دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۱۴۱

سعدی
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
یاد تو می رفت و ما عاشق و بی دل بدیم پرده برانداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعله ای برفروخت پرتو خورشید عشق خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
عارف مجموع را در پس دیوار صبر طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت
همت سعدی به عشق میل نکردی ولی می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تصویری عمیق و پرشور از تسلیم مطلق عاشق در برابر قدرت ویرانگر و در عین حال تعالی‌بخش عشق است. شاعر بیان می‌کند که حضور معشوق، نظم عقلانی زندگی را برهم می‌زند و عاشق را به مرتبه‌ای از بیخودی می‌رساند که در آن، تمامِ هستیِ او فدای دیدارِ معشوق می‌شود.

سعدی در این اثر تأکید دارد که عشق حقیقی نه با محاسبه و گام‌های عقلانی، بلکه با سوختن و از خود گذشتن حاصل می‌شود. او تصویر می‌کند که چگونه جلوه‌ی معشوق، تمامی ساختارهای فکری و مصلحت‌اندیشی‌های عاشق را در هم می‌شکند و او را به حقیقتی بزرگتر، یعنی فنای در عشق، رهنمون می‌سازد.

معنای روان

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

هر کس که چهره‌ی آرام‌بخشِ دلبر را دید، آرامش و قرار از وجودش رخت بربست. هر که در دامِ عشقِ او گرفتار شود، دیگر راه گریزی ندارد و سرنوشتش همین است.

نکته ادبی: واژه‌ی "دلارام" ترکیبی است که در اینجا به عنوان صفتی برای معشوق به کار رفته و "دام" کنایه از قید و بندِ عشق است که عاشق را از اختیار تهی می‌کند.

یاد تو می رفت و ما عاشق و بی دل بدیم پرده برانداختی کار به اتمام رفت

یاد و خاطره‌ی تو همواره در دلم جاری بود و ما در حال عاشقی و بی‌قراری بودیم؛ اما با کنار زدن پرده از چهره، کار یکسره شد و به کمال رسید.

نکته ادبی: "پرده برانداختن" استعاره‌ای از تجلیِ کاملِ زیباییِ معشوق است که منجر به زوالِ خویشتنِ عاشق می‌شود.

ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت

ماه هرگز در روز نمی‌تابد، پس این چه حقیقتی است که در خانه تابیده است؟ سرو در سقف خانه رشد نمی‌کند، پس این چه کسی است که بر بامِ خانه‌ی ما ظاهر شده است؟

نکته ادبی: شاعر با استفاده از تضادهای طبیعت (ماه در روز، سرو در بام) به حیرت‌انگیز بودن و فرازمینی بودنِ جمال معشوق اشاره دارد.

مشعله ای برفروخت پرتو خورشید عشق خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت

خورشیدِ عشق، مشعلی برافروخت که پرتو آن خرمنِ هستیِ خاصان و عارفان را به آتش کشید و خانقاهِ عام و زاهدانِ معمولی را نیز ویران کرد.

نکته ادبی: "خرمن" نمادِ اندوخته‌های معنوی و عقلانی است که در برابر شعله‌ی عشق، همچون گیاه خشک سوختنی است.

عارف مجموع را در پس دیوار صبر طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت

عارفِ سرافراز و پخته، حتی اگر در پسِ دیوارهای صبر و شکیبایی پنهان شود، وقتی با عشق مواجه می‌گردد، طاقتش طاق می‌شود و تمامیِ آبرو و نام‌ونشانش از بین می‌رود.

نکته ادبی: "عارف مجموع" به کسی گفته می‌شود که حواس و اراده‌اش جمع است، اما عشق این نظم را برهم می‌زند.

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت

اگر در تمام طول عمرم، حتی یک لحظه به وصال تو برسم، آن لحظه ارزشمندترین بخشِ زندگی من است و باقیِ عمرم در برابر آن بی‌ارزش است.

نکته ادبی: شاعر بر مفهومِ "آن" یا "لحظه" تاکید دارد که در تصوف، به معنای زمانِ کشف و شهود است که فراتر از زمانِ تقویمی است.

هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت آخر عمر از جهان چون برود خام رفت

هر کس که در کوره‌ی عشق پخته نشد و در آتش فراق نسوخت، وقتی در پایانِ عمر از این جهان می‌رود، همچنان ناپخته و خام باقی مانده است.

نکته ادبی: "خام" در ادبیات عرفانی به کسی گفته می‌شود که حقیقتِ عشق را درک نکرده و به کمال نرسیده است.

ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت

ما در راه رسیدن به دوستان، سر خود را به جای پا قرار می‌دهیم و با تمام وجود فداکاری می‌کنیم؛ چرا که هر کس بخواهد با پای عقل و منطق به این راه برود، به جایی نمی‌رسد.

نکته ادبی: "قدم از سر کردن" کنایه از نهایتِ تسلیم، فداکاری و نادیده گرفتنِ عقل و غرورِ انسانی است.

همت سعدی به عشق میل نکردی ولی می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت

همتِ سعدی اصلاً به سوی عشق میل نمی‌کرد، اما وقتی شرابِ عشق به کامِ او رسید، عقل و منطقِ او ناخواسته و بی‌اختیار از دست رفت.

نکته ادبی: "می" استعاره‌ای است که به غلبه‌ی احساسات و جذبه‌ی عشق بر عقلِ حسابگر اشاره دارد.

آرایه‌های ادبی

تضاد و پارادوکس قدم از سر کردن

استفاده از تضاد (پا و سر) برای بیانِ کناییِ نهایتِ تسلیم و فداکاریِ عاشقانه.

تمثیل مشعله‌ای برفروخت

عشق به خورشیدی تشبیه شده که با نور خود، خرمنِ وجودِ عارفان را خاکستر می‌کند.

تلمیح و تصویرسازی ماه نتابد به روز

اشاره به غیرطبیعی و فرازمینی بودنِ جمال معشوق که قوانین طبیعت را نقض می‌کند.