دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۹۵

سعدی
آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست موقف آزادگان بر سر میدان اوست
ره به در از کوی دوست نیست که بیرون برند سلسله پای جمع زلف پریشان اوست
چند نصیحت کنند بی خبرانم به صبر درد مرا ای حکیم صبر نه درمان اوست
گر کند انعام او در من مسکین نگاه ور نکند حاکمست بنده به فرمان اوست
گر بزند بی گناه عادت بخت منست ور بنوازد به لطف غایت احسان اوست
میل ندارم به باغ انس نگیرم به سرو سروی اگر لایقست قد خرامان اوست
چون بتواند نشست آن که دلش غایبست یا بتواند گریخت آن که به زندان اوست
حیرت عشاق را عیب کند بی بصر بهره ندارد ز عیش هر که نه حیران اوست
چون تو گلی کس ندید در چمن روزگار خاصه که مرغی چو من بلبل بستان اوست
گر همه مرغی زنند سخت کمانان به تیر حیف بود بلبلی کاین همه دستان اوست
سعدی اگر طالبی راه رو و رنج بر کعبه دیدار دوست صبر بیابان اوست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تابلویی از تسلیم محض عاشق در برابر معشوق است. شاعر دل خود را همچون گویی در میدان بازی معشوق می‌بیند که اراده‌اش در دست اوست و هیچ راه فراری از این دام عشق نمی‌جوید؛ چرا که اسارت در بندِ زلف پریشان معشوق را بر هر آزادیِ دیگری ترجیح می‌دهد و این اسارت را عین آزادی می‌شمارد.

در ادامه، شاعر به تقابل میان عقلِ اندرزگو و دردِ جانکاهِ عشق می‌پردازد و معتقد است که شکیبایی در برابر این درد، راه چاره نیست. او تمام تصمیمات معشوق، چه قهر و چه لطف را عین عدالت و احسان می‌داند و در پایان، صبر و تحمل را تنها توشه‌ی راه برای رسیدن به وصالِ آن گلِ بی‌مثال معرفی می‌کند.

معنای روان

آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست موقف آزادگان بر سر میدان اوست

کسی که دل مرا مانند گویی در خم چوگان خود اسیر کرده است، در حقیقت فرمانروای میدان عشق است و تمام آزادگان در برابر او تسلیم هستند.

نکته ادبی: تشبیه دل به گوی و استعاره از چوگان برای اشاره به تسلط مطلق معشوق. موقف به معنای محل توقف و جایگاه است.

ره به در از کوی دوست نیست که بیرون برند سلسله پای جمع زلف پریشان اوست

امکان بیرون رفتن از کوی دوست وجود ندارد؛ زیرا زنجیری که پای ما را در این کوی بسته، همان موهای پریشان اوست.

نکته ادبی: سلسله در اینجا نماد تعلق و اسارت عاشق به زیبایی‌های معشوق است.

چند نصیحت کنند بی خبرانم به صبر درد مرا ای حکیم صبر نه درمان اوست

بی‌خبران از عشق، مدام مرا به صبر و شکیبایی دعوت می‌کنند؛ اما ای حکیم، صبر درمان این درد نیست و دردی که من دارم، با صبر علاج نمی‌شود.

نکته ادبی: حکیم در اینجا کنایه از عاقلان و مدعیان خرد است که عشق را درک نمی‌کنند.

گر کند انعام او در من مسکین نگاه ور نکند حاکمست بنده به فرمان اوست

اگر او به منِ ناچیز نگاهی از روی لطف بیندازد یا نیندازد، مهم نیست؛ زیرا او حاکم مطلق است و من بنده، و هرچه او فرمان دهد، همان درست است.

نکته ادبی: اشاره به اوج تسلیم عاشق در برابر معشوق که حتی بی‌توجهی معشوق را هم بر نمی‌تابد.

گر بزند بی گناه عادت بخت منست ور بنوازد به لطف غایت احسان اوست

اگر مرا بی‌گناه آزار دهد، عادتِ همیشگی بخت و اقبال من است و اگر با مهربانی با من رفتار کند، نهایت لطف و احسان اوست.

نکته ادبی: تضاد میان زدن و نواختن که دو سویه برخورد معشوق را نشان می‌دهد.

میل ندارم به باغ انس نگیرم به سرو سروی اگر لایقست قد خرامان اوست

من به باغ و گلستان تمایلی ندارم و با سروِ باغ انس نمی‌گیرم؛ زیرا اگر قرار باشد سروی زیبا و شایسته وجود داشته باشد، همان قد و قامت خرامان توست.

نکته ادبی: تفضیل معشوق بر زیبایی‌های طبیعی با استفاده از صنعت اغراق.

چون بتواند نشست آن که دلش غایبست یا بتواند گریخت آن که به زندان اوست

کسی که دلش در گرو معشوق است و غایب از خویشتن است، چگونه می‌تواند آرام بگیرد؟ و کسی که در زندان عشق او گرفتار است، چگونه می‌تواند فرار کند؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش انکاری برای تأکید بر ناتوانی عاشق در ترک عشق.

حیرت عشاق را عیب کند بی بصر بهره ندارد ز عیش هر که نه حیران اوست

انسانِ بی‌بصیرت، سرگشتگی و حیرت عاشقان را عیب می‌داند؛ در حالی که هر کس در حیرتِ جمالِ او نباشد، از زندگی هیچ بهره‌ای نبرده است.

نکته ادبی: حیرت در عرفان، مرتبه‌ای والا و نشانه‌ی شناخت عمیق عاشق است که نادانان آن را نمی‌فهمند.

چون تو گلی کس ندید در چمن روزگار خاصه که مرغی چو من بلبل بستان اوست

در تمامِ روزگار، گلی مانند تو در چمنِ هستی دیده نشده است، به‌ویژه وقتی که پرنده‌ای چون من، بلبلِ باغِ تو باشد.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به گل و عاشق به بلبل که از مضامین کلاسیک و دیرینه ادب فارسی است.

گر همه مرغی زنند سخت کمانان به تیر حیف بود بلبلی کاین همه دستان اوست

اگر کمان‌دارانِ قهار، هر پرنده‌ای را با تیر بزنند، رواست؛ اما حیف است که بخواهند بلبلی را که این‌همه نغمه‌سرایی و سخنوری می‌کند، شکار کنند.

نکته ادبی: دستان در اینجا به معنی آواز، نغمه و سخنوری است.

سعدی اگر طالبی راه رو و رنج بر کعبه دیدار دوست صبر بیابان اوست

ای سعدی، اگر طالبِ دیدارِ دوست هستی، باید در این راه قدم بگذاری و رنج بکشی؛ چرا که صبر و شکیبایی، بیابانِ پرخطرِ رسیدن به کعبه‌ی وصالِ اوست.

نکته ادبی: تخلص شاعر و تشبیه دشواری‌های عشق به بیابانِ منتهی به کعبه.

آرایه‌های ادبی

تشبیه دل من چو گوی

تشبیه دل به گوی برای نشان دادن تسلط معشوق و بی‌ارادگی عاشق.

استعاره زلف پریشان او

زلف به عنوان زنجیر و عاملِ به بند کشیدنِ عاشق معرفی شده است.

تضاد بزند / بنوازد

تقابل میان آزار دیدن و لطف دیدن از سوی معشوق.

کنایه صبر بیابان اوست

صبر به بیابانی تشبیه شده است که عاشق باید برای رسیدن به کعبه (دیدار دوست) از آن عبور کند.