دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۱۱۵

سعدی
کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست یا نظر با تو ندارد مگرش ناظر نیست
نه حلالست که دیدار تو بیند هر کس که حرامست بر آن کش نظری طاهر نیست
همه کس را مگر این ذوق نباشد که مرا کان چه من می نگرم بر دگری ظاهر نیست
هر شبی روزی و هر روز زوالی دارد شب وصل من و معشوق مرا آخر نیست
هر که با غمزه خوبان سر و کاری دارد سست مهرست که بر داغ جفا صابر نیست
هر که سرپنجه مخضوب تو بیند گوید گر بر این دست کسی کشته شود نادر نیست
سر موییم نظر کن که من اندر تن خویش یک سر موی ندانم که تو را ذاکر نیست
همه دانند که سودازده دلشده را چاره صبرست ولیکن چه کند قادر نیست
گفته بودم غم دل با تو بگویم چندی به زبان چند بگویم که دلم حاضر نیست
گر من از چشم همه خلق بیفتم سهلست تو مپندار که مخذول تو را ناصر نیست
التفات از همه عالم به تو دارد سعدی همتی کان به تو مصروف بود قاصر نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تابلویی از ارادت بی‌شائبه و دلبستگیِ انحصاریِ عاشق به معشوق است؛ فضایی که در آن، تمامِ هستیِ عاشق تحت‌الشعاعِ حضورِ محبوب قرار گرفته و دیگر جایی برای تعلقات دنیوی باقی نمانده است. سعدی در این ابیات، از رنجِ عشق به مثابه‌ی یک سرمایه یاد می‌کند و معتقد است که درکِ این مقام، برای هر کس میسر نیست و تنها کسانی که چشمی پاک و دلی آگاه دارند، می‌توانند عمقِ این رابطه را دریابند.

مضمونِ محوریِ اثر، استقامت در راهِ عشق و پذیرشِ سختی‌های آن است. شاعر با تکیه بر این باور که دردِ کشیدن از دستِ معشوق، خودِ عینِ حیات است، هرگونه ملامتِ مردم و رنجِ دوری را برمی‌تابد. او نشان می‌دهد که عاشق، اگرچه در ظاهر ممکن است در چشمِ دیگران خوار و ناتوان جلوه کند، اما در باطن، به چنان استغنایی رسیده که تنها دغدغه‌اش حفظِ این پیوندِ قلبی است.

معنای روان

کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست یا نظر با تو ندارد مگرش ناظر نیست

چه کسی است که اشتیاق به پیوند با تو را در دل نداشته باشد؟ مگر کسی که کور است و نمی‌تواند تو را ببیند.

نکته ادبی: واژه "ناظر" در اینجا به معنای بیننده و کسی که صاحبِ نظر و بصیرت است به کار رفته است.

نه حلالست که دیدار تو بیند هر کس که حرامست بر آن کش نظری طاهر نیست

دیدارِ تو برای هر کسی روا نیست، زیرا تماشای رویِ تو بر کسی که قلبی پاک و نظری روشن ندارد، حرام است.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاح "نظری طاهر" اشاره به پاکیِ درون برای درکِ جمالِ معشوق دارد.

همه کس را مگر این ذوق نباشد که مرا کان چه من می نگرم بر دگری ظاهر نیست

شاید این ذوق و لذتی که من از نگریستن به تو می‌برم، نصیبِ هر کسی نشود، چرا که آن زیبایی و کیفیتی که من در تو می‌بینم، برای دیگران آشکار نیست.

نکته ادبی: این بیت بر تفاوتِ نگاهِ عاشقانه با نگاهِ معمولی تأکید دارد.

هر شبی روزی و هر روز زوالی دارد شب وصل من و معشوق مرا آخر نیست

هر شب پایانی دارد و هر روزی رو به زوال می‌رود، اما شبِ وصلِ من با معشوقم هرگز به پایان نمی‌رسد.

نکته ادبی: شبِ وصل در اینجا استعاره از لحظاتِ حضورِ قلبی است که فراتر از زمانِ تقویمی است.

هر که با غمزه خوبان سر و کاری دارد سست مهرست که بر داغ جفا صابر نیست

هر کس که با عشوه و نازِ زیبارویان سروکار دارد، اگر در برابرِ جفا و ستمِ آن‌ها صبور نباشد، عشقش سست و بی‌بنیاد است.

نکته ادبی: غمزه به معنای اشاره با چشم و ناز است که در اینجا نمادِ استغنای معشوق است.

هر که سرپنجه مخضوب تو بیند گوید گر بر این دست کسی کشته شود نادر نیست

هر کس دست‌های حنابسته (مخضوب) تو را ببیند، می‌گوید که اگر کسی به دستِ چنین کسی کشته شود، اتفاق عجیبی نیست و حتی ارزشش را دارد.

نکته ادبی: مخضوب در ادبیاتِ کهن به معنای رنگ‌شده با حناست که نمادی از زیبایی است.

سر موییم نظر کن که من اندر تن خویش یک سر موی ندانم که تو را ذاکر نیست

به تک‌تکِ تارهای موی من دقت کن؛ من سراغ ندارم که حتی یک تار مو از بدنم به یادِ تو نباشد.

نکته ادبی: استفاده از "سر مو" برای مبالغه در کثرت و عمقِ توجه به کار رفته است.

همه دانند که سودازده دلشده را چاره صبرست ولیکن چه کند قادر نیست

همه می‌دانند که درمانِ دلِ عاشق و سودازده، صبر کردن است، اما عاشق وقتی که قدرتِ صبر ندارد، چه کار می‌تواند بکند؟

نکته ادبی: سودازده کنایه از کسی است که در اثر عشق، تعادلِ روانیِ خود را به نفعِ جنونِ عاشقانه از دست داده است.

گفته بودم غم دل با تو بگویم چندی به زبان چند بگویم که دلم حاضر نیست

قصد داشتم که مدتی با تو درباره غمِ دلم صحبت کنم، اما چگونه حرف بزنم وقتی که دلم اصلاً حواسش جمع نیست و تماماً نزدِ توست؟

نکته ادبی: حاضر نبودنِ دل در اینجا به معنای غرق شدن در یادِ معشوق و دوری از خودِ خویشتن است.

گر من از چشم همه خلق بیفتم سهلست تو مپندار که مخذول تو را ناصر نیست

اگر من در نگاهِ مردم خوار و حقیر شوم، برایم اهمیتی ندارد؛ اما تو گمان نکن که چون من موردِ بی‌پناهیِ عالم قرار گرفته‌ام، یاور و پشتیبانی ندارم.

نکته ادبی: مخذول به معنای یاری‌نشده و طردشده است که در مقابلِ ناصر (یاری‌کننده) قرار گرفته است.

التفات از همه عالم به تو دارد سعدی همتی کان به تو مصروف بود قاصر نیست

سعدی از همه عالمیان چشم پوشیده و تمامِ توجهش را به تو معطوف کرده است؛ همت و اراده‌ای که در راهِ تو صرف شود، هرگز ناقص و ناکافی نیست.

نکته ادبی: التفات به معنای توجه کردن است و قاصر به معنای ناتوان و ناقص.

آرایه‌های ادبی

مبالغه یک سر موی ندانم که تو را ذاکر نیست

شاعر با اغراقِ هنری، تمام اجزای وجود خود را به یادِ معشوق مشغول می‌داند.

کنایه از چشم کسی افتادن

کنایه از بی‌ارزش شدن و از دست دادنِ اعتبار در نظرِ دیگران.

تضاد شب و روز

تقابلِ زمانی برای نشان دادنِ ابدیتِ لحظه‌ی وصل در برابرِ فانی بودنِ امورِ عادی.

استعاره سودازده

اشاره به غلبه‌ی عشق و جنون بر عقلِ عاشق.