دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۱۵۲

سعدی
بیا که نوبت صلحست و دوستی و عنایت به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت
بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردم قضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت
ملامت من مسکین کسی کند که نداند که عشق تا به چه حدست و حسن تا به چه غایت
ز حرص من چه گشاید تو ره به خویشتنم ده که چشم سعی ضعیفست بی چراغ هدایت
مرا به دست تو خوشتر هلاک جان گرامی هزار باره که رفتن به دیگری به حمایت
جنایتی که بکردم اگر درست بباشد فراق روی تو چندین بسست حد جنایت
به هیچ روی نشاید خلاف رای تو کردن کجا برم گله از دست پادشاه ولایت
به هیچ صورتی اندرنباشد این همه معنی به هیچ سورتی اندرنباشد این همه آیت
کمال حسن وجودت به وصف راست نیاید مگر هم آینه گوید چنان که هست حکایت
مرا سخن به نهایت رسید و فکر به پایان هنوز وصف جمالت نمی رسد به نهایت
فراقنامه سعدی به هیچ گوش نیامد که دردی از سخنانش در او نکرد سرایت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، شرح دلدادگی و تسلیم عاشق در برابر معشوق است. شاعر با زبانی ستایشگرانه و در عین حال ملتمسانه، از ناتوانی خود در گریز از عشق و محدودیت واژگان برای توصیف زیبایی‌های معشوق سخن می‌گوید. او که پیش‌تر سعی در پرهیز از عشق داشته، اکنون در دام آن گرفتار آمده و فراق را بزرگ‌ترین مجازات برای خود می‌داند.

فضای کلی حاکم بر این ابیات، پذیرش مطلقِ حکمِ عشق و تعظیم در برابر شکوهِ معشوق است. شاعر با تکیه بر استعاراتی که معشوق را در جایگاه پادشاه و هادی قرار می‌دهد، نشان می‌دهد که در این طریق، اراده‌ی عاشق رنگ می‌بازد و تنها راهِ رستگاری، تسلیم به خواستِ اوست.

معنای روان

بیا که نوبت صلحست و دوستی و عنایت به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت

بیا که وقت آشتی و مهربانی فرا رسیده است، به شرطی که دیگر از اتفاقات تلخ گذشته و دلخوری‌ها سخنی به میان نیاوریم.

نکته ادبی: عنایت در اینجا به معنای توجه و لطف است و عبارت 'بیا که نوبت صلح است' دعوتی است برای گذشت از گذشته.

بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردم قضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت

تصمیم گرفته بودم که هرگز گردِ عشق نگردم، اما نیروی قضا و قدرِ عشق، چنان بر من چیره شد که دیدِ بصیرت و عقل مرا نابینا کرد و گرفتار شدم.

نکته ادبی: دوختن چشم کنایه از نابینا کردن و گرفتن قدرت تشخیص و اراده است.

ملامت من مسکین کسی کند که نداند که عشق تا به چه حدست و حسن تا به چه غایت

تنها کسانی مرا برای عاشقی سرزنش می‌کنند که از حقیقتِ عمیق عشق و نهایتِ زیباییِ تو بی‌خبرند و نمی‌دانند که این عشق تا کجا اوج گرفته است.

نکته ادبی: مسکین در ادبیات کلاسیک به معنای فروتن، درمانده و عاشق است نه لزوماً فقیر مالی.

ز حرص من چه گشاید تو ره به خویشتنم ده که چشم سعی ضعیفست بی چراغ هدایت

از تلاشِ حرص‌آلودِ من کاری ساخته نیست؛ تو خود راه را بر من بنما، زیرا چشمِ کوششِ آدمی بدون چراغِ هدایتِ تو، نابیناست.

نکته ادبی: چشم سعی ضعیف است استعاره از ناتوانی تلاش‌های عقلانی بدون راهنمایی عشق است.

مرا به دست تو خوشتر هلاک جان گرامی هزار باره که رفتن به دیگری به حمایت

برای من جان دادن به دست تو بسیار گواراتر است تا اینکه برای نجات جانم به دیگری پناه ببرم.

نکته ادبی: حمایت در اینجا به معنای پناه و پشتیبانی گرفتن از غیر است.

جنایتی که بکردم اگر درست بباشد فراق روی تو چندین بسست حد جنایت

اگر مرتکب گناهی شده باشم، دوری از روی تو به تنهایی برای مجازاتِ آن گناه کفایت می‌کند.

نکته ادبی: فراق روی تو را به عنوان مجازاتِ جنایت (عاشق شدن) فرض کرده است.

به هیچ روی نشاید خلاف رای تو کردن کجا برم گله از دست پادشاه ولایت

هرگز نمی‌توان برخلافِ میلِ تو عمل کرد؛ وقتی تو پادشاهِ این قلمرو هستی، شکایت از تو را پیش چه کسی می‌توان برد؟

نکته ادبی: پادشاه ولایت استعاره از تسلط مطلق معشوق بر جان و جهان عاشق است.

به هیچ صورتی اندرنباشد این همه معنی به هیچ سورتی اندرنباشد این همه آیت

در هیچ قالب و شکلی، این همه معنا جای نمی‌گیرد، چنان‌که در هیچ سوره‌ای، این همه آیه و نشانه وجود ندارد.

نکته ادبی: ایهام هنری در واژه صورت و سورت که هم به معنای شکل است و هم به معنای سوره قرآن.

کمال حسن وجودت به وصف راست نیاید مگر هم آینه گوید چنان که هست حکایت

زیباییِ کاملِ وجود تو با کلمات توصیف نمی‌شود؛ مگر اینکه آینه‌ای باشد که حقیقتِ تو را همان‌گونه که هست، بازتاب دهد.

نکته ادبی: آینه نماد حقیقت‌گویی و بازتابِ بی‌کم‌وکاستِ زیبایی است.

مرا سخن به نهایت رسید و فکر به پایان هنوز وصف جمالت نمی رسد به نهایت

سخن گفتنِ من به پایان رسید و توانِ فکرم تمام شد، اما توصیفِ زیباییِ تو همچنان بی‌انتهاست و به پایان نمی‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانی زبان در برابر عظمت زیبایی معشوق که بن‌مایه‌ی عرفانی دارد.

فراقنامه سعدی به هیچ گوش نیامد که دردی از سخنانش در او نکرد سرایت

هیچ گوشی نیست که فریادِ فراق‌نامه‌ی سعدی را بشنود و درد و سوزِ نهفته در کلماتش، در وجود او نفوذ نکند.

نکته ادبی: سراایت کردن به معنای نفوذ کردن و اثر گذاشتنِ دردِ درونیِ شاعر در شنونده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره چراغ هدایت

معشوق یا عشقِ او به چراغی تشبیه شده که راهِ درست را به عاشقِ گمگشته نشان می‌دهد.

کنایه دوخت چشم درایت

کنایه از بستنِ راهِ عقل و تفکر و به تسلیم واداشتنِ عاشق در برابر عشق.

ایهام صورت و سورت

ایهام در کاربرد این دو واژه که هم اشاره به شکل ظاهری دارد و هم به سوره‌های قرآن (آیات).

تضاد صلح و جنگ

اشاره ضمنی به نوبت صلح که تقابلِ آن با وضعیتِ پیشین (جنگ یا دوری) را تداعی می‌کند.

مراعات نظیر آینه و حکایت

آینه به عنوان ابزاری که حکایت و روایت‌گری از زیبایی را انجام می‌دهد، با هم تناسب دارند.