دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۲۰

سعدی
لاابالی چه کند دفتر دانایی را طاقت وعظ نباشد سر سودایی را
آب را قول تو با آتش اگر جمع کند نتواند که کند عشق و شکیبایی را
دیده را فایده آنست که دلبر بیند ور نبیند چه بود فایده بینایی را
عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را
همه دانند که من سبزه خط دارم دوست نه چو دیگر حیوان سبزه صحرایی را
من همان روز دل و صبر به یغما دادم که مقید شدم آن دلبر یغمایی را
سرو بگذار که قدی و قیامی دارد گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را
گر برانی نرود ور برود بازآید ناگزیرست مگس دکه حلوایی را
بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس حد همینست سخندانی و زیبایی را
سعدیا نوبتی امشب دهل صبح نکوفت یا مگر روز نباشد شب تنهایی را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه شوریدگی عاشقی است که در آن، عقل و مصلحت‌اندیشی در برابر قدرت بی‌بدیل عشق رنگ می‌بازد. شاعر با زبانی سهل و ممتنع، از احوالات درونی خود سخن می‌گوید که چگونه دل و دین را به سودای دلبر باخته و در این راه، ملامتِ دیگران یا سختیِ هجران، هیچ خللی در اراده او ایجاد نمی‌کند.

فضای حاکم بر این ابیات، تسلیمِ محض در برابر عشق و ستایش زیبایی معشوق است. سعدی در این غزل، تصویرگر عاشقی است که به هیچ‌وجه حاضر به ترک این شیفتگی نیست و حتی تنهایی و رسوایی را به بهای دیدنِ یار یا اندیشیدن به او، بر جان می‌خرد.

معنای روان

لاابالی چه کند دفتر دانایی را طاقت وعظ نباشد سر سودایی را

کسی که از قید و بندهای عقل رها شده و شوریده است، چه نیازی به کتاب‌های دانایی و فلسفه دارد؟ کسی که در سر سودای عشق دارد، تابِ شنیدن نصیحت و پندهای عاقلان را ندارد.

نکته ادبی: لاابالی به معنای کسی است که خود را درگیر قیود دنیوی و عقلانی نمی‌کند؛ این واژه در اینجا صفت عاشق است.

آب را قول تو با آتش اگر جمع کند نتواند که کند عشق و شکیبایی را

اگر کسی بخواهد با حرف و منطق تو، آب و آتش (عشق و شکیبایی) را در کنار هم جمع کند، ممکن نیست؛ زیرا عشق و صبر دو امر متضادند که با هم جمع نمی‌شوند.

نکته ادبی: تضاد میان عشق و شکیبایی به آب و آتش تشبیه شده که کنایه از جمع‌ناپذیری آن‌هاست.

دیده را فایده آنست که دلبر بیند ور نبیند چه بود فایده بینایی را

فایده چشم تنها این است که چهره دلبر را ببیند؛ اگر چشم نتواند معشوق را ببیند، دیگر چه فایده‌ای برای بینایی باقی می‌ماند؟

نکته ادبی: بینایی در اینجا تنها به معنای توان دیدن فیزیکی نیست، بلکه هدف نهایی آن در نگاه شاعر، دیدن یار است.

عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را

عاشقان حقیقی از سرزنش دشمن یا نصیحت دوست هیچ هراسی ندارند؛ چرا که آنان تمام دغدغه‌شان یا غصه دوری از دوست است یا تحمل بارِ رسوایی عشق.

نکته ادبی: غمِ دوست خوردن کنایه از اندوه فراق است.

همه دانند که من سبزه خط دارم دوست نه چو دیگر حیوان سبزه صحرایی را

همه می‌دانند که من عاشق خط سبز و موهای ظریف چهره تو هستم، نه مانند حیوانات که به سبزه و علف صحرا علاقه دارند.

نکته ادبی: سبزه خط استعاره از اولین موهای روییده بر چهره محبوب است که در ادبیات کلاسیک بسیار ستوده می‌شود.

من همان روز دل و صبر به یغما دادم که مقید شدم آن دلبر یغمایی را

من همان روزی که اسیر و گرفتار آن دلبرِ غارتگر (که دل و صبرم را به یغما برد) شدم، همان لحظه دل و صبرم را از دست دادم.

نکته ادبی: یغمایی صفت معشوق است که دل را به تاراج می‌برد.

سرو بگذار که قدی و قیامی دارد گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را

سرو را فراموش کن که فقط قد و قامتی دارد، بیا و نگاه کن که آمدن و رفتن محبوب من چقدر رعنا و دلفریب است.

نکته ادبی: تفضیلِ زیباییِ حرکتِ معشوق بر قامتِ ثابتِ درخت سرو.

گر برانی نرود ور برود بازآید ناگزیرست مگس دکه حلوایی را

اگر معشوق مرا براند، نمی‌روم و اگر بروم، دوباره بازمی‌گردم؛ همان‌طور که مگس نمی‌تواند دکان شیرینی‌فروشی را رها کند، من هم به او وابسته‌ام.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده ناگزیری و وابستگی شدید عاشق است که حتی با بی‌مهری یار، باز هم به سوی او بازمی‌گردد.

بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس حد همینست سخندانی و زیبایی را

هیچ‌کس نمی‌تواند چیزی بر سخنوری من و زیبایی تو بیفزاید؛ یعنی سخن من در اوج فصاحت و زیبایی تو در نهایت کمال است.

نکته ادبی: این بیت نوعی تفاخرِ ادبی است که در آن شاعر کمالِ شعر خود و کمالِ جمالِ معشوق را هم‌تراز می‌داند.

سعدیا نوبتی امشب دهل صبح نکوفت یا مگر روز نباشد شب تنهایی را

ای سعدی، امشب گویا دهلِ صبح برای اعلام پایان شب نواخته نشد؛ یا اینکه این شبِ تنهاییِ من هرگز به پایان نمی‌رسد.

نکته ادبی: نوبت زدن و دهل کوبیدن، رسمی قدیمی برای اعلام تغییر ساعات و زمان بوده است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) آب و آتش

اشاره به جمع‌ناپذیری عشق و شکیبایی که مانند آب و آتش با هم سازگار نیستند.

تشبیه ناگزیرست مگس دکه حلوایی را

شاعر خود را به مگسی تشبیه کرده که وابستگی شدیدی به حلوایی (معشوق) دارد و نمی‌تواند از آن دل بکند.

ایهام سبزه خط

اشاره هم‌زمان به سبزه و گیاه صحرا و هم به موهای نرم و تازه‌روییده بر چهره معشوق.

استعاره دلبر یغمایی

معشوق به کسی تشبیه شده که دل و صبر عاشق را مانند غارتگر به یغما می‌برد.