دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۳۹

سعدی
بی تو حرامست به خلوت نشست حیف بود در به چنین روی بست
دامن دولت چو به دست اوفتاد گر بهلی بازنیاید به دست
این چه نظر بود که خونم بریخت وین چه نمک بود که ریشم بخست
هر که بیفتاد به تیرت نخاست وان که درآمد به کمندت نجست
ما به تو یک باره مقید شدیم مرغ به دام آمد و ماهی به شست
صبر قفا خورد و به راهی گریخت عقل بلا دید و به کنجی نشست
بار مذلت بتوانم کشید عهد محبت نتوانم شکست
وین رمقی نیز که هست از وجود پیش وجودت نتوان گفت هست
هرگز اگر راه به معنی برد سجده صورت نکند بت پرست
مستی خمرش نکند آرزو هر که چو سعدی شود از عشق مست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تابلویی از تسلیمِ محضِ عاشق در برابر قدرتِ بی‌چون‌وچرای عشق است. شاعر با زبانی صریح و تصویرسازی‌های ملموس، از سلبِ اختیار از عقل و صبر در برابر جاذبه‌ی معشوق سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که چطور در مسیرِ عشق، مرزهای وجودیِ عاشق رنگ می‌بازد.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، وفاداریِ عمیق و فنای عاشق در معشوق است. سعدی در این ابیات، دردِ عشق را نوعی کششِ ناگزیر می‌داند که هرچند رنج‌آور است، اما ارزشمندترین داراییِ اوست و او را از همه‌ی دلبستگی‌های دنیوی و حتی عقلِ مصلحت‌اندیش، بی‌نیاز می‌کند.

معنای روان

بی تو حرامست به خلوت نشست حیف بود در به چنین روی بست

بدون تو، تنها نشستن در خلوت برای من گناهی بزرگ است؛ حیفت می‌آید که در را بر روی چهره‌ای چنین زیبا و دیدنی ببندی.

نکته ادبی: خلوت نشستن در اینجا استعاره از انزوا و دوری از یار است و حرامست به معنای غیرقابل تحمل و ناپسند به کار رفته است.

دامن دولت چو به دست اوفتاد گر بهلی بازنیاید به دست

زمانی که فرصتِ وصالِ معشوق که همچون دولت و بختِ نیک است به دست تو افتاد، اگر آن را رها کنی، بدان که دیگر هرگز به چنگت نخواهد آمد.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت و اقبالِ بلند و وصالِ یار است و بهلی فعل از ریشه هلیدن به معنای رها کردن است.

این چه نظر بود که خونم بریخت وین چه نمک بود که ریشم بخست

آن چه نگاهی بود که خون مرا ریخت و آن چه نمکی بود که بر زخم من پاشیدی و آن را عمیق‌تر کردی؟

نکته ادبی: نمک بر ریش پاشیدن کنایه از افزودن بر رنج و دردِ کسی است. ریش به معنای زخم است.

هر که بیفتاد به تیرت نخاست وان که درآمد به کمندت نجست

هر کس که تیر نگاه تو به او خورد، دیگر توان بلند شدن نیافت و هر کس که در کمندِ عشقِ تو گرفتار شد، دیگر راه فراری پیدا نکرد.

نکته ادبی: تیر و کمند نمادهای شکارگریِ عشق هستند که نشان‌دهنده غیرقابل‌اجتناب بودنِ قدرتِ جذبِ معشوق است.

ما به تو یک باره مقید شدیم مرغ به دام آمد و ماهی به شست

ما دیگر کاملاً در بندِ تو اسیر شده‌ایم؛ درست مانند پرنده‌ای که در دام گرفتار شده و ماهی که به قلاب افتاده است.

نکته ادبی: شست به معنای قلاب ماهیگیری است. تشبیه خود به مرغ و ماهی، نشان از ناتوانیِ عاشق در برابر اراده‌ی معشوق دارد.

صبر قفا خورد و به راهی گریخت عقل بلا دید و به کنجی نشست

صبر و قرار از دست رفت و گریخت و عقلِ مصلحت‌اندیش نیز که سختیِ عشق را دید، شکست خورد و در گوشه‌ای پنهان شد.

نکته ادبی: قفا خوردن کنایه از شکست خوردن و طرد شدن است. در اینجا صبر و عقل شخصیت‌بخشی (تشخیص) شده‌اند.

بار مذلت بتوانم کشید عهد محبت نتوانم شکست

اگرچه تحملِ خواری و تحقیر در راه عشق دشوار است، اما من می‌توانم آن را تاب بیاورم، ولی پیمانی را که در عشق با تو بسته‌ام، هرگز نمی‌توانم بشکنم.

نکته ادبی: مذلت در مقابلِ عهدِ محبت قرار دارد؛ شاعر سختیِ راه را با جان و دل می‌پذیرد تا پیمانِ وفاداری پابرجا بماند.

وین رمقی نیز که هست از وجود پیش وجودت نتوان گفت هست

این مقدار جانی که هنوز در بدن دارم و زنده‌ام، در برابرِ شکوه و هستیِ حقیقیِ تو، اصلاً به حساب نمی‌آید و نمی‌توان آن را هستی نامید.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده فنای عاشق در برابر هستیِ مطلقِ معشوق است؛ چنان‌که هستیِ عاشق در مقابل او رنگ می‌بازد.

هرگز اگر راه به معنی برد سجده صورت نکند بت پرست

اگر کسی حقیقتاً به معنای واقعیِ معرفت و حقیقت راه یابد، دیگر خود را مشغولِ صورت و ظاهر یا بت‌پرستی نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره عرفانی به عبور از ظاهر به باطن است. بت‌پرست در اینجا کسی است که تنها در بندِ صورت‌ها مانده است.

مستی خمرش نکند آرزو هر که چو سعدی شود از عشق مست

کسی که مانند سعدی از عشق مست و بی‌خود شده است، دیگر هرگز آرزوی مستیِ حاصل از شراب انگوری را ندارد.

نکته ادبی: مستیِ خمر در مقابل مستیِ عشق قرار دارد. این بیت برتریِ مستیِ معنوی را بر لذت‌های مادی بیان می‌کند.

آرایه‌های ادبی

تشخیص صبر قفا خورد و به راهی گریخت

صبر و عقل دارای صفات انسانیِ گریختن و گوشه‌نشینی شده‌اند.

تشبیه مرغ به دام آمد و ماهی به شست

شاعر گرفتاریِ خود در عشق را به گرفتاریِ پرنده در دام و ماهی در قلاب تشبیه کرده است.

کنایه نمک بر ریش بخست

کنایه از افزودن بر رنج و دردِ زخمِ عاشق.

تضاد مستی خمر و مستی عشق

تقابل میان لذت‌های دنیوی و لذت‌های عرفانی و معنوی.