دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۵۱

سعدی
آن نه زلفست و بناگوش که روزست و شب ست وان نه بالای صنوبر که درخت رطب ست
نه دهانیست که در وهم سخندان آید مگر اندر سخن آیی و بداند که لب ست
آتش روی تو زین گونه که در خلق گرفت عجب از سوختگی نیست که خامی عجب ست
آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار هر گیاهی که به نوروز نجنبد حطب ست
جنبش سرو تو پنداری کز باد صباست نه که از ناله مرغان چمن در طرب ست
هر کسی را به تو این میل نباشد که مرا کآفتابی تو و کوتاه نظر مرغ شب ست
خواهم اندر طلبت عمر به پایان آورد گر چه راهم نه به اندازه پای طلب ست
هر قضایی سببی دارد و من در غم دوست اجلم می کشد و درد فراقش سبب ست
سخن خویش به بیگانه نمی یارم گفت گله از دوست به دشمن نه طریق ادب ست
لیکن این حال محالست که پنهان ماند تو زره می دری و پرده سعدی قصب ست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تابلویی است از زیبایی خیره‌کننده و تأثیر عمیق عشق بر روح آدمی. شاعر با استفاده از تصاویر طبیعت و پدیده‌های هستی، از یک سو شکوه جمال معشوق را می‌ستاید و از سوی دیگر، درماندگی و شیفتگی خود را در برابر این زیبایی بی‌پایان بازگو می‌کند.

پیام اصلی اثر این است که عشق حقیقی، نیرویی است که نمی‌توان آن را پنهان کرد و تأثیر آن بر روح انسان، همچون بهار در طبیعت، اجتناب‌ناپذیر است. در این فضا، هرگونه تلاش برای کتمان عشق، به دلیل ظهور و بروزِ ناخواسته آن، بی‌ثمر و در عین حال، نشان‌دهنده اصالت این تجربه عاطفی است.

معنای روان

آن نه زلفست و بناگوش که روزست و شب ست وان نه بالای صنوبر که درخت رطب ست

آن زلف تیره و صورت روشن تو، به شب و روز می‌ماند و آن قامت بلند و موزون تو، نه درخت صنوبر، بلکه همچون نخل پرباری است که سرشار از شهد و شیرینی است.

نکته ادبی: تشبیه زلف و بناگوش به شب و روز، نماد روشنی و تیرگی است که در ترکیب با قامت و صنوبر، تصویری از کمال زیبایی ارائه می‌دهد.

نه دهانیست که در وهم سخندان آید مگر اندر سخن آیی و بداند که لب ست

دهان تو آن‌قدر کوچک و لطیف است که به فکر هیچ خردمندی خطور نمی‌کند؛ مگر آنگاه که لب به سخن بگشایی تا باور کنند که این عضو زیبا، دهان توست.

نکته ادبی: اشاره به نازکی و ظرافت بی‌نهایت دهان معشوق که فراتر از ادراک ذهن و خیال است.

آتش روی تو زین گونه که در خلق گرفت عجب از سوختگی نیست که خامی عجب ست

این آتش عشق که از زیبایی تو در دل مردم افتاده است، باعث تعجب نیست که می‌سوزاند؛ آنچه جای شگفتی دارد، کسانی هستند که هنوز در برابر این عشق «خام» مانده و تحت تأثیر قرار نگرفته‌اند.

نکته ادبی: تضاد میان «سوختگی» (عاشقی و کمال) و «خامی» (بی‌خبری و نقص) در عرفان و ادبیات کلاسیک بسیار رایج است.

آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار هر گیاهی که به نوروز نجنبد حطب ست

هر انسانی که در فصل بهار عاشق نشود، انسان نیست؛ همان‌طور که هر گیاهی که با آمدن نوروز سر از خاک برنیاورد و تکان نخورد، چوب خشکی بیش نیست.

نکته ادبی: بهار به عنوان نماد زایش و تجدید حیات، بستری است که عاشقی در آن امری طبیعی و ضروری تلقی می‌شود.

جنبش سرو تو پنداری کز باد صباست نه که از ناله مرغان چمن در طرب ست

وقتی قامت سروگونه تو می‌جنبد، گمان می‌کنی به خاطر وزش باد بهاری است؛ در حالی که دلیل واقعی آن، مستی و شوری است که از ناله پرندگان عاشق در چمن برانگیخته شده است.

نکته ادبی: تغییر علت از عامل طبیعی (باد) به عامل عاطفی (شورِ پرندگان)، لطافتِ نگاه شاعر را نشان می‌دهد.

هر کسی را به تو این میل نباشد که مرا کآفتابی تو و کوتاه نظر مرغ شب ست

هر کسی همچون من این‌قدر به تو اشتیاق ندارد؛ چرا که تو مانند خورشید درخشانی و کسی که به تو بی‌میل است، مانند مرغ شب (جغد) است که از دیدن نور ناتوان است.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به خورشید و منکران عشق به مرغ شب، تأکیدی است بر کمال معشوق و کوته‌نظری بی‌خبران.

خواهم اندر طلبت عمر به پایان آورد گر چه راهم نه به اندازه پای طلب ست

آرزو دارم تمام عمرم را در راه رسیدن به تو سپری کنم، هرچند که می‌دانم توانایی و ظرفیت من به اندازه مسیر طولانی و دشوارِ این عشق نیست.

نکته ادبی: اعتراف به کوتاهیِ گامِ عاشقی در برابرِ عظمتِ هدف (معشوق)، نشان از تواضع عاشق دارد.

هر قضایی سببی دارد و من در غم دوست اجلم می کشد و درد فراقش سبب ست

هر سرنوشتی دلیلی دارد و من می‌دانم که این دردِ فراق و دوری از دوست، همان عاملی است که مرا به کام مرگ می‌کشاند.

نکته ادبی: پیوند منطقی میان قضا (تقدیر)، سبب (علت)، و فراق به عنوان عامل هلاکت عاشق.

سخن خویش به بیگانه نمی یارم گفت گله از دوست به دشمن نه طریق ادب ست

من نمی‌توانم درد دل خود را به غریبه‌ها بگویم؛ زیرا گله کردن از معشوق در پیشگاه دشمنان، خلاف رسم ادب و جوانمردی است.

نکته ادبی: رعایت ادب و حریمِ دوست، حتی در زمان رنج کشیدن، از ویژگی‌های عاشقان اصیل است.

لیکن این حال محالست که پنهان ماند تو زره می دری و پرده سعدی قصب ست

اما این عشق، رازی نیست که بتوان پنهان کرد؛ چرا که تو با زیبایی‌ات پرده‌دری می‌کنی و من نیز توانایی کتمان ندارم، زیرا پرده‌ی من به نازکی پارچه‌ی قصب است.

نکته ادبی: «قصب» نوعی پارچه بسیار نازک و شفاف است که استعاره از ناتوانی در پوشاندن و فاش شدنِ راز عشق است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه روز و شب

تشبیه زلف و بناگوش به روز و شب برای نشان دادن تیرگی و روشنی صورت و موی معشوق.

تضاد خامی و سوختگی

تقابل میان بی‌خبری از عشق و سوز و گداز عاشقی.

استعاره مرغ شب

استعاره از افراد کوته‌فکر که تاب دیدنِ نورِ درخشانِ زیباییِ معشوق را ندارند.

تشبیه بلیغ قصب

تشبیه پرده‌ی شرم و راز عاشق به پارچه‌ای نازک برای نشان دادن فاش شدنِ عشق.