دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۵۸

سعدی
اتفاقم به سر کوی کسی افتادست که در آن کوی چو من کشته بسی افتادست
خبر ما برسانید به مرغان چمن که هم آواز شما در قفسی افتادست
به دلارام بگو ای نفس باد سحر کار ما همچو سحر با نفسی افتادست
بند بر پای تحمل چه کند گر نکند انگبینست که در وی مگسی افتادست
هیچ کس عیب هوس باختن ما نکند مگر آن کس که به دام هوسی افتادست
سعدیا حال پراکنده گوی آن داند که همه عمر به چوگان کسی افتادست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل یکی از عاشقانه‌ترین و صریح‌ترین سروده‌های سعدی است که در آن، شاعر با زبانی خیال‌انگیز و در عین حال روان، از گرفتاریِ ناگزیر خود در دام عشق سخن می‌گوید. او معتقد است که عشق وضعیتی است که گریزی از آن نیست و هر کس که طعمِ تلخ و شیرینِ آن را نچشیده باشد، توانِ درکِ احوالِ پریشانِ عاشقان را ندارد.

فضای کلی شعر آمیزه‌ای از تسلیم و بی‌پناهی است؛ عاشقی که در کوی محبوب گرفتار شده، همچون پرنده‌ای است که پر و بالش بسته شده و همچون مگسی است که در دامِ شیرینِ عشق اسیر گشته است. سعدی در نهایت، این تجربه را دردِ مشترکِ تمامیِ اهلِ دل می‌داند و مرز میانِ عاشق و معشوق را با استعاره‌های بدیع به تصویر می‌کشد.

معنای روان

اتفاقم به سر کوی کسی افتادست که در آن کوی چو من کشته بسی افتادست

بر حسبِ تقدیر، گذرم به محله‌ی کسی افتاد که در آنجا، بسیارند کسانی چون من که جان خود را در راهِ عشقِ او از دست داده و کشته شده‌اند.

نکته ادبی: عبارت 'اتفاقم افتادست' نشان‌دهنده تقدیرگرایی و ورود ناخواسته عاشق به فضای عشق است.

خبر ما برسانید به مرغان چمن که هم آواز شما در قفسی افتادست

ای نسیم، پیامِ ما را به پرندگانِ آزادِ باغ برسان و بگو که آن هم‌نوا و هم‌آوازِ شما، اکنون در قفسِ تنهایی و عشق گرفتار شده است.

نکته ادبی: 'مرغان چمن' نماد عاشقانِ فارغ‌بال و بی‌درد و 'قفس' استعاره از محدودیت‌های جانکاهِ عشق است.

به دلارام بگو ای نفس باد سحر کار ما همچو سحر با نفسی افتادست

ای نسیمِ سحری، به محبوبِ دل‌انگیز من بگو که سرنوشتِ من، همچون لحظه دمیدنِ سحرگاه، بسیار حساس و زودگذر است و به یک نَفَسِ تو وابسته است.

نکته ادبی: 'سحر' در اینجا ایهام دارد؛ هم به وقتِ سپیده‌دم اشاره دارد و هم به معنای جادو که بیانگر افسون‌گریِ معشوق است.

بند بر پای تحمل چه کند گر نکند انگبینست که در وی مگسی افتادست

وقتی عشق چون شهدِ شیرین است، تحمل و خویشتن‌داری دیگر چه فایده‌ای دارد؟ مگس هرچقدر هم که تلاش کند، نمی‌تواند خود را از دامِ شیرینِ عسل نجات دهد.

نکته ادبی: 'انگبین' استعاره از جذابیتِ فریبنده و اعتیادآورِ عشق است که عاشق را ناتوان از گریز می‌کند.

هیچ کس عیب هوس باختن ما نکند مگر آن کس که به دام هوسی افتادست

هیچ‌کس نباید ما را به خاطرِ این عشق‌بازی و شیفتگی سرزنش کند؛ مگر کسی که خود نیز روزگاری در دامِ هوس و عشق گرفتار شده باشد.

نکته ادبی: 'هوس' در ادبیات کلاسیک همواره به معنای منفی نیست و می‌تواند به معنای میلِ شدید و آتشین نیز باشد.

سعدیا حال پراکنده گوی آن داند که همه عمر به چوگان کسی افتادست

ای سعدی، حالِ آشفته و پریشانِ عاشق را تنها کسی می‌تواند درک کند که تمامِ عمرِ خود را همچون گوی، زیرِ چوگانِ بازیِ عشقِ کسی گذرانده باشد.

نکته ادبی: 'چوگان' استعاره از بازیِ قدرت و سلطه‌ی معشوق بر قلب و سرنوشتِ عاشق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره چوگان

اشاره به کنترلِ مطلقِ معشوق بر سرنوشتِ عاشق که او را مانند گوی در بازیِ خود می‌چرخاند.

تشبیه انگبینست که در وی مگسی افتادست

تشبیه گرفتار شدن در عشق به گرفتار شدن مگس در عسل، که نشان‌دهنده ترکیبِ شیرینی و اسارت است.

ایهام سحر

اشاره به هر دو معنایِ وقتِ سحرگاه که بیانگرِ زودگذری و ظرافت است و همچنین به معنای افسون و جادو.

تضاد چمن و قفس

تقابلِ فضای آزادی و رهایی در برابر فضای تنگی و اسارت که بازتاب‌دهنده وضعیتِ روحی شاعر است.