راه او بگذرت و فداکاری کند.

نکته ادبی: «از سر برخاستن» کنایه از گذشتن از جان و هستی است که لازمه‌یِ تقرب در آیینِ عاشقی است.

درست ناید از آن مدعی حقیقت عشق که در مواجهه تیغش زنند و سر خارد

ادعای حقیقتِ عشق از آن مدعیِ دروغین، پذیرفتنی نیست که وقتی در برابرِ شمشیرِ معشوق قرار می‌گیرد، بی‌تفاوت و سرگرمِ خویش است.

نکته ادبی: «سر خارد» کنایه از غفلت و بی‌توجهی است. کسی که در برابرِ خشمِ معشوق، به جای تسلیم یا فدا شدن، مشغولِ کارِ بی‌هوده‌ای مانند خاراندنِ سر است، عاشقِ حقیقی نیست.

به کام دشمنم ای دوست این چنین مگذار کس این کند که دل دوستان بیازارد

ای دوست! مرا در برابرِ دشمنانم چنان بی‌پناه رها مکن. مگر کسی پیدا می‌شود که با دوستانِ خود چنین رفتاری کند که قلبِ آنان را به درد آورد؟

نکته ادبی: «به کام دشمن گذاشتن» کنایه از خوار کردنِ عاشق در برابرِ رقیبان یا بدخواهان است.

بیا که در قدمت اوفتم و گر بکشی نمیرد آن که به دست تو روح بسپارد

نزدیک بیا که بر پایت بیفتم؛ و بدان حتی اگر مرا بکشی، آن‌کس که جانِ خود را به دستِ تو می‌سپارد، در حقیقت نمی‌میرد و به حیاتِ جاوید می‌رسد.

نکته ادبی: این بیت دارای پارادوکس عرفانی است؛ کشتنِ عاشق توسط معشوق، نه پایانِ او، بلکه آغازِ حیاتِ روحانیِ اوست.

حکایت شب هجران که بازداند گفت مگر کسی که چو سعدی ستاره بشمارد

حکایتِ سختِ شب‌های هجران را چه کسی می‌تواند به درستی بازگو کند؟ تنها کسی که چون سعدی، شب‌زنده‌داری کرده و ستاره‌های آسمان را شمرده است.

نکته ادبی: «ستاره شمردن» کنایه از بی‌خوابیِ ناشی از دردِ فراق و گذراندنِ شب‌های طولانی است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح چشمه حیوان

اشاره به افسانه‌ی اسکندر و آبِ حیات که نمادِ جاودانگی و خیرِ مطلق است.

کنایه از سر برخاستن

به معنای آمادگی برای مرگ و نثارِ جان در راهِ مقصود.

مبالغه ستاره شمردن

توصیفِ شدتِ رنج و طولانی بودنِ شب‌های فراق که باعثِ بی‌خوابی شده است.

پارادوکس (متناقض‌نما) نمیرد آن که به دست تو روح بسپارد

اثباتِ حیاتِ جاودان در لحظه‌ی مرگ و فدا شدن در راهِ معشوق.