دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۱۲۴

سعدی
روز وصلم قرار دیدن نیست شب هجرانم آرمیدن نیست
طاقت سر بریدنم باشد وز حبیبم سر بریدن نیست
مطرب از دست من به جان آمد که مرا طاقت شنیدن نیست
دست بیچاره چون به جان نرسد چاره جز پیرهن دریدن نیست
ما خود افتادگان مسکینیم حاجت دام گستریدن نیست
دست در خون عاشقان داری حاجت تیغ برکشیدن نیست
با خداوندگاری افتادم کش سر بنده پروریدن نیست
گفتم ای بوستان روحانی دیدن میوه چون گزیدن نیست
گفت سعدی خیال خیره مبند سیب سیمین برای چیدن نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ عمیق و پرکششِ رنج‌ها و سرگشتگی‌هایِ عاشقی است که در میانه‌یِ آتشِ هجران و اضطرابِ وصال، راهی به رهایی نمی‌یابد. فضای حاکم بر شعر، آمیزه‌ای از استیصال، تسلیم و آگاهیِ دردناک از دست‌نیافتنی بودنِ محبوب است. شاعر در این ابیات، پیوندِ میانِ رنجِ عاشق و بی‌تفاوتیِ معشوق را به زیباترین شکل به تصویر می‌کشد.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، بیانِ ناتوانیِ عاشق در برابرِ قهر و لطفِ معشوق است. سعدی در این ابیات نشان می‌دهد که عاشق، هم در لحظه‌یِ دوری و هم در لحظه‌یِ حضور، اسیرِ گره‌هایِ ناگشودنیِ عاطفی است و در نهایت با نوعی واقع‌گراییِ تلخ، درمی‌یابد که آن زیباییِ کمال‌یافته (سیب سیمین)، نه برای تصاحب، بلکه برای تماشا و حسرت کشیدن است.

معنای روان

روز وصلم قرار دیدن نیست شب هجرانم آرمیدن نیست

در روزِ رسیدن به یار، آن‌قدر از دیدنِ او مشتاقم که آرام و قرار ندارم و در شبِ دوری نیز از شدتِ غصه و بی‌تابی، خواب به چشمانم نمی‌آید.

نکته ادبی: تضاد میانِ 'روز وصال' و 'شب هجران' برای نشان دادنِ بی‌قراریِ دائمیِ عاشق است.

طاقت سر بریدنم باشد وز حبیبم سر بریدن نیست

تحملِ مرگ و کشته شدن به دستِ تو برایم آسان است، اما طاقتِ اینکه تو از من روی برگردانی و رشته‌یِ پیوندت را از من ببری، ندارم.

نکته ادبی: ایهام در عبارت 'سر بریدن'؛ هم به معنایِ کشتنِ فیزیکی و هم به معنایِ قطعِ رابطه‌ و قهر.

مطرب از دست من به جان آمد که مرا طاقت شنیدن نیست

نوازنده از دستِ من کلافه و خسته شده است، زیرا اندوهِ من آن‌قدر عمیق است که دیگر گوشِ شنیدنِ هیچ نوایِ خوشی را ندارم.

نکته ادبی: کنایه از غرق بودن در اندوه که مانعِ لذت بردن از موسیقی می‌شود.

دست بیچاره چون به جان نرسد چاره جز پیرهن دریدن نیست

وقتی عاشقِ بیچاره دستش به محبوب و جانان نمی‌رسد، چاره‌ای جز این ندارد که از شدتِ آشفتگی، گریبانِ خود را پاره کند.

نکته ادبی: اشاره به سنتِ دیرینه‌یِ دریدنِ لباس در لحظاتِ شدیدِ بی‌تابی و جنونِ عاشقانه.

ما خود افتادگان مسکینیم حاجت دام گستریدن نیست

ما خودمان از قبل گرفتارِ عشقِ تو و شکست‌خورده هستیم؛ نیازی نیست که برای به بند کشیدنِ ما، دامی بگستری.

نکته ادبی: تواضع و فروتنیِ عاشق در برابرِ معشوق که خود را از پیش تسلیم می‌داند.

دست در خون عاشقان داری حاجت تیغ برکشیدن نیست

تو همین حالا هم با بی‌توجهی و قساوتت خونِ عاشقان را ریخته‌ای، دیگر نیازی نیست برای کشتنِ ما تیغ از نیام بیرون بکشی.

نکته ادبی: مجاز و استعاره از قساوتِ معشوق که بدونِ سلاحِ ظاهری، عاشق را به کشتن می‌دهد.

با خداوندگاری افتادم کش سر بنده پروریدن نیست

من در دستانِ ارباب و معشوقی گرفتار شده‌ام که خویِ بنده پروری و نوازشگری ندارد.

نکته ادبی: خداوندگاری در اینجا به معنایِ سروری و سلطه‌یِ معشوق بر عاشق است.

گفتم ای بوستان روحانی دیدن میوه چون گزیدن نیست

به آن محبوب که همچون باغی از زیبایی‌هایِ معنوی است، گفتم که تماشایِ میوه با چیدن و بهره‌مندی از آن یکی نیست.

نکته ادبی: استعاره از 'بوستانِ روحانی' برای معشوق و تمثیلِ 'میوه' برای رسیدن به وصال.

گفت سعدی خیال خیره مبند سیب سیمین برای چیدن نیست

او به من پاسخ داد: ای سعدی، خیالِ باطل در سر مپروران که این زیبایی و شکوه (سیب سیمین)، برای رسیدن و چیده شدن توسطِ تو نیست.

نکته ادبی: اشاره به 'سیب سیمین' به عنوان استعاره‌ای از معشوقِ دست‌نیافتنی و 'خیالِ خیره' به معنایِ پندارِ عبث و بیهوده.

آرایه‌های ادبی

تضاد روز وصلم / شب هجرانم

تقابلِ زمانی برای نشان دادنِ استمرارِ رنج در تمامِ احوال.

ایهام سر بریدن

بازی با معنایِ تحت‌اللفظی (کشتن) و معنایِ استعاری (قطعِ رابطه).

استعاره بوستانِ روحانی

تشبیه کردنِ معشوق به باغی که نمادِ کمال و زیبایی است.

نمادگرایی سیب سیمین

نمادی از محبوبِ زیبا، درخشان و در عین حال دست‌نیافتنی.

کنایه پیرهن دریدن

نشانی از اوجِ بی‌تابی و رسیدن به مرحله‌یِ جنونِ در عشق.