دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۱۴

سعدی
امشب سبکتر می زنند این طبل بی هنگام را یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را
یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را
هم تازه رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ دل کز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را
گر پای بر فرقم نهی تشریف قربت می دهی جز سر نمی دانم نهادن عذر این اقدام را
چون بخت نیک انجام را با ما به کلی صلح شد بگذار تا جان می دهد بدگوی بدفرجام را
سعدی علم شد در جهان صوفی و عامی گو بدان ما بت پرستی می کنیم آن گه چنین اصنام را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، وصفِ حالِ عاشق در لحظاتِ کوتاه و باشکوهِ وصال است؛ لحظاتی که چنان با شتاب می‌گذرند که گویی زمان از دستِ عاشق در رفته است. شاعر از سویی در حیرتِ کوتاهیِ شبِ وصال است و از سوی دیگر در اوجِ خضوع، بندگی و سپاسگزاری در برابر معشوق قرار دارد.

در بخش پایانی، شاعر با بیانی رندانه و جسورانه، در برابر قضاوت‌های عامیانه و صوفی‌نمایانه می‌ایستد. او عشقِ خود را نه یک گناه، بلکه نوعی پرستشِ زیبایی می‌داند و با اعلامِ بت‌پرستی، خود را از بندِ تعصباتِ خشکِ زمانه رها می‌سازد تا نشان دهد که در مکتبِ او، عشق برتر از زهدِ ظاهری است.

معنای روان

امشب سبکتر می زنند این طبل بی هنگام را یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را

امشب طبلِ بیداری را بسیار آرام و بی‌موقع می‌نوازند؛ آیا واقعاً سحرگاه است یا خروسِ روی بام، از سرِ اشتباه در این وقتِ شب بانگ برآورده است؟

نکته ادبی: طبلِ بی‌هنگام استعاره از شتابِ بی‌رحمانه‌ی گذرِ زمان در لحظاتِ شیرینِ وصال است.

یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را

نمی‌دانم این مدت، تنها یک لحظه بود یا تمامِ شب بود که از عمرِ ما به یغما رفت؛ چرا که ما هنوز با هم نشسته‌ایم و کاممان از لذتِ بوسه سیراب نشده است.

نکته ادبی: تاراج کنایه از فنا و زوالِ ناگهانیِ لحظاتِ عمر در پرتوِ حضورِ معشوق است.

هم تازه رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ دل کز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را

من اکنون هم با چهره‌ای شاداب و خندانم و هم از بزرگیِ این وصال شرمسارم؛ هم از رسیدن به مقصود شادم و هم دلم تنگ است که چرا این لحظات چنین زودگذر است و از عهده‌ی سپاسِ این نعمت برنمی‌آیم.

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (تناقضِ درونی) برای تبیینِ حالاتِ متضادِ عاشق در لحظه‌ی وصال است.

گر پای بر فرقم نهی تشریف قربت می دهی جز سر نمی دانم نهادن عذر این اقدام را

اگر پایت را بر سرِ من بگذاری، به من منت نهاده و مفتخرم ساخته‌ای؛ من برای جبرانِ این بزرگی و عذرخواهی از این‌که لایقِ قدمِ تو باشم، راهی جز تقدیمِ سر و جان ندارم.

نکته ادبی: تشریفِ قربت استعاره از منت نهادنِ معشوق بر عاشق است که در ادبیاتِ کلاسیک نشانه‌ی اوجِ فروتنی است.

چون بخت نیک انجام را با ما به کلی صلح شد بگذار تا جان می دهد بدگوی بدفرجام را

اکنون که بخت و اقبالِ نیک با ما یار شده و به آشتی رسیده است، بگذار تا بدگویان از حسادتِ خود نابود شوند و به سرانجامِ بدِ خود برسند.

نکته ادبی: بدگوی بدفرجام تقابلِ معنایی با بختِ نیک است که کنایه از ناکامیِ حسودان در برابرِ خوشبختیِ عاشق دارد.

سعدی علم شد در جهان صوفی و عامی گو بدان ما بت پرستی می کنیم آن گه چنین اصنام را

سعدی در جهان به زهد و عرفان مشهور است؛ حال بگذار صوفیان و مردمِ عامه بدانند که ما گرفتارِ عشقِ بت‌وار شده‌ایم و آن را بر زهدِ خشک ترجیح می‌دهیم.

نکته ادبی: بت‌پرستی در این مقام یک اصطلاحِ رندانه برای اشاره به عشقِ زمینی است که جلوه‌ای از پرستشِ حقیقت تلقی می‌شود.

آرایه‌های ادبی

پارادوکس (متناقض‌نما) تازه رویم... تنگ دل

جمع شدنِ هم‌زمانِ شادی و شرم و غم در دلِ عاشق که بیانگرِ تلاطمِ روحی است.

اغراق تاراج شد

بزرگ‌نماییِ سرعتِ گذشتِ زمان که گویی تمامِ عمر را در یک لحظه به یغما برده است.

کنایه طبل بی هنگام

اشاره به کوتاهیِ شبِ وصال که گویی زمان زودتر از موعد به پایان رسیده است.

نمادگرایی بت‌پرستی

اشاره به عشق‌ورزی به معشوقِ زمینی که در عرفانِ رندانه، نوعی پرستشِ حقیقت است.