دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۴۷

سعدی
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
گر بزنندم به تیغ در نظرش بی دریغ دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست
گر برود جان ما در طلب وصل دوست حیف نباشد که دوست دوست تر از جان ماست
دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان گونه زردش دلیل ناله زارش گواست
مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست
دلشدهٔ پای بند گردن جان در کمند زهرهٔ گفتار نه کاین چه سبب وان چراست
مالک ملک وجود حاکم رد و قبول هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست
تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست
گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست
هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب عهد فرامش کند مدعی بی وفاست
سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل یکی از شورانگیزترین و در عین حال عمیق‌ترین سروده‌هایی است که در باب «تسلیمِ مطلقِ عاشق در برابر معشوق» سروده شده است. شاعر با زبانی پیراسته و لبریز از احساس، تصویرگر وضعیتی است که در آن عقل و منطقِ مادی در برابر تقدس عشق رنگ می‌بازد و هر آنچه از سوی معشوق بر عاشق می‌رود، عین عدالت و لطف تلقی می‌شود.

در این اثر، مفهوم «عشق» به عنوان یک تجربه متعالی ترسیم شده که لازمه‌ی آن پذیرش بی‌چون و چرای رنج، بلا و حتی مرگ است. شاعر معتقد است که در طریقتِ محبت، عاشق حقِ هیچ‌گونه پرسش، اعتراض یا دادخواهی ندارد و کمالِ عشق در آن است که حتی ستمِ معشوق را نیز به دیده منت بپذیرد و آن را والاترین پاداش بداند.

معنای روان

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

پیچ و تاب موی یار، همانند دامی است که بلا و گرفتاری در پی دارد؛ کسی که در این حلقه گرفتار نشده، اگرچه از رنج مصون مانده است، اما از حقیقت و شکوهِ این ماجرای عاشقانه نیز کاملاً بی‌خبر است.

نکته ادبی: «سلسله مو» استعاره از پیچیدگی و جذابیتِ گیرای معشوق است و «دام بلا» کنایه از رنج‌های اجتناب‌ناپذیر راه عشق.

گر بزنندم به تیغ در نظرش بی دریغ دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست

اگر معشوق بخواهد مرا با تیغ بکشد، بدون هیچ تردیدی و با کمال میل می‌پذیرم؛ زیرا یک لحظه دیدن چهره او، ارزشی به مراتب بالاتر از صدها جانِ مانند جان من دارد.

نکته ادبی: «خونبها» در اینجا به معنای ارزش جان عاشق است که در برابر ارزش دیدار معشوق، بسیار ناچیز انگاشته شده است.

گر برود جان ما در طلب وصل دوست حیف نباشد که دوست دوست تر از جان ماست

اگر در راه رسیدن به معشوق، جانمان را از دست بدهیم، هیچ جای گلایه و حیف نیست؛ زیرا معشوق از جان ما نیز عزیزتر و دوست‌داشتنی‌تر است.

نکته ادبی: تکرار واژه «دوست» در مصرع دوم، تأکیدی بر جایگاه والای معشوق نسبت به حیاتِ مادی است.

دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان گونه زردش دلیل ناله زارش گواست

نیازی نیست که عاشق برای اثبات عشق خود، ادعایی به زبان آورد یا استدلالی ارائه کند؛ چهره زرد و نالان از سرِ درد، به تنهایی گواه صادقی بر عشق اوست.

نکته ادبی: «دعوی» به معنای ادعایِ عاشق بودن است که به جایِ اثبات با سخن، با نشانه‌های جسمانی (زردی رخسار) ثابت می‌شود.

مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست

سرمایه اصلی انسانِ پرهیزکار، صبر و عقل است، اما در وادی عشق، عقل در دام می‌افتد و نیروی صبر در برابر قدرتِ هوس و میلِ قلبی خوار و ناتوان می‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان «عقل و صبر» با «عشق و هوا» محور معنایی این بیت است که نشان از غلبه احساس بر منطق دارد.

دلشدهٔ پای بند گردن جان در کمند زهرهٔ گفتار نه کاین چه سبب وان چراست

من که دلم گرفتار و جانم در کمند عشق اوست، دیگر مجالی برای پرسش و پاسخ ندارم و نمی‌توانم بپرسم که چرا چنین شده و دلیلِ این رخدادها چیست.

نکته ادبی: «دلشده» به معنای عاشقِ شیفته و «زهره» در اینجا به معنای جرئت و توانِ انجامِ کاری است.

مالک ملک وجود حاکم رد و قبول هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست

معشوق، صاحب اختیارِ هستی است و فرمان‌روایِ مطلقِ رد و پذیرش است. هر کاری که انجام دهد، ستم نیست؛ اگر تو از رفتار او بنالی، آن شکایت توست که جفا و ناسپاسی محسوب می‌شود.

نکته ادبی: این بیت بر مفهوم «جبرِ عاشقانه» دلالت دارد که در آن عاشق، هر فعل معشوق را عینِ عدل می‌داند.

تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست

اگر می‌خواهی شمشیر از نیام برکشی یا زهر در جام بریزی، من آماده‌ام؛ چرا که از جانب ما همه چیز پذیرفته شده و سراسر رضایت است.

نکته ادبی: «قبول» به معنای پذیرشِ مشتاقانه است که در اینجا برای نشان دادن اوجِ تسلیم عاشق به کار رفته است.

گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست

چه با مهربانی‌ات مرا بنوازی و چه با قهر و خشونت مرا گداخته کنی، فرمان تو بر من جاری است و هر نوع ستمی که بر من روا داری، از نظر من پذیرفته و شایسته است.

نکته ادبی: «زجر» در اینجا به معنای فشار و ستم است که عاشق آن را نیز به عنوان حکمی از معشوق می‌پذیرد.

هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب عهد فرامش کند مدعی بی وفاست

هر کسی که به خاطر آزار رقیب یا بی‌مهریِ معشوق، عهد و پیمان خود را فراموش کند و از عشق دست بکشد، مدعیِ دروغینی است که وفادار نیست.

نکته ادبی: «مدعی» در ادبیات کلاسیک به معنای کسی است که ادعای عشق دارد اما در آزمونِ سختی‌ها شکست می‌خورد.

سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست

سعدی، هر چه از اخلاق و رفتارِ دوست صادر شود، زیبا و پسندیده است؛ بگو که او فقط دشنام دهد، زیرا در گوشِ عاشق، حتی دشنامِ لبِ شیرینِ او نیز همچون دعا و خیرخواهی است.

نکته ادبی: «لب شیرین» کنایه از سخنِ خوشِ معشوق است که حتی اگر در قالب دشنام باشد، برای عاشق گواراست.

آرایه‌های ادبی

استعاره سلسله موی دوست حلقه دام بلاست

موهای معشوق به زنجیر یا دامی تشبیه شده که عاشق را گرفتار می‌کند و سبب بلاست.

اغراق (مبالغه) دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست

ارزش یک لحظه دیدار معشوق را با صد برابرِ جانِ عاشق برابر دانسته است که نشان از شدت تعلق خاطر دارد.

تضاد (طباق) گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر

تضاد میان «نواختن/لطف» و «گداختن/قهر» که تقابل رفتارهای متناقض معشوق را نشان می‌دهد.

کنایه گردن جان در کمند

کنایه از اسارت و تعلقِ کامل روح و جان به معشوق است.