دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۱۳۵

سعدی
آن را که میسر نشود صبر و قناعت باید که ببندد کمر خدمت و طاعت
چون دوست گرفتی چه غم از دشمن خون خوار گو بوق ملامت بزن و کوس شناعت
گر خود همه بیداد کند هیچ مگویید تعذیب دلارام به از ذل شفاعت
از هر چه تو گویی به قناعت بشکیبم امکان شکیب از تو محالست و قناعت
گر نسخه روی تو به بازار برآرند نقاش ببندد در دکان صناعت
جان بر کف دست آمده تا روی تو بیند خود شرم نمی آیدش از ننگ بضاعت
دریاب دمی صحبت یاری که دگربار چون رفت نیاید به کمند آن دم و ساعت
انصاف نباشد که من خسته رنجور پروانه او باشم و او شمع جماعت
لیکن چه توان کرد که قوت نتوان کرد با گردش ایام به بازوی شجاعت
دل در هوست خون شد و جان در طلبت سوخت با این همه سعدی خجل از ننگ بضاعت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از توصیفِ مراتبِ عشق و کشاکش میانِ صبر و شیدایی است. شاعر در این اثر، از یک سو عجزِ انسان را در برابرِ زیباییِ بی‌همتای معشوق و گردشِ بی‌رحمِ روزگار ترسیم می‌کند و از سوی دیگر، دلدادگیِ بی‌قیدوشرطِ خود را به نمایش می‌گذارد. مضمون اصلی، تقابل میانِ قناعت و خویشتن‌داری در امورِ دنیا با ناتوانی در تحملِ دوریِ معشوق است.

شاعر در فضایِ این اثر، عشق را تجربه‌ای می‌داند که عقل و منطق را به حاشیه می‌راند و دلداده را در جایگاهی قرار می‌دهد که حتی رنج‌کشیدن از جانبِ معشوق را بر آسایشِ با دیگران ترجیح می‌دهد. در نهایت، اثر با لحنی حاکی از فروتنی و شرمساری پایان می‌یابد؛ چرا که شاعر احساس می‌کند جان و سرمایه وجودش در برابرِ شکوهِ حضورِ یار، ناچیز است.

معنای روان

آن را که میسر نشود صبر و قناعت باید که ببندد کمر خدمت و طاعت

کسی که نمی‌تواند در برابرِ ناملایماتِ زندگی صبور باشد و با آنچه دارد قناعت کند، چاره‌ای ندارد جز اینکه با تمامِ وجود خود را وقفِ خدمت و بندگیِ درگاهِ معشوق یا پروردگار کند.

نکته ادبی: میسر در اینجا به معنای مقدور و فراهم بودن است و قناعت در این بافتار به معنای رضایت دادن به داشته‌هاست.

چون دوست گرفتی چه غم از دشمن خون خوار گو بوق ملامت بزن و کوس شناعت

وقتی که تو با یار و معشوقِ حقیقی همراه شدی، دیگر از دشمنانِ بدخواه و کینه‌توز چه ترسی داری؟ بگذار که آن‌ها هرچقدر می‌خواهند تو را سرزنش کنند و به زشتی و رسوایی بخوانند.

نکته ادبی: بوق ملامت و کوس شناعت آرایه‌ای است که به هیاهوی دشمنان برای تخریب شخصیت عاشق اشاره دارد.

گر خود همه بیداد کند هیچ مگویید تعذیب دلارام به از ذل شفاعت

اگر یار با تو با بی‌رحمی و ظلم رفتار کرد، هرگز لب به شکایت باز نکن؛ زیرا عذاب دیدن به دستِ معشوق، هزاران بار بهتر از خوار شدن و طلبِ یاری کردن از دیگران است.

نکته ادبی: تعذیب به معنای شکنجه و آزار است و ذل شفاعت به معنای حقارتِ واسطه قرار دادنِ دیگران است.

از هر چه تو گویی به قناعت بشکیبم امکان شکیب از تو محالست و قناعت

من می‌توانم در برابرِ هر سختی و محرومیتی که تو بگویی صبر پیشه کنم و قناعت ورزم، اما توانِ تحملِ دوری و صبر کردن برای ندیدنِ تو، برایم غیرممکن است.

نکته ادبی: شکیب به معنای صبر و تحمل است که تکرار آن در پایان بیت بر تاکیدِ شاعر بر ناتوانی در دوری دلالت دارد.

گر نسخه روی تو به بازار برآرند نقاش ببندد در دکان صناعت

اگر نقاشی بخواهد زیباییِ چهره‌ی تو را به تصویر بکشد و آن را در بازار به نمایش بگذارد، چنان مات و مبهوتِ این زیبایی می‌شود که دکانِ هنر و نقاشیِ خود را برای همیشه می‌بندد و کارش را تعطیل می‌کند.

نکته ادبی: این بیت مبالغه‌ای است که بر بی‌نظیر بودنِ جمالِ معشوق دلالت دارد.

جان بر کف دست آمده تا روی تو بیند خود شرم نمی آیدش از ننگ بضاعت

من جانِ خود را در کفِ دست گرفته‌ام تا بتوانم تو را ببینم، با این حال همچنان از کمیِ این هدیه و ناچیزیِ جانم در برابرِ تو احساس شرم می‌کنم.

نکته ادبی: بضاعت در اینجا به معنای سرمایه و کالایی است که فرد برای عرضه دارد که در برابر معشوق بسیار ناچیز است.

دریاب دمی صحبت یاری که دگربار چون رفت نیاید به کمند آن دم و ساعت

قدرِ لحظاتی که در کنارِ یار هستی را بدان، زیرا وقتی این فرصت و زمان از دست برود، دیگر هیچ کمند و وسیله‌ای نمی‌تواند آن ساعت و لحظه‌ی رفته را بازگرداند.

نکته ادبی: کمند در اینجا استعاره از ابزارِ شکارِ لحظه‌هاست که به گذرا بودنِ زمان اشاره دارد.

انصاف نباشد که من خسته رنجور پروانه او باشم و او شمع جماعت

این انصاف نیست که منِ عاشقِ دل‌خسته و رنجور، همچون پروانه‌ای در آتشِ عشقِ تو بسوزم و تو همچون شمعی باشی که در جمع می‌درخشی و به همه نور می‌دهی، اما مرا نمی‌بینی.

نکته ادبی: تضاد میان پروانه (نماد سوختن عاشق) و شمع (نماد محبوب که برای همگان می‌سوزد) از مضامین کلاسیک عرفانی است.

لیکن چه توان کرد که قوت نتوان کرد با گردش ایام به بازوی شجاعت

اما با این همه درد و رنج، چه می‌توان کرد؟ در برابرِ چرخشِ روزگار و تقدیرِ الهی، با زورِ بازو و شجاعتِ انسانی نمی‌شود مقابله کرد و آن را تغییر داد.

نکته ادبی: قوت در اینجا به معنای توانایی و قدرت جسمانی در برابر اراده‌ی الهی یا تقدیر است.

دل در هوست خون شد و جان در طلبت سوخت با این همه سعدی خجل از ننگ بضاعت

دلِ من در راهِ آرزوی تو غرق در خون شد و جانم در طلبِ تو سوخت، با تمامِ این ایثارها و رنج‌ها، من همچنان از ناچیزیِ سرمایه‌ی جانم در پیشگاهِ تو شرمسارم.

نکته ادبی: خجل بودن در اینجا نشان‌دهنده کمالِ فروتنیِ عاشق در برابرِ عظمتِ معشوق است.

آرایه‌های ادبی

مبالغه نقاش ببندد در دکان صناعت

شاعر برای تأکید بر زیبایی بی نظیر معشوق، اغراق می‌کند که نقاش از کشیدن تصویر او عاجز است.

استعاره پروانه او باشم و او شمع جماعت

استعاره از اشتیاق عاشق به سوختن در آتش عشق (پروانه) و بی‌اعتنایی معشوق که همچون شمع برای همه جلوه‌گری می‌کند.

کنایه جان بر کف دست آمده

کنایه از جان‌فشانی و آماده بودن برای فدا کردن جان در راه معشوق.

ایهام بضاعت

در معنای لغوی به معنای سرمایه و کالا، و در اینجا استعاره از ارزشِ جانِ عاشق در برابرِ معشوق.