دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۱۱۱

سعدی
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم همه دانند که در صحبت گل خاری هست
نه من خام طمع عشق تو می ورزم و بس که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد آب هر طیب که در کلبه عطاری هست
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست
من از این دلق مرقع به درآیم روزی تا همه خلق بدانند که زناری هست
همه را هست همین داغ محبت که مراست که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست
عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند داستانیست که بر هر سر بازاری هست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، بیانیه‌ای صریح و پرشور از وفاداری و تسلیم عاشق در برابر معشوق است. سعدی در این ابیات، بر یکتایی عشق خود تأکید می‌ورزد و نشان می‌دهد که حضور معشوق، تمام فضای ذهنی و بیرونی او را پر کرده و راه را بر هر دلبستگی دیگری بسته است.

فضای حاکم بر شعر، آمیزه‌ای از درد و لذتِ عشق است. شاعر نه‌تنها از رنجِ عشق نمی‌هراسد، بلکه آن را امری طبیعی و همگانی می‌داند و با جسارت، نقاب از چهره‌ی ریاکاران برمی‌دارد تا حقیقتِ سوزانِ عشق خود را نزد همگان آشکار سازد.

معنای روان

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست

ای دوست، هرگز باور مکن که در دل من کسی جز تو جای دارد یا در شب و روز، مشغله‌ای جز اندیشیدن به تو دارم.

نکته ادبی: مخاطب در این بیت 'دوست' است که در ادبیات کلاسیک هم می‌تواند به معنای رفیق باشد و هم اشاره‌ای به معشوق در جایگاه یاری‌دهنده و مونس.

به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس که به هر حلقه موییت گرفتاری هست

تنها من نیستم که در دام پیچ‌درپیچ موهای تو اسیر شده‌ام؛ بلکه هر تار موی تو، خود عاملی است که عاشقان بسیاری را گرفتار کرده است.

نکته ادبی: کمند در اینجا استعاره از تار و پود زلف است که همانند طناب یا دامی برای صید عاشق عمل می‌کند.

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کاری هست

اگر به زبان بیاورم که میان من و تو هیچ رابطه و پیوندی نیست، در و دیوارِ این مکان به دروغگوییِ من گواهی خواهند داد، زیرا پیوند ما بر همه آشکار است.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) در اینجا به منظور نشان دادن شدت و وضوحِ عشق به کار رفته است.

هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست

هر کسی که مرا به خاطر این عشق سرزنش می‌کند و ملامت را پیشه می‌سازد، حتماً هنوز تو را ندیده است؛ چرا که اگر زیبایی تو را ببیند، دیگر تردیدی در عشقِ من نخواهد داشت.

نکته ادبی: ملامت‌گر در متون کلاسیک، نماینده عقلِ جزوی یا زاهدانِ خشک‌مغز است که عشق را درک نمی‌کنند.

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم همه دانند که در صحبت گل خاری هست

اگر در برابر ستمی که رقیبِ من روا می‌دارد صبوری پیشه می‌کنم، چاره‌ای جز این ندارم؛ چرا که همگان می‌دانند همراهِ گل، همیشه خاری نیز وجود دارد.

نکته ادبی: استفاده از تمثیل گل و خار برای نشان دادنِ جدایی‌ناپذیریِ لذت از رنج در مسیر عشق.

نه من خام طمع عشق تو می ورزم و بس که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست

گمان مبر که فقط منِ ساده‌دل و بی‌تجربه، این‌گونه شیفته‌ی تو هستم؛ بلکه در میان لشکرِ عشاقِ تو، سوختگانِ بسیاری همچون من حضور دارند.

نکته ادبی: خام‌طمع به معنای کسی است که انتظار بیجا و ساده‌لوحانه دارد.

باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد آب هر طیب که در کلبه عطاری هست

گرد و غباری که باد از محل اقامت تو می‌آورد، از تمام عطرهای گران‌بها و خوشبوی عطاری‌ها ارزشمندتر و خوش‌بوتر است.

نکته ادبی: مقام در اینجا به معنای جایگاه و محل حضور معشوق است.

من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست

من چه چیزی برای تقدیم کردن به تو دارم که شایسته‌ی مقام تو باشد؟ جان و سرِ من در برابر شکوهِ تو، آن‌قدر ناچیز است که نمی‌توان آن را دارایی یا هدیه‌ای درخور دانست.

نکته ادبی: اشاره به فقرِ عاشق در برابر غنای بی‌نهایت معشوق.

من از این دلق مرقع به درآیم روزی تا همه خلق بدانند که زناری هست

روزی فرا خواهد رسید که من این لباسِ زاهدانه (دلق مرقع) را که نشانه‌ی تظاهر است از تن بیرون خواهم کرد تا همه مردم بدانند که باطنی عاشق و «زنار»دار دارم.

نکته ادبی: دلق مرقع نماد زهد ریایی و زنار نماد عشقِ بی‌پروا و خارج از قید و بندهای ظاهری است.

همه را هست همین داغ محبت که مراست که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست

همه عاشقانِ تو، مانند من، داغِ عشق تو را بر دل دارند. من در میانِ جمعِ تو تنها نیستم؛ زیرا در حضورِ تو، عقل و هشیاری معنا ندارد و همه مستِ تو هستند.

نکته ادبی: مست و هشیار در اینجا تضادی است که بر بی‌اختیاری عاشق در برابر جمال معشوق تأکید می‌کند.

عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند داستانیست که بر هر سر بازاری هست

داستانِ عشقِ سعدی، رازی پنهان نیست که بتوان آن را کتمان کرد؛ بلکه این عشق، حکایتی است که بر سرِ زبانِ همه در کوی و برزن افتاده است.

نکته ادبی: سرِ بازار کنایه از شهرت و عمومی شدن موضوع است.

آرایه‌های ادبی

استعاره کمند سر زلف

تشبیه زلف به دام و کمند که عاشق را گرفتار می‌کند.

تمثیل صحبت گل و خار

بیان همراهی اجتناب‌ناپذیر رنج و لذت در عشق با استفاده از تصویر گل و خار.

تضاد و پارادوکس مست و هشیار

تضاد میان حالِ عاشقی و عقلِ حسابگر برای نشان دادن غلبه عشق بر عقل.

نماد دلق مرقع و زنار

دلق نماد زهد ظاهری و ریاکارانه است و زنار نماد عشق صادقانه اما دور از احکام رسمی است.