دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۱۲۶

سعدی
نه خود اندر زمین نظیر تو نیست که قمر چون رخ منیر تو نیست
ندهم دل به قد و قامت سرو که چو بالای دلپذیر تو نیست
در همه شهر ای کمان ابرو کس ندانم که صید تیر تو نیست
دل مردم دگر کسی نبرد که دلی نیست کان اسیر تو نیست
گر بگیری نظیر من چه کنم گر مرا در جهان نظیر تو نیست
ظاهر آنست کان دل چو حدید درخور صدر چون حریر تو نیست
همه عالم به عشقبازی رفت نام سعدی که در ضمیر تو نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از ستایش خالصانه و تغزل است. شاعر در این ابیات، با زبانی شیوا و لطیف، محبوب خود را بی‌همتا و برتر از هر زیباییِ زمینی یا آسمانی می‌داند. فضا، فضایی عاشقانه و متواضعانه است که در آن، عاشق تمام‌قد در برابر شکوه و زیبایی معشوق تسلیم شده و حتی از اینکه جایی در ذهن یا قلب او ندارد، با دلی پردرد گلایه می‌کند.

درونمایه اصلی شعر، توصیف قدرتِ نفوذِ بی‌مثالِ معشوق بر جان و جهانِ عاشق است. شاعر معتقد است زیبایی و هیبتِ محبوب چنان است که تمام مردمِ شهر را صید کرده و دلی باقی نمانده که اسیرِ او نباشد. با این حال، در پایانِ شعر، با چرخش به سمتِ ناامیدی یا شاید فروتنی، به دوریِ معشوق از یادِ عاشق اشاره می‌کند که این خود بر سوز و گدازِ کلام می‌افزاید.

معنای روان

نه خود اندر زمین نظیر تو نیست که قمر چون رخ منیر تو نیست

در روی زمین، کسی همتای تو وجود ندارد؛ چرا که حتی ماه نیز در برابر چهره‌ی درخشان و پرنور تو جلوه‌ای ندارد.

نکته ادبی: واژه «نظیر» به معنای همتا و مانند است و «منیر» صفت فاعلی به معنای روشن و نورانی است.

ندهم دل به قد و قامت سرو که چو بالای دلپذیر تو نیست

من هرگز دلم را به قد و قامت درخت سرو نمی‌سپارم، زیرا قامتِ دلربای تو از هر سروی زیباتر و دلپذیرتر است.

نکته ادبی: «سرو» در ادبیات فارسی نمادِ قامتِ بلند و موزون است و در اینجا برای برتریِ معشوق، از آن استفاده شده است.

در همه شهر ای کمان ابرو کس ندانم که صید تیر تو نیست

ای کسی که ابروانت همچون کمان خمیده است، در تمام شهر کسی را نمی‌شناسم که اسیر و شکار تیرِ نگاه تو نباشد.

نکته ادبی: «کمان ابرو» ترکیبی وصفی است که ایهامِ لطیفی با «تیر» (در نیم‌مصراع دوم) ایجاد کرده است.

دل مردم دگر کسی نبرد که دلی نیست کان اسیر تو نیست

هیچ‌کس دیگر نمی‌تواند دلِ مردم را برباید، زیرا قلبی باقی نمانده که هم‌اکنون در بندِ اسارتِ تو نباشد.

نکته ادبی: تاکید بر فراگیریِ نفوذِ معشوق بر جان‌های مردم شهر.

گر بگیری نظیر من چه کنم گر مرا در جهان نظیر تو نیست

اگر تو برای من همتایی پیدا کنی، من چه چاره‌ای کنم؟ حال آنکه در تمام جهان، هیچ‌کس نمی‌تواند همتای تو باشد.

نکته ادبی: پرسش انکاری در اینجا برای بیانِ استیصالِ عاشق و بی‌همتاییِ معشوق است.

ظاهر آنست کان دل چو حدید درخور صدر چون حریر تو نیست

به ظاهر چنین به نظر می‌رسد که دلی به سختیِ آهن، شایسته‌ی در کنارِ تو بودن (که همچون حریر لطیف است) نیست.

نکته ادبی: «حدید» به معنای آهن و نماد سختی و «حریر» نماد لطافت و نرمی است؛ تضاد میان این دو، ظرافتِ کلام است.

همه عالم به عشقبازی رفت نام سعدی که در ضمیر تو نیست

تمام مردمِ دنیا به عشق‌بازی روی آورده‌اند، اما افسوس که نامِ سعدی در خاطر و یادِ تو نیست.

نکته ادبی: اشاره به نام شاعر (تخلص) در بیت پایانی که با لحنی اندوه‌گین از فراموش‌شدن نزدِ معشوق گلایه دارد.

آرایه‌های ادبی

تشبیه رخ منیر

مانند کردن چهره معشوق به ماه که منبع روشنایی است.

استعاره کمان ابرو

ابرو به کمان تشبیه شده و به تبع آن، نگاه یا غمزه معشوق به تیر تشبیه شده است.

تضاد حدید و حریر

تقابل میان سختی آهن و لطافت ابریشم برای نشان دادن فاصله میان دل عاشق و جایگاه معشوق.