دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۱۲۷

سعدی
دل نماندست که گوی خم چوگان تو نیست خصم را پای گریز از سر میدان تو نیست
تا سر زلف پریشان تو در جمع آمد هیچ مجموع ندانم که پریشان تو نیست
در تو حیرانم و اوصاف معانی که تو راست و اندر آن کس که بصر دارد و حیران تو نیست
آن چه عیبست که در صورت زیبای تو هست وان چه سحرست که در غمزه فتان تو نیست
آب حیوان نتوان گفت که در عالم هست گر چنانست که در چاه زنخدان تو نیست
از خدا آمده ای آیت رحمت بر خلق وان کدام آیت لطفست که در شأن تو نیست
گر تو را هست شکیب از من و امکان فراغ به وصالت که مرا طاقت هجران تو نیست
تو کجا نالی از این خار که در پای منست یا چه غم داری از این درد که بر جان تو نیست
دردی از حسرت دیدار تو دارم که طبیب عاجز آمد که مرا چاره درمان تو نیست
آخر ای کعبه مقصود کجا افتادی که خود از هیچ طرف حد بیابان تو نیست
گر برانی چه کند بنده که فرمان نبرد ور بخوانی عجب از غایت احسان تو نیست
سعدی از بند تو هرگز به درآید هیهات بلکه حیفست بر آن کس که به زندان تو نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، در ستایشِ شورانگیزِ زیبایی و سلطه مطلق محبوب بر جان و جهانِ عاشق سروده شده است. شاعر در فضایی آکنده از تسلیم و حیرت، تصویرِ محبوبی را ترسیم می‌کند که کمالِ او جلوه‌ای الهی دارد و عاشق را چنان در بند می‌کشد که رهایی از این اسارت را نه تنها ممکن، بلکه مایه خسران می‌داند.

مضمون محوری این سروده، بی‌تابی و عجزِ عاشق در برابرِ کششِ مقاومت‌ناپذیرِ معشوق است. سعدی در این ابیات، با پیوند زدنِ مفاهیم عرفانی به جلوه‌های زمینی، نشان می‌دهد که دردِ عشق نه تنها مرضی علاج‌ناپذیر، بلکه یگانه راهِ دستیابی به کمال و حیاتِ جاودان است؛ جایی که حتی رنجِ آن نیز بر راحتیِ بی‌عشقی رجحان دارد.

معنای روان

دل نماندست که گوی خم چوگان تو نیست خصم را پای گریز از سر میدان تو نیست

دلی برایم باقی نمانده که مانند گوی در چنگال چوگانِ تو گرفتار نشده باشد؛ این میدانِ نبردِ عشق چنان احاطه‌کننده است که هیچ راهِ گریزی برای دشمن وجود ندارد.

نکته ادبی: استعاره از گوی و چوگان برای نمایشِ در اختیار بودنِ عاشق و اقتدارِ کامل معشوق.

تا سر زلف پریشان تو در جمع آمد هیچ مجموع ندانم که پریشان تو نیست

از آن لحظه که زلف‌های پریشان تو نمایان شد، نظمِ جهان به هم ریخت؛ به گونه‌ای که هیچ موجودی را نمی‌شناسم که در برابرِ افسونِ پریشانیِ تو، آشفته و بی‌قرار نباشد.

نکته ادبی: ایهامِ واژه مجموع (به معنای جمع‌وجور و آرام) در تقابل با پریشانی که تناقض زیبایی ایجاد کرده است.

در تو حیرانم و اوصاف معانی که تو راست و اندر آن کس که بصر دارد و حیران تو نیست

هم از تو و هم از صفات و معانیِ والایی که داری در شگفتم؛ و همچنین شگفت‌زده‌ام از کسی که چشم بینا دارد و باز هم حیرانِ زیباییِ تو نیست.

نکته ادبی: بصر به معنای چشمِ ظاهر و در اینجا کنایه از بصیرت و درک زیبایی است.

آن چه عیبست که در صورت زیبای تو هست وان چه سحرست که در غمزه فتان تو نیست

چه نقص و عیبی در صورت زیبای تو می‌توان یافت؟ و چه جادویی است که در غمزه و نگاه‌های فتان (فتنه‌انگیز) تو نهفته نیست؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش انکاری برای تأکید بر بی‌عیب بودن معشوق.

آب حیوان نتوان گفت که در عالم هست گر چنانست که در چاه زنخدان تو نیست

نمی‌توان ادعا کرد که آب حیات (چشمه جاودانگی) در دنیا وجود دارد، مگر آنکه این آب حیات را در گودیِ چانه‌ی تو بیابیم.

نکته ادبی: تشبیه گودی چانه به چاه و آب‌حیات، اغراقی لطیف برای بیان زیبایی معشوق.

از خدا آمده ای آیت رحمت بر خلق وان کدام آیت لطفست که در شأن تو نیست

تو از جانب خداوند آمده‌ای تا نشانه‌ای از رحمت بر بندگان باشی؛ و کدام نشانه از لطف و بزرگی است که در شأنِ تو نباشد؟

نکته ادبی: آیت به معنای نشانه و معجزه است که مقام معشوق را قدسی می‌کند.

گر تو را هست شکیب از من و امکان فراغ به وصالت که مرا طاقت هجران تو نیست

اگر تو می‌توانی از من دور باشی و بدونِ من آرام بگیری، من به وصلِ تو سوگند می‌خورم که توانِ تحملِ دوری و هجرانِ تو را ندارم.

نکته ادبی: فراغ به معنای آسودگی و فارغ‌بالی است که در تقابل با دردِ هجران قرار دارد.

تو کجا نالی از این خار که در پای منست یا چه غم داری از این درد که بر جان تو نیست

تو کجا می‌توانی دردِ خاری را که در پای من است درک کنی؟ یا چه غمی از دردی داری که در جانِ تو نیست و تنها در جانِ من جریان دارد؟

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت جایگاهِ عاشق و معشوق و بی‌خبریِ معشوق از رنجِ عاشق.

دردی از حسرت دیدار تو دارم که طبیب عاجز آمد که مرا چاره درمان تو نیست

دردی از حسرتِ دیدارت دارم که پزشکان هم از درمانش درمانده‌اند؛ چرا که برای این بیماری، راهِ چاره‌ای جز وصال نیست.

نکته ادبی: اشاره به عجزِ عقل و علم در برابرِ جنونِ عشق.

آخر ای کعبه مقصود کجا افتادی که خود از هیچ طرف حد بیابان تو نیست

ای کعبه‌ی مقصودِ من، آخر کجایی؟ چرا که این بیابانِ دوری و جست‌وجویِ تو هیچ پایان و کرانه‌ای ندارد.

نکته ادبی: کعبه مقصود استعاره‌ای است از معشوق که قبله‌گاهِ جانِ عاشق است.

گر برانی چه کند بنده که فرمان نبرد ور بخوانی عجب از غایت احسان تو نیست

اگر مرا از خود برانی، بنده چه چاره‌ای جز فرمان‌برداری دارد؟ و اگر مرا بخوانی، جای شگفتی نیست، چرا که این نهایتِ بخشندگی و احسانِ توست.

نکته ادبی: اشاره به مطلق بودنِ اراده معشوق و تسلیمِ محض بودن عاشق.

سعدی از بند تو هرگز به درآید هیهات بلکه حیفست بر آن کس که به زندان تو نیست

محال است که سعدی هرگز از بندِ عشقِ تو رها شود؛ بلکه دریغ و افسوس بر حالِ کسی است که در زندانِ عشقِ تو اسیر نیست.

نکته ادبی: هیهات به معنای بسیار بعید و محال بودن است.

آرایه‌های ادبی

استعاره گوی خم چوگان

تشبیه عاشق به گوی و معشوق به چوگان‌باز که قدرت و اختیار عاشق را در دست معشوق نشان می‌دهد.

تناقض (پارادوکس) جمع آمدنِ زلف پریشان

هنرنمایی در کنار هم قرار دادن دو مفهومِ جمع و پریشانی برای توصیف تأثیرِ خیره‌کننده معشوق.

اغراق آب حیوان در چاه زنخدان

بزرگ‌نماییِ زیبایی و حیات‌بخشی معشوق با انتسابِ صفتِ آب حیات به گودیِ چانه او.

تلمیح کعبه مقصود

اشاره به کعبه به عنوان قبله‌گاه مسلمانان که نشان‌دهنده تقدسِ معشوق برای عاشق است.