دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۱۴۸

سعدی
چو نیست راه برون آمدن ز میدانت ضرورتست چو گوی احتمال چوگانت
به راستی که نخواهم بریدن از تو امید به دوستی که نخواهم شکست پیمانت
گرم هلاک پسندی ورم بقا بخشی به هر چه حکم کنی نافذست فرمانت
اگر تو عید همایون به عهد بازآیی بخیلم ار نکنم خویشتن به قربانت
مه دوهفته ندارد فروغ چندانی که آفتاب که می تابد از گریبانت
اگر نه سرو که طوبی برآمدی در باغ خجل شدی چو بدیدی قد خرامانت
نظر به روی تو صاحب دلی نیندازد که بی دلش نکند چشم های فتانت
غلام همت شنگولیان و رندانم نه زاهدان که نظر می کنند پنهانت
بیا و گر همه بد کرده ای که نیکت باد دعای نیکان از چشم بد نگهبانت
به خاک پات که گر سر فدا کند سعدی مقصرست هنوز از ادای احسانت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده نمایانگر تسلیم مطلق و وفاداری بی‌قید و شرط عاشق در برابر معشوق است. شاعر میدان عشق را عرصه‌ای می‌بیند که گریز از آن ممکن نیست و هرگونه حکم و تقدیر معشوق، چه حیات باشد و چه ممات، برای او عین صواب و لازم‌الاجراست.

تصویرسازی‌های شاعر از زیبایی معشوق، او را فراتر از پدیده‌های طبیعی چون ماه و آفتاب نشان می‌دهد و زیبایی قامت او را با سرو و طوبی مقایسه می‌کند که در برابر جلوه او شرمگین می‌شوند.

در کنار ستایش زیبایی، شاعر به نقد ریاکاران و زاهدان‌نماها می‌پردازد و راه و رسم رندان و آزادگان را می‌ستاید؛ چرا که معتقد است عشق واقعی باید آشکار و صادقانه باشد، نه پنهانی و آمیخته به تظاهر.

معنای روان

چو نیست راه برون آمدن ز میدانت ضرورتست چو گوی احتمال چوگانت

از آنجا که راهی برای فرار از میدان عشق تو وجود ندارد، چاره‌ای نیست جز اینکه مانند گوی، ضربات چوگان تو را با جان و دل پذیرا باشم.

نکته ادبی: چوگان بازی قدیمی است که در آن سوارکار با چوبی گوی را می‌زند؛ تشبیه عاشق به گوی و رفتارهای معشوق به ضربات چوگان، نشان از انفعال و تسلیم عاشق دارد.

به راستی که نخواهم بریدن از تو امید به دوستی که نخواهم شکست پیمانت

به راستی که هرگز امیدم را از تو قطع نخواهم کرد و به همان دوستی و عهدی که میان ماست سوگند می‌خورم که پیمانمان را نخواهم شکست.

نکته ادبی: بریدن امید کنایه از ناامیدی است؛ پیمان در اینجا به معنای عهد و میثاق قلبی است.

گرم هلاک پسندی ورم بقا بخشی به هر چه حکم کنی نافذست فرمانت

چه بخواهی که من هلاک شوم و چه به من زندگی ببخشی، فرمان تو هر چه باشد در نزد من نفوذ و اعتبار دارد و بی‌چون و چرا می‌پذیرم.

نکته ادبی: نافذ بودن فرمان کنایه از بی‌چون و چرا بودن اراده معشوق بر عاشق است.

اگر تو عید همایون به عهد بازآیی بخیلم ار نکنم خویشتن به قربانت

اگر در ایام عید که زمانی فرخنده است به نزد من بازگردی، اگر جانم را فدای تو نکنم، فردی بخیل و خسیس خواهم بود.

نکته ادبی: بخیلی در اینجا به معنای دریغ کردن جان از جانان است که در ادبیات کلاسیک صفت ناپسندی برای عاشق است.

مه دوهفته ندارد فروغ چندانی که آفتاب که می تابد از گریبانت

ماه شب چهاردهم در مقایسه با روشنایی چهره تو که از گریبانت می‌تابد، فروغ و درخشش چندانی ندارد.

نکته ادبی: گریبان کنایه از چهره و بخشی از اندام معشوق است که از آن نور ساطع می‌شود؛ اغراق در وصف زیبایی معشوق.

اگر نه سرو که طوبی برآمدی در باغ خجل شدی چو بدیدی قد خرامانت

اگر در باغ سرو یا درخت طوبی وجود داشتند، قطعاً با دیدن قامت موزون و خرامان تو، از شرم خجالت می‌کشیدند و سر فرود می‌آوردند.

نکته ادبی: طوبی درختی در بهشت است؛ برتری دادن معشوق بر زیبایی‌های بهشتی و طبیعی.

نظر به روی تو صاحب دلی نیندازد که بی دلش نکند چشم های فتانت

هیچ انسان صاحب‌دلی جرات نمی‌کند به چهره تو نگاه کند، زیرا چشمان فریبنده تو به سرعت دل او را می‌رباید و او را بی دل می‌کند.

نکته ادبی: فتان به معنای فریبنده و فتنه انگیز است؛ چشم‌ها عامل اصلی ربودن دل در ادبیات عرفانی است.

غلام همت شنگولیان و رندانم نه زاهدان که نظر می کنند پنهانت

من بنده همت بلند رندان و افراد آزاده هستم، نه زاهدانی که تظاهر می‌کنند اما پنهانی به تو چشم دارند.

نکته ادبی: شنگول به معنای کسی است که رها و بی قید و بند است؛ مقابله رند و زاهد از بن‌مایه‌های اصلی شعر سعدی است.

بیا و گر همه بد کرده ای که نیکت باد دعای نیکان از چشم بد نگهبانت

بیا و حتی اگر رفتارهای بدی داشته‌ای، نگران نباش که دعا و خیرخواهی نیکان تو را از گزند چشم بد حفظ خواهد کرد.

نکته ادبی: چشم بد کنایه از حسادت و آسیب‌های ناشی از آن است.

به خاک پات که گر سر فدا کند سعدی مقصرست هنوز از ادای احسانت

به خاک پای تو سوگند که اگر سعدی جانش را هم فدا کند، باز هم نتوانسته است حق احسان و محبت‌های تو را به درستی ادا کند.

نکته ادبی: خاک پا تلمیحی به تذلل و فروتنی عاشق در برابر معشوق است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه گوی احتمال چوگانت

عاشق مانند گوی و رفتار معشوق مانند چوگان تصویر شده است که نشان‌دهنده تسلیم محض عاشق است.

اغراق مه دوهفته ندارد فروغ چندانی / که آفتاب که می تابد از گریبانت

شاعر با اغراق در زیبایی، نور چهره معشوق را برتر از ماه و آفتاب دانسته است.

تضاد زاهدان و رندان

تضاد میان زاهدانِ ریاکار و رندانِ آزاده که برای نقد اخلاقی به کار رفته است.