دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۱۴۴

سعدی
ای که رحمت می نیاید بر منت آفرین بر جان و رحمت بر تنت
قامتت گویم که دلبندست و خوب یا سخن یا آمدن یا رفتنت
شرمش از روی تو باید آفتاب کاندرآید بامداد از روزنت
حسن اندامت نمی گویم به شرح خود حکایت می کند پیراهنت
ای که سر تا پایت از گل خرمنست رحمتی کن بر گدای خرمنت
ماه رویا مهربانی پیشه کن سیرتی چون صورت مستحسنت
ای جمال کعبه رویی باز کن تا طوافی می کنم پیرامنت
دست گیر این پنج روزم در حیات تا نگیرم در قیامت دامنت
عزم دارم کز دلت بیرون کنم و اندرون جان بسازم مسکنت
درد دل با سنگ دل گفتن چه سود باد سردی می دمم در آهنت
گفتم از جورت بریزم خون خویش گفت خون خویشتن در گردنت
گفتم آتش درزنم آفاق را گفت سعدی درنگیرد با منت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزلِ دلنشین، نمایانگرِ گفتگویی عاشقانه و در عین حال پرتنش میانِ عاشقی دل‌خسته و معشوقی زیبا اما بی‌اعتناست. سعدی در این ابیات، ابتدا با ستایشِ بی‌حدِ زیبایی‌هایِ ظاهری معشوق، سعی در جلبِ عطوفتِ او دارد و سپس با بهره‌گیری از ظرافت‌هایِ کلامی، به گلایه از سنگ‌دلی و بی‌توجهیِ محبوب می‌پردازد.

فضایِ حاکم بر شعر، آمیزه‌ای است از ستایشِ قدسیِ زیبایی و عتابِ مصلحت‌آمیزِ عاشق نسبت به معشوق. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌هایی چون کعبه و خورشید، به مقامِ والایِ محبوب اشاره می‌کند و در پایان، با آوردنِ گفتگویی کوتاه، شکستِ نهاییِ عاشق در تأثیرگذاری بر معشوقِ سنگ‌دل را به شیوه‌ای طنزآمیز و هنرمندانه به تصویر می‌کشد.

معنای روان

ای که رحمت می نیاید بر منت آفرین بر جان و رحمت بر تنت

ای محبوبِ سنگ‌دلی که هیچ رحم و شفقت بر منِ مسکین نداری؛ با وجود این بی‌مهری، آفرین بر جانِ تو و درود بر پیکرِ مطهرت.

نکته ادبی: واژه من در بر منت ضمیر اول شخص به معنای من است و ت در بر تنت ضمیر دوم شخص می‌باشد.

قامتت گویم که دلبندست و خوب یا سخن یا آمدن یا رفتنت

حیرانم که زیبایی تو را چگونه وصف کنم؛ آیا از اندام دلفریبت بگویم، یا از طرزِ سخن گفتن، یا از شیوه خرامیدن و رفت‌ و آمدت که همگی دلربا هستند؟

نکته ادبی: سخن، آمدن و رفتن در اینجا ایهام تناسب با زیباییِ دلبند دارند و هر یک وجهی از جلوه‌گری معشوق است.

شرمش از روی تو باید آفتاب کاندرآید بامداد از روزنت

خورشید که هر صبح از پنجره‌ات به درون می‌تابد، باید از دیدن چهره‌ تو شرمسار شود؛ چرا که تابندگیِ روی تو از فروغ آفتاب افزون‌تر است.

نکته ادبی: روزن به معنای پنجره و محل تابش نور است که در شعر کهن نمادِ تجلی زیبایی و ورود نور به حریم خانه است.

حسن اندامت نمی گویم به شرح خود حکایت می کند پیراهنت

اصلاً نیازی نیست که زیباییِ اندامت را با کلمات شرح دهم، چرا که پیراهنی که بر تن داری، خود گویایِ تناسب و زیباییِ قامت توست.

نکته ادبی: اشاره به پیراهن، کنایه از اندامِ موزون و پیراسته معشوق است که لباس بر آن خوش می‌نشیند.

ای که سر تا پایت از گل خرمنست رحمتی کن بر گدای خرمنت

ای کسی که سراسر وجودت همچون خرمنی از گل‌های خوشبو و زیباست؛ به من که گدایِ این خرمنِ زیبایی هستم، توجهی کن و نظری برسان.

نکته ادبی: خرمنِ گل استعاره از زیبایی‌هایِ فراوان و در دسترسِ معشوق است که عاشق تشنه بهره‌مندی از آن است.

ماه رویا مهربانی پیشه کن سیرتی چون صورت مستحسنت

ای کسی که چهره‌ات به ماه می‌ماند، روش و منشِ مهربانی پیشه کن؛ کاری کن که سیرت و رفتارِ درونی‌ات نیز به اندازه صورتِ زیبایت، پسندیده و دلنشین باشد.

نکته ادبی: مستحسن به معنای نیکو و پسندیده است و در اینجا اشاره به کمالِ صفاتِ معشوق دارد.

ای جمال کعبه رویی باز کن تا طوافی می کنم پیرامنت

ای کسی که زیبایی‌ات مانند کعبه مقدس است؛ چهره‌ات را نمایان کن تا بتوانم همچون حاجیان، گردِ وجودت طواف کنم.

نکته ادبی: کعبه نمادِ تقدس است که شاعر معشوق را به آن تشبیه کرده تا دلیلِ طواف و پرستش خود را توجیه کند.

دست گیر این پنج روزم در حیات تا نگیرم در قیامت دامنت

در این عمرِ کوتاهِ چندروزه، دستِ مرا بگیر و یاری‌ام کن، تا مجبور نشوم در روز قیامت، گریبانِ تو را برای دادخواهی بگیرم.

نکته ادبی: دامنگیر شدن در قیامت کنایه از دادخواهی و تقاضایِ حق است که در اینجا به طنزِ عاشقانه بدل شده است.

عزم دارم کز دلت بیرون کنم و اندرون جان بسازم مسکنت

قصد آن دارم که تو را از بندِ تنگِ دلم برهانم و جایگاهی در عمقِ جانم برایت مهیا کنم تا همیشه در درونم مسکن گزینی.

نکته ادبی: مسکن کردن در جان به معنای جای دادنِ معشوق در کانونِ هستی و جایگاه ابدی است.

درد دل با سنگ دل گفتن چه سود باد سردی می دمم در آهنت

بازگو کردنِ دردهایِ عاشقانه برای معشوقی که سنگ‌دل است، سودی ندارد؛ مانند آن است که با دمیدنِ بادِ سرد، بخواهم آهن را ذوب کنم یا اثری بر آن بگذارم.

نکته ادبی: سنگ‌دل کنایه از معشوقی است که هیچ مهر و عاطفه‌ای ندارد و در برابرِ آه و ناله مقاوم است.

گفتم از جورت بریزم خون خویش گفت خون خویشتن در گردنت

به او گفتم که از جور و ستمِ تو، جانم را به لب می‌رسانم و خودکشی می‌کنم؛ پاسخ داد که مسئولیتِ ریخته شدنِ این خون، بر گردنِ خودِ توست.

نکته ادبی: خون در گردن بودن کنایه از پذیرشِ گناه و مسئولیتِ کار است که در اینجا پاسخِ رندانه معشوق است.

گفتم آتش درزنم آفاق را گفت سعدی درنگیرد با منت

گفتم که از شدتِ دوری و غمت، جهان را به آتش می‌کشم؛ گفت ای سعدی، این آتشِ تو بر من اثری ندارد و دامنم را نمی‌گیرد.

نکته ادبی: آفاق به معنایِ کرانه‌ها و جهان است و سعدی در اینجا با آوردن تخلص خود، پایانِ گفتگو را روایت می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره خرمن گل

تشبیه زیبایی‌های فراوان و متراکم معشوق به خرمن گل که نشان‌دهنده کثرتِ حسن اوست.

کنایه خون خویشتن در گردنت

کنایه از اینکه مسئولیتِ این کار و گناهش به پای خودت است و معشوق از آن مبراست.

مبالغه آتش درزنم آفاق را

بزرگ‌نماییِ شدتِ غم و دردِ عاشق که گویی توانِ به آتش کشیدنِ عالم را دارد.

ایهام سخن، آمدن، رفتن

اشاره به حرکات و افعال معشوق که هر کدام برای عاشق دلفریب است و ایهام دارد.