دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۴۰

سعدی
چنان به موی تو آشفته ام به بوی تو مست که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست
دگر به روی کسم دیده بر نمی باشد خلیل من همه بت های آزری بشکست
مجال خواب نمی باشدم ز دست خیال در سرای نشاید بر آشنایان بست
در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست من از کمند تو تا زنده ام نخواهم جست
غلام دولت آنم که پای بند یکیست به جانبی متعلق شد از هزار برست
مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوخت اسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست
نماز شام قیامت به هوش بازآید کسی که خورده بود می ز بامداد الست
نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست
اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی چه فتنه ها که بخیزد میان اهل نشست
برادران و بزرگان نصیحتم مکنید که اختیار من از دست رفت و تیر از شست
حذر کنید ز باران دیده سعدی که قطره سیل شود چون به یک دگر پیوست
خوشست نام تو بردن ولی دریغ بود در این سخن که بخواهند برد دست به دست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر نمایانگر شوریدگی، تسلیم مطلق و وفاداری بی‌قید و شرط عاشق به معشوق است. شاعر در این ابیات، چنان در بند عشق گرفتار شده که گویی تمام تعلقات دنیوی و حتی عقل و هوشیاری خود را در این مسیر فدا کرده و نه تنها از این اسارت ناراضی نیست، بلکه آن را عین آزادی و سعادت می‌داند.

در لایه‌ای عمیق‌تر و عرفانی، متن به مفهوم عهد ازلی و جذبه‌های الهی اشاره دارد. در اینجا معشوق چنان جایگاهی در جان عاشق یافته که تمام توجه او را معطوف به خود کرده و جهانِ پیرامون و دغدغه‌های دیگران برای وی بی‌ارزش گشته است. این فضا نشان‌دهنده یگانه‌پرستی در عشق و عبور از کثرت به وحدت است.

معنای روان

چنان به موی تو آشفته ام به بوی تو مست که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست

من چنان شیفته‌وار به زلف‌های تو گرفتار و به عطر حضور تو سرمست هستم که به هیچ امر دیگری در این جهان و جهان باقی آگاهی ندارم.

نکته ادبی: دو عالم کنایه از دنیا و آخرت است.

دگر به روی کسم دیده بر نمی باشد خلیل من همه بت های آزری بشکست

چشمم دیگر به هیچ‌کس جز تو نمی‌افتد؛ همان‌طور که حضرت ابراهیم (خلیل) بت‌های آزری را در هم شکست، عشق تو نیز در قلب من تمام تعلقات دیگر را از بین برده است.

نکته ادبی: خلیل لقب حضرت ابراهیم و آزری اشاره به بت‌های ساخته دست آزِر است.

مجال خواب نمی باشدم ز دست خیال در سرای نشاید بر آشنایان بست

به دلیل حضور دائمی یاد تو در ذهنم، فرصتی برای خوابیدن ندارم؛ اصلاً شایسته نیست که درِ خانه را به روی آشنایان و عزیزان بست.

نکته ادبی: خیال در متون کلاسیک به معنای صورتِ ذهنیِ معشوق است که در خواب یا بیداری بر عاشق ظاهر می‌شود.

در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست من از کمند تو تا زنده ام نخواهم جست

هر گرفتار و اسیری در جهان به دنبال آزادی از قفس است، اما من تا زمانی که زنده هستم، هیچ‌گاه تلاش نمی‌کنم که از بند عشق تو رهایی یابم.

نکته ادبی: کمند در اینجا استعاره از عشق و بندِ اسارت معشوق است.

غلام دولت آنم که پای بند یکیست به جانبی متعلق شد از هزار برست

من بنده و ارادتمند کسی هستم که دلبسته و پایبند به یک معشوق حقیقی است؛ چرا که دلبستگی به یکی، موجب آزادی از دغدغه‌های هزارگانه دنیوی می‌شود.

نکته ادبی: دولت در زبان کهن به معنای سعادت و کامیابی است.

مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوخت اسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست

اگر بخواهی دلم را بسوزانی یا جانم را به رنج و زخم بکشانی، من تسلیم محضِ اراده تو هستم.

نکته ادبی: خست از مصدر خستن به معنای زخمی کردن و آسیب رساندن است.

نماز شام قیامت به هوش بازآید کسی که خورده بود می ز بامداد الست

کسی که از شرابِ روز ازل (عهدِ الست) نوشیده باشد، سرمستی‌اش تا ابد ادامه دارد و تنها در زمان قیامت به هوش خواهد آمد.

نکته ادبی: بامداد الست اشاره به عالم پیش از آفرینش است که ارواح با خداوند عهد بستند.

نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست

تمام توجه من به توست، در حالی که دیگران درگیر خودشان هستند؛ دوستانِ ظاهری از شرابِ انگور مست‌اند و عارفان از جلوه ساقی (خداوند/معشوق).

نکته ادبی: معاشران به معنای هم‌نشینان و دوستان است.

اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی چه فتنه ها که بخیزد میان اهل نشست

ای که چون سرو بلند و خرامانی، اگر از حرکت بازنماند و همچنان با وقار قدم برداری، چه آشوب‌ها و فتنه‌ها که میان حاضران برپا نخواهد شد.

نکته ادبی: سرو خرامان تشبیه معشوق به درخت سرو به دلیل بلندی و زیبایی قامت است.

برادران و بزرگان نصیحتم مکنید که اختیار من از دست رفت و تیر از شست

ای برادران و بزرگان، مرا پند و اندرز ندهید، چرا که دیگر اختیار از دستم خارج شده و کار از کار گذشته است (مانند تیری که از کمان رها شده و دیگر قابل بازگشت نیست).

نکته ادبی: تیر از شست کنایه از انجام شدنِ کاری است که دیگر راه برگشت ندارد.

حذر کنید ز باران دیده سعدی که قطره سیل شود چون به یک دگر پیوست

از اشک‌های چشمان سعدی برحذر باشید، زیرا همین قطره‌های کوچکِ اشک اگر به یکدیگر بپیوندند، به سیلابی ویرانگر تبدیل خواهند شد.

نکته ادبی: بارانِ دیده استعاره‌ای از اشک‌های فراوان است.

خوشست نام تو بردن ولی دریغ بود در این سخن که بخواهند برد دست به دست

سخن گفتن از نام تو بسیار شیرین و دلنشین است، اما دریغ و افسوس که این کلام، میان نامحرمان و مردمِ عام دست‌به‌دست شود و حرمتش شکسته گردد.

نکته ادبی: دست‌به‌دست شدن کنایه از عمومی شدن و از دست رفتنِ اصالت و حریم خصوصی کلام است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح خلیل من همه بت های آزری بشکست

اشاره به داستان حضرت ابراهیم و شکستن بت‌ها برای توحیدگرایی.

پارادوکس (متناقض‌نما) در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست / من از کمند تو تا زنده ام نخواهم جست

اسارت در عشقِ معشوق را بر آزادی ترجیح دادن.

استعاره سرو خرامان

توصیف زیبایی و بلندقامتی معشوق با تشبیه به درخت سرو.

کنایه تیر از شست

کنایه از کاری که دیگر بازگشتی ندارد و اختیار از دست رفته است.

مبالغه قطره سیل شود

بزرگ‌نمایی در اثرگذاری اشک‌های عاشق برای نشان دادن شدت اندوه.