دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۱۵۳

سعدی
سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت تا چه اندیشه کند رای جهان آرایت
تو به هر جا که فرود آمدی و خیمه زدی کس دیگر نتواند که بگیرد جایت
همچو مستسقی بر چشمه نوشین زلال سیر نتوان شدن از دیدن مهرافزایت
روزگاریست که سودای تو در سر دارم مگرم سر برود تا برود سودایت
قدر آن خاک ندارم که بر او می گذری که به هر وقت همی بوسه دهد بر پایت
دوستان عیب کنندم که نبودی هشیار تا فرورفت به گل پای جهان پیمایت
چشم در سر به چه کار آید و جان در تن شخص گر تأمل نکند صورت جان آسایت
دیگری نیست که مهر تو در او شاید بست هم در آیینه توان دید مگر همتایت
روز آنست که مردم ره صحرا گیرند خیز تا سرو بماند خجل از بالایت
دوش در واقعه دیدم که نگارین می گفت سعدیا گوش مکن بر سخن اعدایت
عاشق صادق دیدار من آن گه باشی که به دنیا و به عقبی نبود پروایت
طالب آنست که از شیر نگرداند روی یا نباید که به شمشیر بگردد رایت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیم‌گرِ جایگاهِ والایِ تسلیم و رضا در برابرِ محبوب است که در آن، شاعر با زبانی صمیمانه و در عین حال متعالی، عشق را نه یک انتخاب، بلکه سرنوشتی محتوم می‌بیند. فضایِ حاکم بر شعر، فضایی است که در آن، عاشق تمامیِ هستیِ خود را در پرتوِ وجودِ معشوق می‌بیند و هرگونه عقل‌گراییِ مصلحت‌سنجانه را در برابرِ جنونِ عشق، پوچ و بی‌معنا می‌شمارد.

درونمایه اصلی اثر، یگانگیِ محبوب و بی‌پایان بودنِ اشتیاقِ عاشق است؛ به گونه‌ای که عاشق، حتی در خیالِ خود نیز تصویری جز معشوق نمی‌بیند و برای رسیدن به وصال یا حفظِ این عشق، از جان و آبرویِ خویش می‌گذرد. این سروده‌ها دعوتی است به یک عشقِ مطلق و بی‌قید و شرط که در آن، دنیا و آخرت در برابرِ یک نگاهِ معشوق، رنگ می‌بازند.

معنای روان

سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت تا چه اندیشه کند رای جهان آرایت

ما در برابرِ فرمان و اراده‌ی تو سرِ تسلیم فرود آورده‌ایم؛ باید دید که اندیشه‌یِ بلندِ تو چه تصمیمی برای ما دارد.

نکته ادبی: واژه‌ی رایت به معنای اراده، پرچم و نشان است که در اینجا به معنایِ حکم و رأیِ محبوب به کار رفته است.

تو به هر جا که فرود آمدی و خیمه زدی کس دیگر نتواند که بگیرد جایت

تو به هر کجا که وارد شوی و خیمه بزنی، هیچ‌کس دیگری توانایی آن را ندارد که جایِ خالیِ تو را در آنجا پر کند.

نکته ادبی: تعبیر خیمه زدن کنایه از اقامتِ جان یا حضورِ محبوب در دل است.

همچو مستسقی بر چشمه نوشین زلال سیر نتوان شدن از دیدن مهرافزایت

من همچون بیمارِ مبتلا به بیماریِ استسقا (که هرچه آب می‌نوشد، تشنه‌تر می‌شود)، هرگز از تماشایِ زیباییِ تو سیر نمی‌شوم.

نکته ادبی: مستسقی کسی است که به بیماریِ تشنگیِ مفرط دچار است و این تشبیه برای بیانِ شدتِ اشتیاق به کار رفته است.

روزگاریست که سودای تو در سر دارم مگرم سر برود تا برود سودایت

مدت‌هاست که سودایِ عشقِ تو را در سر دارم و ترجیح می‌دهم جانم را از دست بدهم تا اینکه از این عشق و سودا دست بکشم.

نکته ادبی: سودا به معنایِ عشقِ شدید و مالیخولیاست و در اینجا بر تداومِ عشق تأکید دارد.

قدر آن خاک ندارم که بر او می گذری که به هر وقت همی بوسه دهد بر پایت

من در برابرِ آن خاکی که تو بر آن قدم می‌گذاری، ارزشی ندارم؛ زیرا آن خاک، هر لحظه وجودش را به پایِ تو می‌ساید و آن را می‌بوسد.

نکته ادبی: اشاره به فروتنیِ عاشق در برابرِ جایِ پایِ معشوق دارد که از عاشقِ نالان، والاتر دانسته شده است.

دوستان عیب کنندم که نبودی هشیار تا فرورفت به گل پای جهان پیمایت

دوستانم مرا سرزنش می‌کنند که چرا هشیار و عاقل نیستی؛ از آن زمان که عشقِ تو، چونان رهرویِ بزرگ، گام‌هایم را در گل و لایِ حیرت فرو برد.

نکته ادبی: جهان‌پیما استعاره از معشوق است که با شکوهِ خود، عاشق را در دریایِ حیرت غرق کرده است.

چشم در سر به چه کار آید و جان در تن شخص گر تأمل نکند صورت جان آسایت

داشتنِ چشم در سر و جان در تن، چه فایده‌ای دارد اگر انسان به چهره‌ی آرام‌بخشِ تو ننگرد و در زیبایی‌ات تأمل نکند؟

نکته ادبی: تأمل در اینجا به معنایِ درنگ و تماشایِ عمیق و اندیشمندانه است.

دیگری نیست که مهر تو در او شاید بست هم در آیینه توان دید مگر همتایت

هیچ‌کسِ دیگری وجود ندارد که شایسته‌یِ آن باشد که مهرش را به دل گرفت؛ مگر اینکه تصویرِ برابرِ تو را در آیینه مشاهده کرد.

نکته ادبی: اشاره به بی‌همتاییِ معشوق دارد که تنها خودش می‌تواند شبیه به خودش باشد.

روز آنست که مردم ره صحرا گیرند خیز تا سرو بماند خجل از بالایت

امروز روزی است که مردم به دشت و صحرا می‌روند، اما تو برخیز تا با قد و بالایِ موزونت، درختِ سرو را از خجالت آب کنی.

نکته ادبی: صنعتِ اغراق در خجل کردنِ سرو که نمادِ راستی و بلندقامتی است، به کار رفته است.

دوش در واقعه دیدم که نگارین می گفت سعدیا گوش مکن بر سخن اعدایت

دیشب در خواب دیدم که آن نگارِ زیبا به من می‌گفت: سعدی، به حرف‌های دشمنانت گوش نکن.

نکته ادبی: واقعه در متون کهن اغلب به معنایِ خواب و رؤیایِ صادقه به کار می‌رود.

عاشق صادق دیدار من آن گه باشی که به دنیا و به عقبی نبود پروایت

زمانی عاشقِ واقعیِ من خواهی بود که دیگر هیچ دل‌بستگی و پروایی به این دنیا و سرایِ آخرت نداشته باشی.

نکته ادبی: عقبی به معنایِ سرایِ آخرت است و این بیت بر تجردِ روحِ عاشق از دو عالم تأکید دارد.

طالب آنست که از شیر نگرداند روی یا نباید که به شمشیر بگردد رایت

عاشقِ واقعی کسی است که از رویارویی با شیر (خطر) عقب‌نشینی نکند؛ چرا که در مسیرِ عشق، باید استوار بود وگرنه پرچمِ عزت و اراده‌ات واژگون خواهد شد.

نکته ادبی: از شیر روی گرداندن کنایه از ترسیدن و فرار از معرکه و دشواری‌هایِ عشق است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه همچو مستسقی

تشبیه حالِ عاشق به فردِ بیمارِ تشنه، برای نشان دادنِ عطشِ سیری‌ناپذیر به دیدارِ معشوق.

اغراق سرو بماند خجل از بالایت

بزرگ‌نماییِ زیباییِ قدِ معشوق تا حدی که سروِ کهن‌الگو و نمادِ زیبایی، در برابرِ او شرمسار شود.

کنایه ره صحرا گیرند

کنایه از رفتن به تفریح و گردش در روزِ بهاری.

استعاره جهان‌پیما

اشاره به معشوق که همچون مسافری بزرگ، در جانِ عاشق سفر کرده و او را حیران ساخته است.

پارادوکس مگرم سر برود تا برود سودایت

تأکید بر شدتِ عشق به گونه‌ای که تنها راهِ رهایی از آن، مرگ و از دست دادنِ سر است.