دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۱۰

سعدی
با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را
من که با مویی به قوت برنیایم ای عجب با یکی افتاده ام کو بگسلد زنجیر را
چون کمان در بازو آرد سروقد سیمتن آرزویم می کند کآماج باشم تیر را
می رود تا در کمند افتد به پای خویشتن گر بر آن دست و کمان چشم اوفتد نخجیر را
کس ندیدست آدمیزاد از تو شیرینتر سخن شکر از پستان مادر خورده ای یا شیر را
روز بازار جوانی پنج روزی بیش نیست نقد را باش ای پسر کفت بود تأخیر را
ای که گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوز هر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را
زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار پرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را
سعدیا در پای جانان گر به خدمت سر نهی همچنان عذرت بباید خواستن تقصیر را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تأملی است در ستایش زیبایی و شورِ جوانی و اعترافی صادقانه به ضعف و ناتوانی در برابر کشش‌های عشق. شاعر با لحنی آمیخته به تامل و طنز، از بیهودگی تلاشِ پیران برای همگامی با جوانان سخن می‌گوید و سپس به تحسینِ دلبر و تقدیر ناگزیرِ عشق می‌پردازد.

در بخش‌های پایانی، نگاهِ شاعر به سوی واقع‌گرایی سوق می‌یابد؛ جایی که از ناپایداریِ فرصتِ جوانی می‌گوید و بر ضرورت غنیمت شمردنِ لحظات تاکید می‌ورزد و در نهایت، عشق را چنان بلندمرتبه می‌داند که حتی فداکاریِ جان نیز در برابرِ عظمتِ معشوق، ناچیز و نیازمندِ پوزش است.

معنای روان

با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را

پیرِ نادان با دلبستگی به دوران جوانی دچارِ خطایی آشکار است، چرا که رقابتِ کهنسالان با جوانان، جز جهل و بیهودگی ثمری ندارد.

نکته ادبی: ترکیبِ 'پیرِ بی‌تدبیر' به معنای سالخورده‌ای است که تدبیر و دوراندیشی را از دست داده است.

من که با مویی به قوت برنیایم ای عجب با یکی افتاده ام کو بگسلد زنجیر را

من که حتی در برابرِ مویی سست و ناتوان هستم، در شگفتم که چگونه گرفتارِ کسی شده‌ام که قدرتِ شکستنِ زنجیرهایِ سنگین را دارد.

نکته ادبی: واژه 'قوت' در اینجا به معنای توانایی و قدرت جسمانی به کار رفته است.

چون کمان در بازو آرد سروقد سیمتن آرزویم می کند کآماج باشم تیر را

هنگامی که آن محبوبِ بلندقامت و سیمین‌تن، کمان در دست می‌گیرد، چنان زیباست که آرزو می‌کنم خود آماجِ تیرِ او باشم.

نکته ادبی: 'سیم‌تن' استعاره‌ای است برای معشوقی که پوستی سفید و درخشان چون نقره دارد.

می رود تا در کمند افتد به پای خویشتن گر بر آن دست و کمان چشم اوفتد نخجیر را

شکار وقتی چشمش به آن دست و کمان می‌افتد، چنان مجذوب می‌شود که گویی با پای خود به سوی کمندِ صیاد می‌رود تا گرفتار شود.

نکته ادبی: 'نخجیر' به معنای شکار است و در اینجا استعاره‌ای از عاشقِ بی‌قرار است.

کس ندیدست آدمیزاد از تو شیرینتر سخن شکر از پستان مادر خورده ای یا شیر را

کسی تاکنون انسانی به شیرین‌زبانی تو ندیده است؛ آیا در دورانِ نوزادی به جای شیر، از پستانِ مادر شکر نوشیده‌ای؟

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی قدیمی دارد که شیرینیِ سخنِ کسی را به تغذیه او از شکر در طفولیت نسبت می‌دهد.

روز بازار جوانی پنج روزی بیش نیست نقد را باش ای پسر کفت بود تأخیر را

دورانِ رونقِ جوانی بسیار کوتاه و زودگذر است؛ ای جوان، همین فرصتِ نقد را غنیمت شمار که تاخیر در آن، پشیمانی به بار می‌آورد.

نکته ادبی: 'نقد' در تقابل با 'تأخیر' به معنایِ فرصتِ حاضر و زمانِ اکنون است.

ای که گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوز هر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را

ای که به من توصیه می‌کنی چشمانم را از دیدنِ زیبارویان بپوشانم، بدان که برای هر مشکلی چاره‌ای می‌دانم، جز تقدیرِ الهی که تغییرناپذیر است.

نکته ادبی: 'بت‌رویان' نمادِ زیبارویانی است که نگاه به آن‌ها فتنه‌انگیز است.

زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار پرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را

مدت‌ها بود که زهد و پارسایی در ظاهر دیده می‌شد اما کفر و ناپاکی در باطن پنهان بود؛ اکنون پرده از رویِ آن ریاکاری‌ها برداشتیم.

نکته ادبی: 'تزویر' به معنای حیله و دورویی و ظاهرآرایی است.

سعدیا در پای جانان گر به خدمت سر نهی همچنان عذرت بباید خواستن تقصیر را

ای سعدی، اگر در راهِ خدمت به معشوق جانت را هم فدا کنی، باز هم باید به دلیلِ کوتاهی در حقِ او پوزش بخواهی.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ والای معشوق که هرچه در راه او تلاش شود، باز هم در برابرِ عظمتِ او ناچیز است.

آرایه‌های ادبی

تضاد زهد پیدا کفر پنهان

تقابلِ میانِ ظاهری پارسا و باطنی آلوده برای نشان دادن ریاکاری.

استعاره سیم‌تن

تشبیه پوستِ سفید و درخشانِ معشوق به نقره.

اغراق شکر از پستان مادر خورده‌ای

بزرگ‌نماییِ شیرینیِ سخنِ معشوق تا حدِ تغذیه با شکر.