دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۱۶

سعدی
تا بود بار غمت بر دل بی هوش مرا سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا
نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا
شربتی تلختر از زهر فراقت باید تا کند لذت وصل تو فراموش مرا
هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا
بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا
سعدی اندر کف جلاد غمت می گوید بنده ام بنده به کشتن ده و مفروش مرا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، بازتابی از عشقِ شورانگیز و بی‌قراری است که تمام زوایای وجود عاشق را تسخیر کرده و او را در وضعیتی میانِ ستمِ معشوق و وفاداریِ مطلق قرار داده است. شاعر در این ابیات، تضاد میانِ لذت‌های دنیوی و رنجِ عشق را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که حضورِ خیالی یا یادِ معشوق، چنان بر روح او سایه افکنده که زیبایی‌های طبیعت و نوشیدنی‌های گوارا در برابر آن، بی‌معنا و حتی تلخ جلوه می‌کنند.

درونمایه اصلی این اثر، تسلیمِ جانانه و ارادتِ بی قید و شرط عاشق است که حتی مرگ و نابودی در راه معشوق را بر دوری و جدایی ترجیح می‌دهد. فضای حاکم بر شعر، فضایی سرشار از سوز و گداز، اغراق‌های عاشقانه و اعتراف به درماندگی در برابر معشوق است که در نهایت به گونه‌ای از فداکاری عرفانی یا رمانتیک ختم می‌شود.

معنای روان

تا بود بار غمت بر دل بی هوش مرا سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا

تا زمانی که بار اندوهِ عشق تو بر دلِ پریشان و بی‌خرد من سنگینی می‌کند، سوز و حرارتِ عشقت هرگز اجازه نمی‌دهد که جوشش و التهابِ درونیِ من فرو بنشیند و آرام بگیرم.

نکته ادبی: جگر در ادبیات کلاسیک، مرکز احساسات و کانون عشق و غم درونی محسوب می‌شود.

نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا

تا زمانی که یادِ زلف و چهره‌ی زیبا و دلربای تو در خاطر من است، حتی فکر کردن به گل‌ها و سنبل‌های زیبا نیز به ذهنم خطور نمی‌کند و آن زیبایی‌های طبیعی در برابر تو هیچ‌انگاشته می‌شوند.

نکته ادبی: بناگوش به بخشی از صورت در زیر گوش گفته می‌شود و در اینجا استعاره از کلِ چهره‌ی محبوب است.

شربتی تلختر از زهر فراقت باید تا کند لذت وصل تو فراموش مرا

لذتِ وصالِ تو چنان در جانم ریشه دوانده که برای فراموش کردن آن، به دارویی نیاز است که از زهرِ دوری و فراقِ تو نیز تلخ‌تر باشد (تا بتواند آن شیرینی را از یاد ببرد).

نکته ادبی: این بیت دارای اغراقِ لطیفی است؛ شاعر می‌گوید هیچ چیز توانِ از بین بردنِ یادِ تو را ندارد، مگر چیزی که از دردِ دوری هم زهرآگین‌تر باشد.

هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا

هر شب را با اندوهِ دوری و جدایی تو و سر نهادن بر بالینِ تنهایی سپری می‌کنم، در حالی که حتی یک روز هم فرصت و اقبال این را نیافتم که با تو هم‌نشین شوم و دست در آغوشت داشته باشم.

نکته ادبی: در اینجا واژه‌ی روز به تقابل با شب آمده است تا تداومِ رنج در تمام شبانه‌روز را نشان دهد.

بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا

اگر بدونِ حضور و وجودِ تو، صد جام از بهترین و گواراترین نوشیدنی‌ها را به من تعارف کنند، به جانِ لبانِ تو سوگند که آن نوشیدنی‌ها برای من به تلخیِ زهر خواهد بود.

نکته ادبی: به دهانِ تو سوگند، یک سوگندِ عاشقانه است که در آن، معشوق به عنوان مقدس‌ترینِ موجود برای عاشق، مرجعِ قسم قرار می‌گیرد.

سعدی اندر کف جلاد غمت می گوید بنده ام بنده به کشتن ده و مفروش مرا

سعدی در حالی که اسیر و گرفتارِ ستمِ عشقِ توست، می‌گوید: من بنده و برده‌ی تو هستم؛ اگر می‌خواهی مرا هلاک کن و بکش، اما مرا به دیگری نفروش و از خود دور مکن.

نکته ادبی: جلادِ غم، استعاره‌ای است از عشق که با بی‌رحمی عاشق را می‌آزارد و او را در وضعیتِ اضطرار قرار می‌دهد.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) نوش و زهر

شاعر برای تأکید بر تلخیِ دنیای بدون معشوق، از تقابلِ مفاهیمِ نوشیدنیِ گوارا و زهرِ کشنده استفاده کرده است.

مراعات نظیر گل و سنبل

آوردن دو واژه از یک حوزه معنایی (گیاهان) برای ایجاد تناسب در کلام.

اغراق شربتی تلخ‌تر از زهر فراقت باید

مبالغه در شدتِ وابستگی به معشوق به گونه‌ای که فراموشیِ او را امری ناممکن می‌داند.

قسم (سوگند) به دهان تو

استفاده از سوگند برای تأکید بر شدتِ نفرت از هر چیزی که بدون حضور معشوق باشد.