دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۶۶

سعدی
هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست عشقبازی دگر و نفس پرستی دگرست
نه هر آن چشم که بینند سیاهست و سپید یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصرست
هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز گو به نزدیک مرو کآفت پروانه پرست
گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست خبر از دوست ندارد که ز خود با خبرست
آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس آدمی خوی شود ور نه همان جانورست
شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخ بده ای دوست که مستسقی از آن تشنه ترست
من خود از عشق لبت فهم سخن می نکنم هرچ از آن تلخترم گر تو بگویی شکرست
ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست خصم آنم که میان من و تیغت سپرست
من از این بند نخواهم به درآمد همه عمر بند پایی که به دست تو بود تاج سرست
دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوست ترک لولو نتوان گفت که دریا خطرست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

شاعر در این اثر بر تمایز بنیادین میان عشقِ حقیقی و هواهای نفسانی تأکید می‌ورزد و معتقد است که صاحب‌نظر بودن، نه یک ادعایِ زبانی، بلکه در گروِ سوز و گداز و نفیِ خودیت است. او عشق را میدانی برای آزمونِ صبوری و ازخودگذشتگی می‌داند که تنها جان‌های آزاده توانِ ورود به آن را دارند.

در لایه‌های عمیق‌تر، سعدی از فنایِ در معشوق سخن می‌گوید، جایی که عاشق نه تنها از جفایِ یار نمی‌نالد، بلکه رنج‌های او را چون شهد می‌پذیرد و بندِ عشق را برتر از تاجِ پادشاهی می‌داند. این نگاهِ عارفانه، پیوندِ میان درد و لذت را در طریقِ عشق به زیبایی به تصویر می‌کشد.

معنای روان

هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست عشقبازی دگر و نفس پرستی دگرست

نمی‌توان به هر فردی صاحب‌نظر (دارای بصیرت و اهل معرفت) گفت؛ چرا که میان عشقِ واقعی و شهوت‌رانیِ نفسانی، تفاوتِ بنیادینی وجود دارد.

نکته ادبی: صاحب‌نظر: واژه‌ای مرکب به معنای دارای بصیرت و بینش درونی، نه فقط بینایی ظاهری.

نه هر آن چشم که بینند سیاهست و سپید یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصرست

داشتنِ چشمِ ظاهری برای تشخیصِ رنگ‌ها کافی نیست؛ بصیرتِ واقعی به معنای تشخیصِ حقیقت از مجاز است و هر چشمی این توانایی را ندارد.

نکته ادبی: بصر: در اینجا به معنای بیناییِ دل و درکِ حقیقت است که تضاد زیبایی با چشمانِ ظاهر دارد.

هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز گو به نزدیک مرو کآفت پروانه پرست

کسی که توانایی تحملِ شعله‌های سوزانِ عشق را ندارد، بهتر است به این وادی نزدیک نشود؛ چرا که سرنوشتِ عاشقِ حقیقی، سوختن در آتشِ عشق همچون پروانه است.

نکته ادبی: آفت پروانه: استعاره از سوختن در عشق که پایانِ محتومِ پروانه است.

گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست خبر از دوست ندارد که ز خود با خبرست

اگر از دستِ یار گلایه و شکایت کنم، ادعایِ عاشقیِ من دروغ است؛ زیرا کسی که هنوز گرفتارِ "خود" است و به خویشتن آگاه است، نمی‌تواند عاشقِ حقیقی باشد (عشق حقیقی یعنی فراموشیِ خود).

نکته ادبی: نفس صادق: استعاره از ادعای راستین و بی‌شائبه.

آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس آدمی خوی شود ور نه همان جانورست

ظاهرِ انسان داشتن کافی نیست؛ اگر کسی نتواند شهواتِ نفسانی خود را کنترل کند، در واقع انسانیت را رها کرده و در حدِ یک حیوان باقی مانده است.

نکته ادبی: آدمی خوی: به معنای برخورداری از فضایل اخلاقی و فراتر رفتن از غرایز حیوانی.

شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخ بده ای دوست که مستسقی از آن تشنه ترست

هر چه که از جانبِ معشوق برسد، چه تلخ باشد و چه شیرین، چون از دستِ اوست، آن را می‌پذیرم؛ همان‌گونه که فردِ مبتلا به بیماری استسقا (تشنگیِ مفرط) هرچه بیشتر می‌نوشد، تشنه‌تر می‌شود.

نکته ادبی: مستسقی: به کسی گفته می‌شود که دچار بیماری تشنگیِ مفرط است؛ کنایه از عاشقِ سیری‌ناپذیر.

من خود از عشق لبت فهم سخن می نکنم هرچ از آن تلخترم گر تو بگویی شکرست

من چنان غرقِ عشقِ توام که دیگر به معنایِ سخن توجهی ندارم؛ هرچه بگویی، حتی اگر تلخ و ناخوشایند باشد، برایِ من شیرین و دلپذیر است.

نکته ادبی: فهمِ سخن نمی‌کنم: به معنایِ نشنیدنِ عیوبِ کلامِ معشوق به دلیلِ مستیِ عشق است.

ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست خصم آنم که میان من و تیغت سپرست

اگر مرا با شمشیرِ خود بکشی، هیچ دشمنی و کینه‌ای از تو به دل ندارم؛ دشمنِ اصلی من آن سپری است که میانِ من و شمشیرِ تو حائل شده است (و مانعِ وصال از طریقِ مرگ می‌شود).

نکته ادبی: خصمی: به معنای دشمنی و کینه‌توزی است.

من از این بند نخواهم به درآمد همه عمر بند پایی که به دست تو بود تاج سرست

من هرگز نمی‌خواهم از این بندِ عشق رها شوم؛ این بند و زنجیری که تو بر پایِ من بسته‌ای، برایِ من حکمِ تاجِ افتخار را دارد.

نکته ادبی: بند پایی که تاج سر است: پارادوکس (تناقض) زیبایی که اسارت در راه عشق را افتخار می‌شمارد.

دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوست ترک لولو نتوان گفت که دریا خطرست

سعدی هرگز به خاطرِ جفا و ستم، دامنِ یار را رها نمی‌کند؛ همچنان که نمی‌توان به خاطرِ خطرِ دریا، از به دست آوردنِ مرواریدِ گرانبها چشم پوشید.

نکته ادبی: لولو: به معنای مروارید؛ استعاره از معشوق یا وصالِ او.

آرایه‌های ادبی

استعاره آتش عشق

تشبیه رنج‌ها و سختی‌های راهِ عشق به آتش که عاشق را می‌سوزاند.

تناقض (پارادوکس) بند پایی که تاج سر است

اسارت و زنجیرِ عشق را ارزشمندتر از پادشاهی و تاج دانستن.

تمثیل ترک لولو نتوان گفت که دریا خطرست

بیانِ یک قاعده کلی (پذیرش خطر برای رسیدن به هدف) جهت توجیه رفتار عاشق.

تلمیح مستسقی

اشاره به بیماری تشنگی مفرط برای تبیینِ سیری‌ناپذیریِ عاشق در مسیرِ بلا.