دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۶۰

سعدی
شب فراق که داند که تا سحر چند است مگر کسی که به زندان عشق دربند است
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم کدام سرو به بالای دوست مانند است
پیام من که رساند به یار مهرگسل که برشکستی و ما را هنوز پیوند است
قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست به خاک پای تو وان هم عظیم سوگند است
که با شکستن پیمان و برگرفتن دل هنوز دیده به دیدارت آرزومند است
بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست به جای خاک که در زیر پایت افکنده ست
خیال روی تو بیخ امید بنشاندست بلای عشق تو بنیاد صبر برکند است
عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی به زیر هر خم مویت دلی پراکند است
اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی گمان برند که پیراهنت گل آکند است
ز دست رفته نه تنها منم در این سودا چه دست ها که ز دست تو بر خداوند است
فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست بیا و بر دل من بین که کوه الوند است
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، روایتی از سوز و گدازِ عاشق در کشاکشِ دوری و بی‌وفاییِ معشوق است. شاعر در این سروده، تضادی عمیق میانِ آرامشِ ظاهریِ معشوق و آشفتگیِ درونیِ خود ترسیم می‌کند. فضا، فضایِ یک‌طرفه بودنِ عشق است که در آن، عاشق با وجودِ شکستنِ عهد از سویِ معشوق، همچنان وفادار مانده و در این مسیر، رنجِ فراق را کوهی سنگین بر دوشِ خویش حس می‌کند.

در نگاهی کلی‌تر، این شعر بیانگرِ ناتوانیِ عاشق در پنهان کردنِ رنجِ خود و قضاوت‌هایِ نادرستِ اطرافیان است. شاعر با استفاده از تصاویرِ طبیعت و اغراق‌هایِ ادبی، به‌خوبی نشان می‌دهد که چگونه عشق، در حالی که امیدی زیبا در دل می‌کارد، همزمان تمامِ توانِ صبر و قرارِ عاشق را به تاراج می‌برد.

معنای روان

شب فراق که داند که تا سحر چند است مگر کسی که به زندان عشق دربند است

چه کسی می‌تواند میزانِ سختی و درازیِ شبِ هجران را درک کند؟ تنها کسی که در بندِ عشق گرفتار است، می‌تواند بفهمد که این شب تا چه حد طولانی و طاقت‌فرساست.

نکته ادبی: تشبیه «شب فراق» به «زندان» و «دربند بودن»، القایِ مفهوم محدودیت و سختی را به خوبی انجام داده است.

گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم کدام سرو به بالای دوست مانند است

اگر بخواهم برای فرار از اندوهِ دل به باغ و بوستان پناه ببرم، باز هم فایده‌ای ندارد؛ چرا که هیچ درختِ سروی به زیبایی و موزونیِ قامتِ تو نیست که بتواند جایِ تو را بگیرد.

نکته ادبی: سرو نماد کلاسیکِ قامتِ بلند و موزون در ادبیات فارسی است.

پیام من که رساند به یار مهرگسل که برشکستی و ما را هنوز پیوند است

کیست که پیام مرا به آن یاری که رشته‌ی دوستی را گسسته است، برساند؟ به او بگو با وجود اینکه تو پیوندِ عاطفی را شکستی، من همچنان وفادار مانده‌ام و پیوندِ دلیِ خود را حفظ کرده‌ام.

نکته ادبی: «مهرگسل» صفتِ جانشینِ اسم برای معشوق است که بر بی‌وفایی او تأکید دارد.

قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست به خاک پای تو وان هم عظیم سوگند است

سوگند خوردن به جانِ تو، در شأنِ عاشقی که عزتِ نفس دارد نیست؛ اما سوگند به خاکِ پایِ تو که برای من بسیار مقدس و سنگین است، شایسته‌یِ بیان است.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌ی اوجِ فروتنیِ عاشق در برابر معشوق است که حتی سوگند خوردن به جانش را دونِ شأنِ خود می‌داند اما به خاکِ پایش تبرک می‌جوید.

که با شکستن پیمان و برگرفتن دل هنوز دیده به دیدارت آرزومند است

سوگند به آن خاکِ پاک که با وجودِ پیمان‌شکنیِ تو و دل بریدن‌ات از من، چشمانِ من همچنان به امیدِ دیدارِ تو باز است و به تو می‌اندیشد.

نکته ادبی: این بیت ادامه‌ی سوگندِ بیتِ پیشین است که با حرفِ «که» به هم متصل شده‌اند.

بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست به جای خاک که در زیر پایت افکنده ست

ای معشوق، نزدِ من بیا، چرا که صورتِ من بر آستانه‌یِ خانه‌یِ تو پهن شده است تا به جایِ خاکِ زیرِ پایت، من فرشِ راهِ تو باشم.

نکته ادبی: «بساط چهره» استعاره‌ای از فروتنیِ نهایی و قربانی شدنِ عاشق است.

خیال روی تو بیخ امید بنشاندست بلای عشق تو بنیاد صبر برکند است

خیالِ صورتِ زیبایِ تو بذرِ امید را در دلم می‌کارد، اما غمِ عشقِ تو همزمان ریشه‌یِ صبر و شکیباییِ مرا از بیخ برکنده است.

نکته ادبی: تضاد میان «کاشتنِ بذر امید» و «برکندنِ بنیاد صبر» اوجِ دوگانگیِ روحیِ عاشق را نشان می‌دهد.

عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی به زیر هر خم مویت دلی پراکند است

شگفتا از تو که در ظاهر آرام و جمع و جوری، اما اگر دقیق شوی، در زیرِ هر تارِ موی تو، دلی آشفته و پریشان گرفتار شده است.

نکته ادبی: «مجموع» به معنایِ آرام و متمرکز در برابر «پراکنده» به معنای آشفته و پریشان‌آور قرار گرفته است.

اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی گمان برند که پیراهنت گل آکند است

اگر لباس‌هایِ تو آن‌قدر نازک نبود که اندامِ زیبایی‌ات را نشان دهد، مردم گمان می‌کردند که پیراهنت پر از گل‌هایِ خوشبو است (آن‌قدر که زیباییِ تو فراتر از تصورِ عادی است).

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در توصیفِ زیباییِ معشوق که به گونه‌ای است که لباسِ او نیز با گل اشتباه گرفته می‌شود.

ز دست رفته نه تنها منم در این سودا چه دست ها که ز دست تو بر خداوند است

تنها من نیستم که در این مسیرِ عاشقی از پا درآمده‌ام؛ چه بسیارند عاشقانی که از ستم و بی‌توجهیِ تو به درگاهِ خداوند دست به دعا بلند کرده‌اند.

نکته ادبی: «دست بر خداوند داشتن» کنایه از شکایت بردن به درگاه الهی از جورِ یار است.

فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست بیا و بر دل من بین که کوه الوند است

فراقِ یاری که برایِ تو همچون کاه و برگِ بی‌ارزشی است، برایِ دلِ من همچون کوهِ عظیمِ الوند سنگین و طاقت‌فرساست.

نکته ادبی: تضادِ «کاه‌برگ» و «کوه الوند» برای نمایشِ فاصله‌یِ ادراکیِ عاشق و معشوق از مفهومِ رنج.

ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است

از شدتِ ضعف و ناتوانی، رمقی برای آه کشیدن هم ندارم؛ و می‌ترسم که مردم با دیدنِ سکوتِ من، تصور کنند که سعدی از دوریِ تو راضی و خرسند است.

نکته ادبی: این بیت تخلصِ شاعر است و اشاره به سوءتفاهمی که در نتیجه‌ی ضعف و سکوتِ ناشی از درد برای عاشق پیش آمده است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) مجموع و پراکنده

ایجادِ تقابل میانِ وضعیتِ آرامِ معشوق و آشفتگیِ دل‌هایِ عاشقان.

تشبیه بلیغ کوه الوند (برای فراق)

تشبیه رنجِ فراق به کوهی سنگین برای نشان دادنِ عمقِ درد.

اغراق (مبالغه) بساط چهره ماست / به جای خاک

تصویرسازیِ اغراق‌آمیز از تسلیمِ کاملِ عاشق در برابرِ معشوق.

مراعات نظیر کاه، کوه، خاک

استفاده از عناصرِ طبیعی برای ترسیمِ فضایِ ذهنیِ شاعر.