دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۱۱۸

سعدی
جان ندارد هر که جانانیش نیست تنگ عیشست آن که بستانیش نیست
هر که را صورت نبندد سر عشق صورتی دارد ولی جانیش نیست
گر دلی داری به دلبندی بده ضایع آن کشور که سلطانیش نیست
کامران آن دل که محبوبیش هست نیکبخت آن سر که سامانیش نیست
چشم نابینا زمین و آسمان زان نمی بیند که انسانیش نیست
عارفان درویش صاحب درد را پادشا خوانند گر نانیش نیست
ماجرای عقل پرسیدم ز عشق گفت معزولست و فرمانیش نیست
درد عشق از تندرستی خوشترست گر چه بیش از صبر درمانیش نیست
هر که را با ماه رویی سرخوشست دولتی دارد که پایانیش نیست
خانه زندانست و تنهایی ضلال هر که چون سعدی گلستانیش نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

درون‌مایه اصلی این ابیات، ستایشِ مقامِ عشق و عاشقی است. شاعر معتقد است که زندگی بدونِ حضورِ معشوق و شورِ دلدادگی، تهی، بی‌روح و در حکمِ زندان است. از نظر او، عقل در ساحتِ عشق، مقامی ندارد و رنجِ عاشقانه، برتر از هرگونه سلامتیِ جسمانی است.

در این اثر، مفهوم

انسانیت

با

عشق

پیوندی ناگسستنی دارد. هرکس که از وادی عشق عبور نکرده باشد، تنها ظاهری انسانی دارد و در حقیقت از حقیقتِ هستی بی‌بهره است. همچنین، رهایی از تعلقات دنیوی و داشتنِ دردی مقدس (درد عشق)، نشانه‌ی بزرگی و پادشاهیِ روح است.

معنای روان

جان ندارد هر که جانانیش نیست تنگ عیشست آن که بستانیش نیست

کسی که در زندگی، معشوق و دلداری ندارد، در واقع زنده نیست. زندگیِ کسی که از بهره‌مندی از زیبایی‌های معنوی (بستان) محروم است، دشوار و کم‌رونق است.

نکته ادبی: بستان در اینجا استعاره از حضور معشوق و فضای روحانی است.

هر که را صورت نبندد سر عشق صورتی دارد ولی جانیش نیست

هر کس که رمز و راز عشق را درک نکند و آن را در دل نپروراند، اگرچه ظاهری شبیه انسان دارد، اما از روح و حقیقت انسانی بی‌بهره است.

نکته ادبی: صورت در مصراع دوم اشاره به کالبد ظاهری در برابر حقیقت باطنی دارد.

گر دلی داری به دلبندی بده ضایع آن کشور که سلطانیش نیست

اگر دلی داری، آن را به دست معشوقی لایق بسپار؛ چرا که سرزمینی که حاکم و پادشاهی عادل نداشته باشد، به تباهی و نابودی کشیده می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه دل به کشور و عشق به پادشاه، استعاره‌ای برای ضرورت جهت‌دهی به عواطف است.

کامران آن دل که محبوبیش هست نیکبخت آن سر که سامانیش نیست

آن‌کس که محبوبی در دل دارد، کامیاب است و کسی که از بند تعلقات دنیوی و تشویش‌های آن آزاد است، خوشبخت است.

نکته ادبی: سامان در اینجا به معنای بساط دنیوی، وابستگی و اسباب زندگی است.

چشم نابینا زمین و آسمان زان نمی بیند که انسانیش نیست

چشم ظاهربین اگر حقیقت الهی و زیبایی‌های جهان را نمی‌بیند، به منزله‌ی فردی نابینا است، زیرا جوهر انسانیت در او ظهور نیافته است.

نکته ادبی: انسان در اینجا به معنای جوهرِ آگاهی و بصیرتِ معنوی به کار رفته است.

عارفان درویش صاحب درد را پادشا خوانند گر نانیش نیست

عارفان، آن عاشقِ درویش‌مسلکِ دردمند را که در پی حقیقت است، حتی اگر از نظر مادی هیچ‌چیز نداشته باشد، پادشاه می‌دانند.

نکته ادبی: درد در متون عرفانی به معنای سوز و گدازِ ناشی از طلبِ حقیقت است.

ماجرای عقل پرسیدم ز عشق گفت معزولست و فرمانیش نیست

از عشق پرسیدم که جایگاه عقل کجاست؟ گفت عقل در وادیِ بی‌کرانِ عشق، قدرتی ندارد و فرمانش در اینجا نافذ نیست.

نکته ادبی: تضاد میان عقلِ جزئی و عشقِ کلّی از بن‌مایه‌های کلاسیک ادبیات عرفانی است.

درد عشق از تندرستی خوشترست گر چه بیش از صبر درمانیش نیست

درد و رنجِ ناشی از عشق، از سلامتیِ بی‌دردِ جسم بهتر است، اگرچه هیچ درمانی برای این درد وجود ندارد جز صبر و تحمل کردن.

نکته ادبی: این بیت پارادوکسی را مطرح می‌کند که در آن رنج، برتر از آسایشِ تهی شمرده شده است.

هر که را با ماه رویی سرخوشست دولتی دارد که پایانیش نیست

هر کس که با چهره‌ای زیبا (یا معشوقی آسمانی) هم‌نشین و شادمان است، از ثروتی برخوردار است که پایانی ندارد.

نکته ادبی: ماه رویی استعاره از معشوق و حقیقتِ حسنِ مطلق است.

خانه زندانست و تنهایی ضلال هر که چون سعدی گلستانیش نیست

برای کسی که از گلستانِ معرفت و عشق (اشاره به اثرِ خود سعدی و فضای معنوی) بی‌بهره است، خانه مانند زندان و تنهایی مانند گمراهی است.

نکته ادبی: گلستان علاوه بر نام کتاب، نماد فضای سرسبز و فرح‌بخشِ دلِ عاشق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره بستان، گلستان، کشور، پادشاه

شاعر برای تبیین مفاهیم انتزاعی مثل عشق و روح، از نمادهای ملموس دنیوی استفاده کرده است.

پارادوکس (متناقض‌نما) درد عشق از تندرستی خوشترست

شاعر رنجِ معنوی را بر آسایشِ ظاهری ترجیح می‌دهد که از منظر عقلِ معاش، تضاد به نظر می‌رسد.

تضاد (طباق) خانه زندانست، گلستان است

تضادِ میان مفهومِ محیطِ دلگیرِ بدون عشق و محیطِ دلپذیرِ با عشق.

شخصیت‌بخشی عشق گفت: معزولست

عشق در هیئتِ یک قاضی یا حاکم، عقل را از مقام خود برکنار می‌کند.