دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۱۲۱

سعدی
با فراقت چند سازم برگ تنهاییم نیست دستگاه صبر و پایاب شکیباییم نیست
ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد ترس تنهاییست ور نه بیم رسواییم نیست
مرد گستاخی نیم تا جان در آغوشت کشم بوسه بر پایت دهم چون دست بالاییم نیست
بر گلت آشفته ام بگذار تا در باغ وصل زاغ بانگی می کنم چون بلبل آواییم نیست
تا مصور گشت در چشمم خیال روی دوست چشم خودبینی ندارم روی خودراییم نیست
درد دوری می کشم گر چه خراب افتاده ام بار جورت می برم گر چه تواناییم نیست
طبع تو سیر آمد از من جای دیگر دل نهاد من که را جویم که چون تو طبع هرجاییم نیست
سعدی آتش زبانم در غمت سوزان چو شمع با همه آتش زبانی در تو گیراییم نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، شرحی است عمیق و پرشور از حالِ عاشقی که در بندِ فراق گرفتار آمده و در کشاکشِ تحملِ دوری و بی‌اعتناییِ معشوق، به نهایتِ فروتنی و عجز رسیده است. فضا و لحنِ کلیِ اثر، سرشار از تضرع، اعتراف به ناتوانی و پایداری در عینِ شکستگی است.

شاعر در این سروده، با زبانی ساده اما استوار، تصویرِ مردی را ترسیم می‌کند که دوری از یار برایش نه تنها دردناک، بلکه ویرانگر است؛ با این حال، او این رنج را می‌پذیرد و همچون شمعی در حالِ سوختن، گدازه‌های درونی‌اش را با کلامی آتشین روایت می‌کند، بی‌آنکه امیدی به وصال یا تغییر در بی‌مهریِ معشوق داشته باشد.

معنای روان

با فراقت چند سازم برگ تنهاییم نیست دستگاه صبر و پایاب شکیباییم نیست

تا کی باید با درد دوری تو بسازم؟ دیگر توان و توشه‌ای برای تحمل این تنهایی برایم باقی نمانده و دیگر آن صبر و شکیبایی که پیش‌تر داشتم، در وجودم نیست.

نکته ادبی: واژه «برگ» در اینجا به معنای بضاعت، ساز و برگ، توان و توشه است.

ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد ترس تنهاییست ور نه بیم رسواییم نیست

بیم آن دارم که این تنهاییِ جانکاه، کارم را به رسوایی بکشاند؛ در واقع، ترس من از خودِ «رسوایی» نیست، بلکه از آن «تنهایی» است که مرا به مرحله‌ای از بی‌تابی می‌رساند که ناگزیر رسوا خواهم شد.

نکته ادبی: این بیت دارای ایهام و ظرافت منطقی است؛ شاعر از تبعاتِ تنهایی (رسوایی) می‌ترسد، نه از خودِ عنوانِ رسوایی.

مرد گستاخی نیم تا جان در آغوشت کشم بوسه بر پایت دهم چون دست بالاییم نیست

من چنان جسارت و گستاخی ندارم که بخواهم تو را در آغوش بگیرم؛ پس به بوسیدن پایت اکتفا می‌کنم، چرا که جایگاه و مرتبت من به اندازه‌ای نیست که به دست‌ها و آغوش تو برسم.

نکته ادبی: «دست بالاییم نیست» کنایه از نداشتنِ مرتبه و شأنِ برابر با معشوق است.

بر گلت آشفته ام بگذار تا در باغ وصل زاغ بانگی می کنم چون بلبل آواییم نیست

من در برابر چهره‌ی گل‌گونه‌ی تو، آشفته و بی‌قرارم؛ به من اجازه بده در این باغِ وصال ناله کنم، حتی اگر صدایم مانند زاغ ناهنجار باشد؛ چرا که منِ عاشق، آن نغمه‌سرایی و خوش‌زبانیِ بلبل را ندارم.

نکته ادبی: «گلت» استعاره از چهره‌ی معشوق است و «زاغ» نمادِ ناله‌ی ناشی از شکستگی و دوری.

تا مصور گشت در چشمم خیال روی دوست چشم خودبینی ندارم روی خودراییم نیست

از آن لحظه که خیالِ روی تو در چشمم نقش بست و تصویرت را در ذهن ترسیم کردم، دیگر توانِ خودبینی و منیت ندارم و رأی و نظرِ شخصی‌ام در برابر تو از میان رفته است.

نکته ادبی: «مصور گشتن» به معنای نقش بستنِ تصویر در خیال و ذهن است و نشان از محو شدنِ خویشتن در برابر معشوق دارد.

درد دوری می کشم گر چه خراب افتاده ام بار جورت می برم گر چه تواناییم نیست

اگرچه از درون ویران شده‌ام، اما همچنان درد دوری تو را به دوش می‌کشم و با اینکه هیچ توانایی و قدرتی برای تحمل ندارم، اما جور و ستم تو را با جان و دل می‌پذیرم.

نکته ادبی: «خراب افتاده‌ام» به معنای شکسته شدن و از پا افتادنِ روحی و جسمیِ عاشق است.

طبع تو سیر آمد از من جای دیگر دل نهاد من که را جویم که چون تو طبع هرجاییم نیست

طبعِ تو از من خسته شده و دل به جای دیگری بسته است؛ اما من نمی‌توانم مانند تو عمل کنم، چون مثل تو طبعِ تنوع‌طلب و هرجایی ندارم که هر لحظه به سویی متمایل شوم.

نکته ادبی: «طبع هرجایی» به معنای بی‌وفایی و تنوع‌طلبی است که شاعر در اینجا به خود نسبت نمی‌دهد.

سعدی آتش زبانم در غمت سوزان چو شمع با همه آتش زبانی در تو گیراییم نیست

ای سعدی، من با این زبانِ آتشین و کلامِ سوزان در غمِ تو، همچون شمع می‌سوزم، اما با وجود این همه بیانِ پرشور و سخنِ آتش‌بار، کلامم هیچ تأثیری بر تو نمی‌گذارد.

نکته ادبی: «آتش‌زبانی» کنایه از سخنِ پرشور و عاشقانه است که در اینجا با «گیرایی» (تأثیرگذاری) تقابل یافته است.

آرایه‌های ادبی

استعاره گلت

اشاره به چهره‌ی معشوق که به گل تشبیه شده است.

تناقض‌نمایی (پارادوکس) ترس تنهاییست ور نه بیم رسواییم نیست

شاعر از رسوایی نمی‌ترسد، بلکه تنها از تنهاییِ جانکاهی که به رسوایی می‌انجامد، هراسان است.

تشبیه سوزان چو شمع

تشبیه حالتِ سوختن و گداختنِ عاشق در غمش به شمع که هم می‌سوزد و هم نورافشانی می‌کند.

کنایه دست بالاییم نیست

کنایه از نداشتنِ شأن و منزلتِ کافی برای وصال یا برابری با معشوق.