دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۶۳

سعدی
از هر چه می رود سخن دوست خوشترست پیغام آشنا نفس روح پرورست
هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای من در میان جمع و دلم جای دیگرست
شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر چون هست اگر چراغ نباشد منورست
ابنای روزگار به صحرا روند و باغ صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبرست
جان می روم که در قدم اندازمش ز شوق درمانده ام هنوز که نزلی محقرست
کاش آن به خشم رفته ما آشتی کنان بازآمدی که دیده مشتاق بر درست
جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی وین دم که می زنم ز غمت دود مجمرست
شب های بی توام شب گورست در خیال ور بی تو بامداد کنم روز محشرست
گیسوت عنبرینه گردن تمام بود معشوق خوبروی چه محتاج زیورست
سعدی خیال بیهده بستی امید وصل هجرت بکشت و وصل هنوزت مصورست
زنهار از این امید درازت که در دلست هیهات از این خیال محالت که در سرست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگر احوال عاشقی است که در التهاب دوری و اشتیاقِ وصال می‌سوزد. در فضای کلی این اثر، شاعر از یک سو برتریِ یاد محبوب بر هر سخن دیگر را ستایش می‌کند و از سوی دیگر، پریشانیِ عمیقِ روحی خود را که ناشی از هجران است، به تصویر می‌کشد.

شاعر در این سروده، تضاد میان ظاهر و باطن را به زیبایی به کار می‌بندد؛ جایی که جسمِ عاشق در میان جمع است اما دلش در ملکوتِ خیالِ معشوق سیر می‌کند. غزل با لحنی آکنده از حسرت، امید و در نهایت نوعی سرزنشِ خویشتن برای دل‌بستن به امیدِ واهی، به پایان می‌رسد.

معنای روان

از هر چه می رود سخن دوست خوشترست پیغام آشنا نفس روح پرورست

از میان تمام گفت‌وگوها، صحبت کردن از دوست (محبوب) شیرین‌تر است و پیامی که از او می‌رسد، همچون نفخه‌ی روح، جانِ آدمی را تازه می‌کند.

نکته ادبی: واژه 'آشنا' در اینجا کنایه از معشوق است که پیوند روحی عمیقی با عاشق دارد.

هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای من در میان جمع و دلم جای دیگرست

آیا هرگز شنیده‌ای که کسی در مجلسی حضور فیزیکی داشته باشد، اما دلش در جای دیگری باشد؟ من همانم که جسمم در میان مردم است، اما دلم نزد محبوب است.

نکته ادبی: تضاد 'حاضر' و 'غایب' برای نشان دادن دوگانگی وضعیت عاشق به‌کار رفته است.

شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر چون هست اگر چراغ نباشد منورست

اگر معشوق در محفل حضور ندارد، بهتر است شمع را خاموش کنی؛ زیرا وقتی یار حضور دارد، دیگر نیازی به نورِ شمع نیست و حضور او محفل را روشن می‌کند.

نکته ادبی: واژه 'شاهد' استعاره از معشوق زیباروی است که حضورش روشناییِ حقیقی است.

ابنای روزگار به صحرا روند و باغ صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبرست

مردمِ روزگار برای تفریح به صحرا و باغ می‌روند، اما برای عاشقانِ واقعی، صحرا و باغ همان کویِ معشوق است و جز آن جایی را نمی‌شناسند.

نکته ادبی: 'ابنای روزگار' استعاره از مردم عامی و بی‌خبر از حالِ عشق است.

جان می روم که در قدم اندازمش ز شوق درمانده ام هنوز که نزلی محقرست

با شور و شوق می‌روم تا جانم را به زیرِ پای محبوب فدا کنم، اما در حیرتم که این جان، هدیه‌ای بسیار ناچیز و بی‌ارزش است.

نکته ادبی: 'نزلی محقر' یعنی پیشکشی کوچک و کم‌ارزش.

کاش آن به خشم رفته ما آشتی کنان بازآمدی که دیده مشتاق بر درست

کاش آن محبوبی که از من رنجیده و قهر کرده است، با آشتی بازمی‌گشت؛ زیرا چشمان مشتاقِ من همچنان منتظر و نگرانِ درِ خانه است.

نکته ادبی: 'بر در بودن' کنایه از انتظارِ زیاد و بی‌تابی برای بازگشت محبوب است.

جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی وین دم که می زنم ز غمت دود مجمرست

ای محبوب، دلم را همچون چوب عود در آتشِ عشق سوزاندی و این آهی که می‌کشم، دودِ برخاسته از آن آتش است.

نکته ادبی: 'عود' چوبی خوشبو است که هنگام سوختن دود و رایحه‌ای از آن برمی‌خیزد؛ شاعر دلِ سوخته‌ی خود را به عود تشبیه کرده است.

شب های بی توام شب گورست در خیال ور بی تو بامداد کنم روز محشرست

شب‌های دوری از تو، در تصور من همچون شبِ اول قبر تاریک و وحشتناک است و اگر روزی هم بدون تو آغاز شود، برای من همچون روزِ قیامت هولناک است.

نکته ادبی: 'شب گور' و 'روز محشر' نمادهایی برای سختی و عذابِ طاقت‌فرسای هجران هستند.

گیسوت عنبرینه گردن تمام بود معشوق خوبروی چه محتاج زیورست

گیسوی عنبرآگین تو، گردنِ بلندت را تمام و کمال پوشانده است؛ معشوقی که چنین زیباییِ خدادادی دارد، چه نیازی به زینت و زیورآلات دارد؟

نکته ادبی: 'عنبرینه' صفتی است که بر خوش‌بویی و سیاهیِ گیسو دلالت دارد.

سعدی خیال بیهده بستی امید وصل هجرت بکشت و وصل هنوزت مصورست

ای سعدی، تو به خیالِ باطل امید به وصالِ محبوب را در سر پروراندی؛ هجران تو را از پای درآورد و کشت، در حالی که هنوز وصال برایت تنها یک تصویر و خیال است.

نکته ادبی: خطاب به خویشتن است که نشان از ناامیدیِ عمیق شاعر دارد.

زنهار از این امید درازت که در دلست هیهات از این خیال محالت که در سرست

زنهار و بترس از این آرزوی طولانی و دور و درازی که در دل داری؛ هیهات و افسوس از این خیالِ ناممکن که در سر می‌پرورانی.

نکته ادبی: 'هیهات' واژه‌ای است برای بیانِ دوریِ یک امر از واقعیت و غیرممکن بودنِ آن.

آرایه‌های ادبی

تضاد حاضر غایب

تضاد میان حضور جسمانی و غیبتِ قلبی برای نشان دادنِ اشتغالِ ذهنِ عاشق به محبوب.

تشبیه دلم چو عود بر آتش بسوختی

شاعر دلِ خود را به عودِ معطر تشبیه کرده که در آتشِ عشق می‌سوزد و ناله‌های او دودِ آن است.

مراعات نظیر صحرا، باغ، کوی

تناسبِ واژگان مرتبط با مکان‌های تفریحی و اقامتی.

استعاره شاهد

به کار بردن واژه‌ی شاهد برای اشاره به معشوقِ زیبا.