دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۱۴۲

سعدی
ای کسوت زیبایی بر قامت چالاکت زیبا نتواند دید الا نظر پاکت
گر منزلتی دارم بر خاک درت میرم باشد که گذر باشد یک روز بر آن خاکت
دانم که سرم روزی در پای تو خواهد شد هم در تو گریزندم دست من و فتراکت
ای چشم خرد حیران در منظر مطبوعت وی دست نظر کوتاه از دامن ادراکت
گفتم که نیاویزم با مار سر زلفت بیچاره فروماندم پیش لب ضحاکت
مه روی بپوشاند خورشید خجل ماند گر پرتو روی افتد بر طارم افلاکت
گر جمله ببخشایی فضلست بر اصحابت ور جمله بسوزانی حکمست بر املاکت
خون همه کس ریزی از کس نبود بیمت جرم همه کس بخشی از کس نبود باکت
چندان که جفا خواهی می کن که نمی گردد غم گرد دل سعدی با یاد طربناکت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از احساسات تسلیم‌طلبانه و ستایش‌گرانه عاشق در برابر معشوقی است که دارای شکوهی خدای‌گونه و در عین حال ویرانگر است. شاعر در این اثر، زیبایی معشوق را فراتر از ادراک بشری دانسته و خود را در برابر اراده‌ی او، همچون بنده‌ای که جان و مالش در اختیار صاحب است، هیچ می‌بیند. در این فضا، ستم معشوق نه تنها دردناک نیست، بلکه به عنوان حقی از حقوق او پذیرفته می‌شود و یاد و خاطره‌ی او، یگانه پناهگاه دل عاشق در برابر تمامی رنج‌هاست.

فضا و اتمسفر حاکم بر شعر، آمیزه‌ای از حیرت فلسفی در برابر زیبایی متعالی و تضرع عاشقانه است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای اسطوره‌ای و تصاویر اغراق‌آمیز، جایگاه بلند معشوق را ترسیم می‌کند و در نهایت، به این نتیجه می‌رسد که در دستگاه عشق، هر چه معشوق بپسندد، عدل و عینِ صواب است و دلبستگی به یاد او، غم را از دل می‌زداید.

معنای روان

ای کسوت زیبایی بر قامت چالاکت زیبا نتواند دید الا نظر پاکت

ای کسی که زیبایی همچون لباس بر اندام متناسب و چالاک تو پوشانده شده است؛ تنها کسی می‌تواند زیبایی حقیقی تو را درک کند که چشمی پاک و بینشی دور از آلودگی داشته باشد.

نکته ادبی: واژه «کسوت» به معنای لباس و پوشش است و «چالاک» به معنای چابک و موزون به کار رفته است. ترکیب «نظر پاک» اشاره به تهذیب نفس برای دریافت تجلیات جمال الهی دارد.

گر منزلتی دارم بر خاک درت میرم باشد که گذر باشد یک روز بر آن خاکت

اگر نزد تو اعتباری دارم، همین است که در خاک آستانه درگاهت جان می‌دهم؛ باشد که روزی در گذرگاهِ آمد و رفتت، پا بر این خاکی بگذاری که مزار من است.

نکته ادبی: «منزلت» به معنای جایگاه و مرتبه است. شاعر با تکیه بر مفهوم «خاک‌ساری»، نهایت فروتنی خود را به نمایش می‌گذارد.

دانم که سرم روزی در پای تو خواهد شد هم در تو گریزندم دست من و فتراکت

می‌دانم که روزی سرِ من در راه عشق تو فدا خواهد شد؛ در همان لحظه مرگ نیز، دست من به «فتراک» و زین اسب تو چنگ خواهد زد تا از تو جدا نیفتم.

نکته ادبی: «فتراک» بندی چرمی است که پشت زین اسب می‌بستند و شکارچیان شکار خود را به آن می‌آویختند. این استعاره بر شکار شدن عاشق توسط معشوق تأکید دارد.

ای چشم خرد حیران در منظر مطبوعت وی دست نظر کوتاه از دامن ادراکت

ای کسی که چشمِ عقل و خرد در برابر چهره‌ی دلربایت سرگشته و حیران مانده است؛ دستانِ درک و فهم آدمی، توانایی رسیدن به دامنِ حقیقتِ وجود تو را ندارد.

نکته ادبی: «چشم خرد» اضافه استعاری است که خرد را به موجودی بینا تشبیه کرده است. بیت اشاره به ناتوانی عقل در درک کنه زیبایی دارد.

گفتم که نیاویزم با مار سر زلفت بیچاره فروماندم پیش لب ضحاکت

با خود گفتم که با زلف‌های مارگونه و پرپیچ و تاب تو درگیر نشوم، اما بیچاره شدم و در برابر لب‌های تو که همچون لب‌های ضحاک مارپرور است، درمانده گشتم.

نکته ادبی: «ضحاک» شخصیتی اسطوره‌ای است که بر شانه‌هایش دو مار روییده بود. این بیت تشبیهی است میان زلف‌های معشوق و مارهای ضحاک که نماد فریبندگی و خطر است.

مه روی بپوشاند خورشید خجل ماند گر پرتو روی افتد بر طارم افلاکت

اگر پرتو چهره تو بر آسمان‌ها بتابد، ماه از شرمِ مقایسه، چهره‌اش را می‌پوشاند و خورشید از خجالتِ تابناکیِ جمال تو، بی‌نور می‌شود.

نکته ادبی: «طارم» به معنای سقف و طاق است و در اینجا به معنای آسمان و افلاک به کار رفته است. این بیت دارای مبالغه ادبی برای اثبات برتری زیبایی معشوق است.

گر جمله ببخشایی فضلست بر اصحابت ور جمله بسوزانی حکمست بر املاکت

اگر همه بندگانت را مورد بخشش قرار دهی، این نشانه‌ی فضل و بزرگی توست و اگر همه را به آتش بکشی، این عین عدالت و حقِ مالکیت تو بر ماست.

نکته ادبی: شاعر رابطه عاشق و معشوق را به رابطه مولی و بنده تشبیه کرده است. «اصحاب» در اینجا به معنای یاران و بندگان است.

خون همه کس ریزی از کس نبود بیمت جرم همه کس بخشی از کس نبود باکت

تو خون همه را می‌ریزی و از هیچ‌کس بیمی به دل نداری، و اگر جرمِ همه را هم ببخشی، از کسی باکی و ترسی نداری.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده اقتدار مطلق معشوق و تسلیم محض عاشق است. وزنِ «بیم» و «باک» در پایان مصراع‌ها تأکید بر بی‌تفاوتیِ معشوق نسبت به قضاوت‌های بیرونی است.

چندان که جفا خواهی می کن که نمی گردد غم گرد دل سعدی با یاد طربناکت

هرچقدر می‌خواهی به من جفا و ستم کن، زیرا تا وقتی یادِ شادمانه و طرب‌انگیزِ تو در دلِ سعدی است، غمِ دنیا نمی‌تواند به گردِ دلِ او بگردد و نفوذ کند.

نکته ادبی: تخلص سعدی در پایان غزل آمده است. «طربناک» به معنای شادی‌بخش است و تضادی زیبا میان جفای معشوق و شادیِ یادِ او ایجاد کرده است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح لب ضحاک

اشاره به داستان اسطوره‌ای ضحاک ماردوش که ماران بر دوش داشت، برای توصیف خطرات زلف و لب معشوق.

مبالغه خورشید خجل ماند

بزرگ‌نمایی زیبایی چهره معشوق تا حدی که اجرام آسمانی در برابر آن شرمگین می‌شوند.

استعاره مار سر زلف

تشبیه موهای پیچ‌در‌پیچ و خطرناک معشوق به مار.

تناقض (پارادوکس) چندان که جفا خواهی می کن

اینکه عاشق از معشوق می‌خواهد به او جفا کند، نشان‌دهنده غرق شدن در لذتِ عشق است که حتی رنجش نیز گوارا جلوه می‌کند.

تشبیه کسوت زیبایی بر قامت چالاکت

زیبایی را به لباسی تشبیه کرده است که قامت معشوق را آراسته است.