دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۳۷

سعدی
مپندار از لب شیرین عبارت که کامی حاصل آید بی مرارت
فراق افتد میان دوستداران زیان و سود باشد در تجارت
یکی را چون ببینی کشته دوست به دیگر دوستانش ده بشارت
ندانم هیچ کس در عهد حسنت که بادل باشد الا بی بصارت
مرا آن گوشه چشم دلاویز به کشتن می کند گویی اشارت
گر آن حلوا به دست صوفی افتد خداترسی نباشد روز غارت
عجب دارم درون عاشقان را که پیراهن نمی سوزد حرارت
جمال دوست چندان سایه انداخت که سعدی ناپدیدست از حقارت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ مسیرِ پرنشیب و فرازِ عشق است که در آن، وصلِ محبوب بدون تحمل رنج و سختی ممکن نیست. شاعر با زبانی صریح بیان می‌کند که در برابر عظمتِ زیباییِ معشوق، وجودِ عاشق، ناچیز و بی‌اهمیت جلوه می‌کند و حتی عارفان و زاهدان نیز در برابرِ جاذبه‌یِ آن، خودداری و شکیباییِ خویش را از دست می‌دهند.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، تسلیمِ مطلقِ عاشق در برابر اراده و زیبایی معشوق است. سعدی با بیانی رندانه، عشق را نیرویی می‌داند که عقل و تقوا را به چالش می‌کشد و تمامِ هستیِ عاشق را در پرتوِ جلوه‌یِ یار، رنگ‌باخته و محو می‌کند.

معنای روان

مپندار از لب شیرین عبارت که کامی حاصل آید بی مرارت

گمان مبر که به لذت و شیرینیِ دیدارِ معشوق، بدون تحملِ رنج و سختی‌های راهِ عشق دست خواهی یافت.

نکته ادبی: لب شیرین استعاره از بهره‌مندی و کامروایی از معشوق است و مرارت به معنای تلخی و سختی، در مقابل آن قرار گرفته است.

فراق افتد میان دوستداران زیان و سود باشد در تجارت

در مسیرِ عشق، همچون معاملاتِ بازار که آمیزه‌ای از سود و زیان است، جدایی و دوری از یار نیز بخشی از ماهیتِ این راه و رسمی گریزناپذیر است.

نکته ادبی: تجارت در اینجا نمادی از رابطه‌ی عاشقانه است که در آن دوری و نزدیکی یا وصل و فصل، اجزای طبیعی آن هستند.

یکی را چون ببینی کشته دوست به دیگر دوستانش ده بشارت

اگر دیدی کسی در راهِ رسیدن به معشوق جان باخته است، به دیگر یارانش مژده بده که او به مقامی والا دست یافته و این سرنوشتی نیکوست.

نکته ادبی: کشته‌ی دوست بودن در ادبیات غنایی به معنای فدا شدن در راه عشق است و بشارت دادن در این مقام، نشان‌دهنده‌ی ارزشِ بالای شهادت در راه معشوق است.

ندانم هیچ کس در عهد حسنت که بادل باشد الا بی بصارت

در عصرِ بی‌نظیرِ زیباییِ تو، گمان نمی‌کنم کسی با عقل و هوشِ سلیم باقی مانده باشد، مگر آن‌که از درکِ حقیقتِ زیباییِ تو ناتوان و بی‌بصیرت باشد.

نکته ادبی: با دل بودن کنایه از سلامتِ عقل و هشیاری است. در اینجا کنایه به این معناست که زیبایی معشوق عقل را از سرِ عاشق می‌برد.

مرا آن گوشه چشم دلاویز به کشتن می کند گویی اشارت

آن گوشه‌ی چشمِ فریبنده و دلربای تو، گویی بی‌هیچ کلامی، فرمانِ کشته‌شدن و تسلیم‌شدنِ مرا صادر می‌کند.

نکته ادبی: اشارت کردن گوشه چشم کنایه از نفوذِ نگاه معشوق بر جانِ عاشق است که او را به ورطه‌ی هلاکت می‌کشاند.

گر آن حلوا به دست صوفی افتد خداترسی نباشد روز غارت

اگر شیرینیِ وصالِ یار به دستِ صوفی و زاهد برسد، در آن لحظه‌یِ شور و غلبه‌یِ عشق، تقوا و خداترسی را به‌کلی به فراموشی می‌سپارد.

نکته ادبی: حلوا استعاره از معشوق یا وصالِ اوست که چنان شیرین است که زاهد را از مقامِ زهد خارج می‌کند.

عجب دارم درون عاشقان را که پیراهن نمی سوزد حرارت

در شگفتم که درونِ سینه‌یِ عاشقان، چنان آتشی از عشق شعله‌ور است که چگونه این حرارت، جامه و پیراهنِ آن‌ها را نمی‌سوزاند.

نکته ادبی: این بیت دارای آرایه‌ی اغراق است که شدتِ آتشِ درونیِ عاشق را به تصویر می‌کشد.

جمال دوست چندان سایه انداخت که سعدی ناپدیدست از حقارت

زیباییِ یار چنان پرتو افکنده و سایه‌سارِ بزرگی ایجاد کرده است که من (سعدی) در برابرِ آن، به دلیلِ ناچیزی و حقارت، اصلاً به چشم نمی‌آیم.

نکته ادبی: سایه انداختن در اینجا استعاره از غلبه‌ی حضور و عظمتِ معشوق بر هستیِ عاشق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره لب شیرین

اشاره به بهره‌مندی و کامروایی از محبوب دارد.

اغراق پیراهن نمی سوزد حرارت

برای نشان دادن شدتِ آتشِ عشق در درونِ عاشق به کار رفته است.

تناقض (پارادوکس) کشته دوست

کشته‌شدن در راهِ معشوق که معمولاً امری منفی است، در اینجا به عنوانِ بشارت و افتخار دیده شده است.

کنایه سایه انداختن

برای بیانِ غلبه‌یِ زیبایی و حضورِ معشوق بر وجودِ عاشق به کار رفته است.