دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۴۲

سعدی
نشاید گفتن آن کس را دلی هست که ننهد بر چنین صورت دل از دست
به منظوری که با او می توان گفت نه خصمی کز کمندش می توان رست
به دل گفتم ز چشمانش بپرهیز که هشیاران نیاویزند با مست
سرانگشتان مخضوبش نبینی که دست صبر برپیچید و بشکست
نه آزاد از سرش بر می توان خاست نه با او می توان آسوده بنشست
اگر دودی رود بی آتشی نیست و گر خونی بیاید کشته ای هست
خیالش در نظر چون آیدم خواب نشاید در به روی دوستان بست
نشاید خرمن بیچارگان سوخت نمی باید دل درمندگان خست
به آخر دوستی نتوان بریدن به اول خود نمی بایست پیوست
دلی از دست بیرون رفته سعدی نیاید باز تیر رفته از شست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل به توصیف حال‌وهوای عاشق دل‌باخته‌ای می‌پردازد که در برابر زیباییِ محبوب، چاره‌ای جز تسلیم ندارد. فضای کلی اثر، آمیزه‌ای از حیرت، درد و نوعی تسلیمِ تقدیرگرایانه است؛ گویی عاشق در چنبره‌ای گرفتار شده که نه راه پیش دارد و نه راه پس.

شاعر در این ابیات به زیباییِ تبیینِ رابطه‌ی علت‌ومعلولی در عشق می‌پردازد و به مخاطب یادآور می‌شود که زیباییِ خیره‌کننده، اراده را از دستِ عاشق می‌رباید و آن‌چنان پیوندی ایجاد می‌کند که گسستنِ آن، اگر غیرممکن نباشد، بسیار جانکاه و ناممکن است.

معنای روان

نشاید گفتن آن کس را دلی هست که ننهد بر چنین صورت دل از دست

نمی‌توان گفت کسی دلی در سینه دارد، اگر در برابر چنین چهره‌ی زیبایی، اختیار و دل از کف ندهد و شیفته نشود.

نکته ادبی: صورت در اینجا به معنای چهره و ظاهر زیباست. ساختار جمله استفهام انکاری است که تاکید بر اجتناب‌ناپذیریِ عشق دارد.

به منظوری که با او می توان گفت نه خصمی کز کمندش می توان رست

محبوبِ من کسی است که می‌توان با او سخن گفت و محرمِ اسرار است، نه دشمنی که بتوان از دام و کمندِ او گریخت و رهایی یافت.

نکته ادبی: منظور از منظور، مقصود و محبوب است. کلمه کمند استعاره از دامِ عشق است.

به دل گفتم ز چشمانش بپرهیز که هشیاران نیاویزند با مست

به دلم گفتم که از نگاهِ چشمانِ او دوری کن؛ چرا که آدم‌های عاقل و هوشیار نباید با کسی که مست و بی‌خرد است (عاشق یا معشوقِ بی‌پروا) درگیر شوند.

نکته ادبی: نیاویزند به معنای درگیر شدن و ستیز کردن است. استعاره از مستی به معنایِ غلبه‌ی احساسات بر عقل.

سرانگشتان مخضوبش نبینی که دست صبر برپیچید و بشکست

آیا انگشتانِ حنابسته و زیبای او را نمی‌بینی؟ همان انگشتانی که آن‌قدر زیبا هستند که صبر و شکیباییِ مرا در هم شکستند و از بین بردند.

نکته ادبی: مخضوب به معنای رنگ‌شده با حناست. این بیت نشان‌دهنده‌ی تأثیر بصریِ زیباییِ محبوب بر روان عاشق است.

نه آزاد از سرش بر می توان خاست نه با او می توان آسوده بنشست

نه می‌توانم از یادِ او رها شوم و آزادانه زندگی کنم، و نه می‌توانم در کنارش با آسودگی و آرامشِ خاطر بنشینم.

نکته ادبی: آرایه تضاد (آزاد بودن و نشستن) برای نشان دادنِ تناقضِ موقعیت عاشق به کار رفته است.

اگر دودی رود بی آتشی نیست و گر خونی بیاید کشته ای هست

همان‌طور که هیچ دودی بدون آتش ایجاد نمی‌شود، هیچ نشانی از عاشقی و رنجِ عاشقانه هم بدون وجودِ معشوقِ بی‌رحم یا ریشه‌ای در دل نیست.

نکته ادبی: تمثیل برای اثباتِ وجودِ عشق بر اساس نشانه‌های ظاهری و بیرونی آن.

خیالش در نظر چون آیدم خواب نشاید در به روی دوستان بست

وقتی خیال و فکرِ او مانند خواب به سراغِ من می‌آید، نمی‌توانم درِ دل را به روی او ببندم و او را راه ندهم.

نکته ادبی: در بستن بر دوست، کنایه از نادیده گرفتن یا پس زدنِ خاطرات و فکرِ محبوب است که شاعر از آن ناتوان است.

نشاید خرمن بیچارگان سوخت نمی باید دل درمندگان خست

سزاوار نیست که حاصلِ زندگیِ بیچارگان (عاشقان) را به آتش بکشی و شایسته نیست که دلِ دردمندان و درماندگان را با بی‌مهری بشکنی.

نکته ادبی: خرمنِ بیچارگان استعاره از هستی و جانِ عاشق است. در اینجا لحن شاعر به التماس و خواهش از معشوق نزدیک می‌شود.

به آخر دوستی نتوان بریدن به اول خود نمی بایست پیوست

در پایانِ راه نمی‌توان پیوندِ دوستی را قطع کرد؛ کاش از همان ابتدا اصلاً این دوستی و دلبستگی آغاز نمی‌شد.

نکته ادبی: افسوس و دریغِ شاعر از آغازِ رابطه‌ای که سرانجامش جز رنج نیست.

دلی از دست بیرون رفته سعدی نیاید باز تیر رفته از شست

ای سعدی! دلی که از دست رفته و عاشق شده، دیگر به سینه باز نمی‌گردد؛ درست مثل تیری که از کمان (شست‌گیر) رها شده و دیگر راه برگشتی ندارد.

نکته ادبی: شست در اینجا به معنای انگشتان یا ابزاری است که تیر را پرتاب می‌کند؛ تمثیلی برای ناتوانی در پس‌گرفتنِ دلِ عاشق.

آرایه‌های ادبی

استعاره خرمن بیچارگان

اشاره به هستی و تمام دارایی و جانِ عاشق که در آتشِ عشق می‌سوزد.

تمثیل تیر رفته از شست

تمثیلی برای نشان دادنِ برگشت‌ناپذیریِ دلِ عاشق و از دست رفتنِ اختیار.

تناقض (پارادوکس) نه آزاد از سرش بر می توان خاست، نه با او می توان آسوده بنشست

بیانِ بن‌بستِ عاطفیِ عاشق که نه وصال برایش ممکن است و نه فراق.

کنایه در به روی دوستان بستن

کنایه از بی‌اعتنایی کردن یا راه ندادنِ یادِ معشوق به ذهن.