دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۲۸

سعدی
سرمست درآمد از خرابات با عقل خراب در مناجات
بر خاک فکنده خرقه زهد و آتش زده در لباس طامات
دل برده شمع مجلس او پروانه به شادی و سعادات
جان در ره او به عجز می گفت کای مالک عرصه کرامات
از خون پیاده ای چه خیزد ای بر رخ تو هزار شه مات
حقا و به جانت ار توان کرد با تو به هزار جان ملاقات
گر چشم دلم به صبر بودی جز عشق ندیدمی مهمات
تا باقی عمر بر چه آید بر باد شد آن چه رفت هیهات
صافی چو بشد به دور سعدی زین پس من و دردی خرابات

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر نمایانگر احوالات یک عاشق دل‌سوخته است که با پشت پا زدن به زهدِ ظاهری و خردِ اندیشمند، وارد فضای مستی و بی‌خودی در طریق عشق شده است. فضا و لحن شعر، سرشار از تسلیم مطلقِ عاشق در برابر زیبایی و قدرتِ معشوق است؛ چنان‌که عاشق، هویت و جان خویش را در برابر عظمت او ناچیز و فدایی می‌بیند.

درونمایه اصلی، گذار از دلبستگی‌های دنیوی و رسیدن به مرتبه‌ای است که در آن، تنها عشق به عنوان امری مهم و ماندگار باقی می‌ماند. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلات عرفانی و نمادهای بازی شطرنج، فضای حاکم بر این وداع با عقل و سلامتی را به تصویر می‌کشد و در نهایت، حسرتِ ایام گذشته را با تجربه‌ای از «درد» و «مستی» در پیوند می‌زند.

معنای روان

سرمست درآمد از خرابات با عقل خراب در مناجات

آن معشوق که از عالم معنا و خراباتِ عشق، سرمست و بی‌قرار وارد شد، سبب گشت تا خردِ من که تا پیش از این نظم و نظامی داشت، به آشفتگی بیفتد و در این حالتِ بی‌خودی، به گفتگوی درونی با او مشغول شود.

نکته ادبی: خرابات در عرفان به معنای جایگاه بی‌خودی و ترکِ تعلقات ظاهری است. عقل خراب به معنای عقلی است که در برابر عظمت عشق کارایی خود را از دست داده است.

بر خاک فکنده خرقه زهد و آتش زده در لباس طامات

عاشق لباس زهد و پارسایی ظاهری را بر زمین انداخته و آن ادعاهای پرطمطراق و دروغین (طامات) را به آتش کشیده است تا به حقیقتِ نابِ عشق برسد.

نکته ادبی: خرقه زهد نماد ریاکاری و طامات به معنای سخنان شطح‌آمیز و ادعاهای بزرگِ بی‌مایه است.

دل برده شمع مجلس او پروانه به شادی و سعادات

دلِ عاشق همچون پروانه‌ای که بی‌قرارِ نورِ شمع است، مجذوبِ حضورِ معشوق شده و در این راه به شادی و سعادتِ حقیقی دست یافته است.

نکته ادبی: تشبیه دل به پروانه و معشوق به شمع، بازتابی از تمثیلِ کلاسیکِ فنای عاشق در حضور معشوق است.

جان در ره او به عجز می گفت کای مالک عرصه کرامات

جانِ عاشق در مسیرِ رسیدن به او، با فروتنی تمام به او می‌گوید: ای کسی که فرمانروایِ میدانِ کرامت‌ها و بزرگواری‌ها هستی.

نکته ادبی: عجز در اینجا به معنای تواضع و از میان رفتنِ منیتِ عاشق در برابر عظمت معشوق است.

از خون پیاده ای چه خیزد ای بر رخ تو هزار شه مات

من در برابر تو چون مهره‌ی پیاده در شطرنج هستم که خونم ارزشی ندارد؛ تو آنچنان زیبایی و قدرتی داری که هزاران پادشاه در برابر رخِ تو مات می‌شوند.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحات شطرنج (پیاده، رخ، شه، مات) برای نشان دادنِ ناتوانی عاشق در برابر زیباییِ غالبِ معشوق.

حقا و به جانت ار توان کرد با تو به هزار جان ملاقات

به جانِ عزیزِ تو سوگند که اگر در توانم بود، هزاران بار جان می‌دادم تا تنها یک بار به دیدارت نائل شوم.

نکته ادبی: حقا و به جانت، سوگندی است که نشان‌دهنده اوجِ اشتیاق و جان‌نثاری عاشق است.

گر چشم دلم به صبر بودی جز عشق ندیدمی مهمات

اگر دیدگانِ دلِ من اندکی صبر و شکیبایی می‌داشت، بی‌شک درمی‌یافت که در این جهان، هیچ کارِ مهمی جز عشق‌ورزیدن وجود ندارد.

نکته ادبی: مهمات جمعِ مهم به معنای کارها و اموراتِ خطیر است.

تا باقی عمر بر چه آید بر باد شد آن چه رفت هیهات

افسوس که آنچه از عمر گذشت به باد رفت؛ حال باید دید که باقی‌مانده‌ی عمر چه سرنوشتی برایم رقم می‌زند.

نکته ادبی: هیهات برای ابراز دریغ و حسرت به کار رفته است.

صافی چو بشد به دور سعدی زین پس من و دردی خرابات

چون دورانِ خوشی و صافیِ روزگار سپری شد، از این پس سهمِ من تنها همان «دردی» یا ته‌مانده‌یِ تلخِ خراباتِ عشق است.

نکته ادبی: صافی در برابر دردی قرار دارد؛ صافی نمادِ گوارایی و دردی نمادِ تلخی و ته‌مانده‌یِ شراب است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه دل برده شمع مجلس او / پروانه به شادی و سعادات

تشبیه دل به پروانه و معشوق به شمع برای نمایشِ شیفتگی و فناپذیریِ عاشق.

مراعات نظیر (تناسب) از خون پیاده ای چه خیزد / ای بر رخ تو هزار شه مات

استفاده از اصطلاحاتِ تخصصیِ بازی شطرنج (پیاده، رخ، شه، مات) برای تبیینِ جایگاه عاشق و معشوق.

تضاد (طباق) صافی و دردی

قرار دادنِ صافی (شرابِ زلال و گوارا) در برابر دردی (ته‌مانده تلخ شراب) برای نشان دادنِ تغییرِ احوال از خوشی به ناخوشی.

پارادوکس (متناقض‌نما) عقل خراب

عقل که قاعدتاً باید سالم و منطقی باشد، به صفتِ خراب توصیف شده است تا نشان‌دهنده وضعیتِ عرفانی عاشق باشد.