دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۱۰۵

سعدی
آب حیات منست خاک سر کوی دوست گر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست
ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یار فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست
داروی مشتاق چیست زهر ز دست نگار مرهم عشاق چیست زخم ز بازوی دوست
دوست به هندوی خود گر بپذیرد مرا گوش من و تا به حشر حلقه هندوی دوست
گر متفرق شود خاک من اندر جهان باد نیارد ربود گرد من از کوی دوست
گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل روز قیامت زنم خیمه به پهلوی دوست
هر غزلم نامه ایست صورت حالی در او نامه نوشتن چه سود چون نرسد سوی دوست
لاف مزن سعدیا شعر تو خود سحرگیر سحر نخواهد خرید غمزه جادوی دوست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل از نمونه‌های برجسته‌ی تغزل در ادب فارسی است که در آن، عاشق با بیانی پرشور و در عین حال متواضعانه، شدت ارادت خود را به محبوب به تصویر می‌کشد. در فضای این شعر، هیچ لذتی در جهان با اندوهِ ناشی از دوری یار برابری نمی‌کند و شاعر تمامی رنج‌های عشق را به جان می‌خرد، چرا که آن‌ها را بخشی از هستیِ محبوب می‌داند.

سعدی در این اثر، هنرِ خویش را در برابر جمال و جلوه‌ی یار به پرسش می‌کشد و با رویکردی عارفانه، اقرار می‌کند که حتی زیباترین و سحرانگیزترین سروده‌ها نیز قادر به درک و بیانِ حقیقتِ آن کرشمه‌های جادویی نیستند. غزل با پیوندِ میانِ مرگ، رستاخیز و وفاداریِ ابدی، تداومِ عشق را از مرزهای مادی فراتر می‌برد.

معنای روان

آب حیات منست خاک سر کوی دوست گر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست

غبارِ کوی تو برای من حکم آب حیات و عمر جاودان را دارد. اگر تمام جهان پر از شادی و خوشی باشد، من آن خوشی‌ها را نمی‌خواهم و تنها غم و اندوهِ چهره‌ات را برمی‌گزینم.

نکته ادبی: آب حیات استعاره از عاملی است که به جان روح می‌بخشد و کنایه از وصال یار است.

ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یار فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست

تمامِ همهمه‌ها و شور و غوغای شهر فقط ناشی از پیچ و تابِ زلفِ توست و تمامِ درگیری‌ها و فتنه در جهان، برآمده از قوسِ ابروانِ توست.

نکته ادبی: استفاده از اغراق (مبالغه) برای نشان دادنِ قدرتِ فریبندگیِ اجزای صورت یار.

داروی مشتاق چیست زهر ز دست نگار مرهم عشاق چیست زخم ز بازوی دوست

دارویِ درمانِ کسی که تشنه‌ی دیدارِ توست، زهری است که از دستانِ تو بگیرد و مرحمِ زخمِ دلِ عاشقان، زخمی است که تو بر جانشان می‌زنی.

نکته ادبی: تضادِ مفهومی (پارادوکس)؛ عاشق رنج و زهرِ محبوب را برتر از درمان می‌داند.

دوست به هندوی خود گر بپذیرد مرا گوش من و تا به حشر حلقه هندوی دوست

اگر تو مرا به عنوان غلام و خدمتکارِ خود بپذیری، تا روز قیامت گوشِ من حلقه بندگیت را بر خود خواهد داشت و به این بندگی افتخار می‌کنم.

نکته ادبی: هندو در ادب کهن استعاره از غلامِ سیاه‌پوست است و حلقه در گوش، نمادِ بردگی و تعلق مطلق به مولی (ارباب).

گر متفرق شود خاک من اندر جهان باد نیارد ربود گرد من از کوی دوست

حتی اگر پیکرِ من پس از مرگ خاکستر شود و ذرات وجودم در جهان پراکنده گردد، هیچ بادی نمی‌تواند غبارِ مرا از کوی تو دور کند و من همواره در آنجا خواهم ماند.

نکته ادبی: تاکید بر وفاداریِ ابدی؛ این بیت نشان‌دهنده‌ی تعلقِ روح عاشق به مکانِ حضور یار حتی پس از مرگ است.

گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل روز قیامت زنم خیمه به پهلوی دوست

اگر در شبِ تاریکِ هجران و دوری، مرگ به سراغم بیاید، در روز رستاخیز خیمه‌ام را در کنارِ تو برپا خواهم کرد.

نکته ادبی: اشاره به وعده‌ی وصال در روز قیامت؛ رستاخیز به مثابه‌ی زمانی برای پایانِ جدایی‌ها.

هر غزلم نامه ایست صورت حالی در او نامه نوشتن چه سود چون نرسد سوی دوست

هر غزلی که می‌سرایم، نامه‌ای است که احوالِ دلم را در آن بازگو کرده‌ام؛ اما وقتی این نامه‌ها به دستِ تو نمی‌رسد، نوشتنشان چه فایده‌ای دارد؟

نکته ادبی: استفاده از استفهام انکاری برای بیانِ حسرت و نومیدی از عدمِ رسیدنِ فریادِ عاشق به گوشِ معشوق.

لاف مزن سعدیا شعر تو خود سحرگیر سحر نخواهد خرید غمزه جادوی دوست

ای سعدی، ادعای بیهوده نکن؛ شعرِ تو اگرچه سحرآمیز است و دل‌ها را تسخیر می‌کند، اما هرگز نمی‌تواند آن غمزه و کرشمه‌ی جادوییِ تو را که جانِ مرا ربوده است، به دست آورد یا وصف کند.

نکته ادبی: تخلص شاعر؛ سعدی در اینجا با تواضعِ هنری، کلامِ خود را در برابرِ جمالِ حقیقیِ یار ناتوان می‌بیند.

آرایه‌های ادبی

پارادوکس (تناقض) زهر ز دست نگار / زخم ز بازوی دوست

شاعر رنج، زهر و زخمِ محبوب را نه تنها درد نمی‌داند، بلکه آن را داروی شفا و مرهمی بر جان می‌پندارد.

استعاره و کنایه حلقه هندوی دوست

حلقه در گوش، کنایه از بندگی و تسلیم مطلق در برابر معشوق است.

مبالغه ولوله در شهر

بزرگ‌نماییِ تاثیرِ یک ویژگیِ ظاهری (زلف) در به هم ریختنِ نظمِ یک شهر.

تضاد (طباق) دو جهان خرمی / غم روی دوست

تقابل میان خوشی‌های دنیوی و اندوهِ محبوب، که عاشق دومی را بر اولی ترجیح می‌دهد.