دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۲۵

سعدی
اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب هزار مومن مخلص درافکنی به عقاب
که را مجال نظر بر جمال میمونت بدین صفت که تو دل می بری ورای حجاب
درون ما ز تو یک دم نمی شود خالی کنون که شهر گرفتی روا مدار خراب
به موی تافته پای دلم فروبستی چو موی تافتی ای نیکبخت روی متاب
تو را حکایت ما مختصر به گوش آید که حال تشنه نمی دانی ای گل سیراب
اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد و گر بریزد کتان چه غم خورد مهتاب
دعات گفتم و دشنام اگر دهی سهلست که با شکردهنان خوش بود سوال و جواب
کجایی ای که تعنت کنی و طعنه زنی تو بر کناری و ما اوفتاده در غرقاب
اسیر بند بلا را چه جای سرزنشست گرت معاونتی دست می دهد دریاب
اگر چه صبر من از روی دوست ممکن نیست همی کنم به ضرورت چو صبر ماهی از آب
تو باز دعوی پرهیز می کنی سعدی که دل به کس ندهم کل مدع کذاب

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ عجزِ عاشق در برابرِ کششِ مقاومت‌ناپذیرِ معشوق است. شاعر با زبانی صمیمانه و در عین حال گلایه‌آمیز، از ناتوانیِ خود در برابرِ زیباییِ خیره‌کننده و بی‌اعتناییِ یار سخن می‌گوید و فضایِ ذهنیِ غزل، آمیزه‌ای از شیدایی، استیصال و پذیرشِ بی‌چون و چرایِ تقدیرِ عاشقانه‌ است.

درونمایه‌ی اصلی، تقابل میانِ نیازِ شدیدِ عاشق و بی‌تفاوتیِ معشوق است؛ چنانکه گویی عاشق در دریایی توفانی دست و پا می‌زند و معشوق از ساحل، تنها نظاره‌گر یا منتقدِ این حالِ زار است. سعدی در این ابیات، بر ناتوانیِ اراده‌ی آدمی در برابرِ عشق تأکید ورزیده و هرگونه ادعای پرهیزگاری در برابرِ معشوق را با لحنی طنزآمیز رد می‌کند.

معنای روان

اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب هزار مومن مخلص درافکنی به عقاب

اگر تو در میان شهر نقاب از چهره برداری، هزاران انسانِ پارسا و باایمان را به خاطرِ دیدنِ رویِ تو، به دامِ گناه و عقوبت می‌اندازی.

نکته ادبی: عقاب در اینجا به معنایِ عقوبت و مجازات است؛ واژه‌ای عربی که با ایهامِ گریز و به دام افتادن تناسب دارد.

که را مجال نظر بر جمال میمونت بدین صفت که تو دل می بری ورای حجاب

چه کسی توان و اجازه‌ی این را دارد که به زیباییِ خوش‌یمن و مبارکِ تو نگاه کند؟ زیباییِ تو چنان است که حتی از پشتِ پرده و حجاب نیز، دل‌ها را به یغما می‌بری.

نکته ادبی: میمون در این بافتار به معنای مبارک و خجسته است و صفتِ جمالِ معشوق است.

درون ما ز تو یک دم نمی شود خالی کنون که شهر گرفتی روا مدار خراب

درونِ من لحظه‌ای از یادِ تو خالی نمی‌شود. حالا که وجودِ مرا همچون شهری تسخیر کرده‌ای، روا مدار که این شهر (وجودِ من) ویران شود.

نکته ادبی: استعاره از شهر به عنوانِ وجودِ عاشق و خرابی به عنوانِ ویرانیِ روحی در اثرِ فراق.

به موی تافته پای دلم فروبستی چو موی تافتی ای نیکبخت روی متاب

با گیسویِ تاب‌دارِ خود پایِ دلم را به بند کشیدی. حالا که زلفِ پریشان و تابی داری، ای خوشبخت، چهره از من برنگردان و دلم را نشکن.

نکته ادبی: تافتنِ مو کنایه از زیبایی و در عین حال عاملی برایِ اسارتِ دلِ عاشق است.

تو را حکایت ما مختصر به گوش آید که حال تشنه نمی دانی ای گل سیراب

داستانِ ما برایِ تو کوتاه و ناچیز جلوه می‌کند؛ چرا که تو همچون گلی سیراب و شاداب هستی و درد و سوزِ عاشقی که تشنه‌لب است را درک نمی‌کنی.

نکته ادبی: تقابلِ گلِ سیراب و عاشقِ تشنه، تصویری است از تضادِ وضعیتِ بی‌نیازیِ معشوق و نیازِ مبرمِ عاشق.

اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد و گر بریزد کتان چه غم خورد مهتاب

اگر چراغی خاموش شود برایِ باد چه اهمیتی دارد؟ و اگر پارچه‌ای بر زمین بریزد، مهتاب چه غصه‌ای می‌خورد؟ (کنایه از بی‌تفاوتیِ معشوق نسبت به رنجِ عاشق).

نکته ادبی: اشاره به بی‌تفاوتیِ پدیده‌هایِ عالم نسبت به رنج‌هایِ کوچکِ انسانی؛ نمادی از سنگدلیِ معشوق.

دعات گفتم و دشنام اگر دهی سهلست که با شکردهنان خوش بود سوال و جواب

من برایت دعا کردم و اگر در پاسخ به من دشنام دهی، باز هم برایم آسان و پذیرفتنی است؛ چرا که رد و بدل کردنِ کلام با شیرین‌سخنان، حتی اگر دشنام باشد، لذت‌بخش است.

نکته ادبی: شکردهنان، صفتِ جان‌بخشی برایِ معشوق است که حتی تلخیِ کلامش نیز شیرین است.

کجایی ای که تعنت کنی و طعنه زنی تو بر کناری و ما اوفتاده در غرقاب

ای کسی که از دور ایستاده‌ای و مرا سرزنش می‌کنی و ایراد می‌گیری، کجایی؟ تو در کناره‌ی ساحلِ امن ایستاده‌ای و ما در میانِ گردابِ عشق غرق شده‌ایم.

نکته ادبی: تعنت به معنایِ عیب‌جویی و در تنگنا قرار دادن است؛ تقابلِ ساحل و غرقاب، تصویرِ دوریِ منتقد از فضایِ عشق است.

اسیر بند بلا را چه جای سرزنشست گرت معاونتی دست می دهد دریاب

کسی که در بندِ بلا و عشق گرفتار شده، جایِ سرزنش ندارد؛ اگر می‌توانی کمک کنی، دستم را بگیر و یاری‌ام کن.

نکته ادبی: اشاره به درماندگیِ عاشق که سرزنش در حقِ او بی‌جاست.

اگر چه صبر من از روی دوست ممکن نیست همی کنم به ضرورت چو صبر ماهی از آب

اگرچه تحملِ دوری و صبر کردن در برابرِ چهره‌ی دوست برایم ممکن نیست، اما از رویِ ناچاری و ضرورت، صبر می‌کنم؛ درست مثلِ ماهی که مجبور است بدونِ آب، بی‌تابی کند.

نکته ادبی: تمثیلِ صبرِ ماهی از آب، برای نشان دادنِ ناممکن بودنِ صبر در برابرِ دوریِ معشوق استفاده شده است.

تو باز دعوی پرهیز می کنی سعدی که دل به کس ندهم کل مدع کذاب

سعدی، تو دوباره ادعایِ پرهیزگاری و خویشتنداری می‌کنی و می‌گویی که دلم را به کسی نمی‌سپارم؛ تمامِ کسانی که چنین ادعایی دارند، دروغگو هستند.

نکته ادبی: کل مدع کذاب، عبارتی عربی به معنای هر ادعاکننده‌ای دروغگو است که سعدی در پایانِ غزل به کار برده تا بر شکست‌ناپذیریِ عشق صحه بگذارد.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) گل سیراب و تشنه

تقابلِ وضعیتِ شادابیِ معشوق در برابرِ رنج و نیازِ عاشق.

کنایه شهر گرفتن

کنایه از تسخیرِ کاملِ قلبِ عاشق توسطِ معشوق.

تمثیل صبر ماهی از آب

اشاره به سختیِ فراق که همچون دوریِ ماهی از آب برایِ عاشق کشنده است.

استعاره غرقاب

نمادِ فضایِ پر از دردسر و رنجِ عشق.

تلمیح و تناسب مومن و عقاب

پیوندِ میانِ مفهومِ مذهبی و نتیجه‌ی آن که مجازات یا افتادن در دامِ عشق است.