دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۸

سعدی
ز اندازه بیرون تشنه ام ساقی بیار آن آب را اول مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب را
من نیز چشم از خواب خوش بر می نکردم پیش از این روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را
هر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذرد چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را
من صید وحشی نیستم دربند جان خویشتن گر وی به تیرم می زند استاده ام نشاب را
مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را
وقتی در آبی تا میان دستی و پایی می زدم اکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب را
امروز حالی غرقه ام تا با کناری اوفتم آن گه حکایت گویمت درد دل غرقاب را
گر بی وفایی کردمی یرغو بقا آن بردمی کان کافر اعدا می کشد وین سنگ دل احباب را
فریاد می دارد رقیب از دست مشتاقان او آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب را
سعدی چو جورش می بری نزدیک او دیگر مرو ای بی بصر من می روم او می کشد قلاب را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این غزل، شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های زنده و احساسی، روایتگر اشتیاق بی‌کران و رنجی شیرین است که از عشق بر جان او نشسته است. فضای حاکم بر شعر، فضایِ تسلیمِ عاشق در برابر اراده‌ی معشوق است؛ چنان‌که عاشق، رنج و جور او را نه تنها برنمی‌تابد، بلکه آن را بخشی از مسیرِ ناگزیرِ عشق می‌داند.

درون‌مایه‌ی اصلی اثر، ناتوانیِ عقل و منطق در برابر طوفانِ محبت است. شاعر که خود به بی‌تابیِ خویش آگاه است و نصایحِ دیگران یا حتی ندای درونیِ خود برای دوری از معشوق را می‌شنود، باز هم گریزی از جاذبه‌ی معشوق ندارد و همچون صیدی که به تیرِ شکارچی دل بسته، مشتاقانه تن به قضا می‌دهد.

معنای روان

ز اندازه بیرون تشنه ام ساقی بیار آن آب را اول مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب را

من به اندازه‌ای که نمی‌توان وصف کرد تشنه‌ی عشق هستم، ای ساقی آن جام معرفت و عشق را بیاور. اول مرا سیراب کن و سپس به دیگر یاران بده.

نکته ادبی: اشاره به عطش عرفانی و پیاله عشق که در ادبیات کلاسیک بسیار رایج است.

من نیز چشم از خواب خوش بر می نکردم پیش از این روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را

من هم پیش از این، از خواب و آرامشِ دلپذیر دست نمی‌کشیدم، اما از روزی که غمِ دوری از دوستانِ جان بر من چیره شد، با دنیای خواب و آسایش وداع کردم.

نکته ادبی: تضاد میان خواب خوش و بیداری‌هایِ ناشی از هجران.

هر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذرد چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را

هر فرد پرهیزکاری که آن زیباروی همچون بت، در نزدیکی مسجد از کنارش بگذرد، کافی است نگاهش به ابروان او بیفتد تا تمام عبادت و نماز و محرابش بی‌اثر و باطل شود.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ فتنه و زیباییِ معشوق که حتی پارسایان را از عبادت باز می‌دارد.

من صید وحشی نیستم دربند جان خویشتن گر وی به تیرم می زند استاده ام نشاب را

من حیوانی وحشی نیستم که برای حفظ جانم فرار کنم؛ من در بندِ جان خویش نیستم. اگر او مرا هدفِ تیرِ نگاهش قرار دهد، من آماده و ایستاده‌ام تا تیرش را به جان بخرم.

نکته ادبی: نشاب به معنای هدف و تیراندازی است؛ عاشق خود را صیدی مشتاق می‌داند.

مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را

هیچ‌کس نمی‌داند یارِ همدل و مهربان چقدر ارزشمند است، مگر کسی مثل من. همان‌طور که ماهی وقتی بر زمین خشک می‌افتد، قدر و ارزش آب را به خوبی درک می‌کند.

نکته ادبی: استفاده از تمثیلِ ماهی و آب برای نشان دادن نیاز حیاتی عاشق به معشوق.

وقتی در آبی تا میان دستی و پایی می زدم اکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب را

زمانی گمان می‌کردم که در عشق، شناگری ماهرم و می‌توانم دست و پایی بزنم، اما حالا فهمیده‌ام که عشق، دریایی بی‌پایان و بی‌کران است که هیچ ساحلی ندارد.

نکته ادبی: تغییرِ دیدگاه عاشق از ساده‌انگاری عشق به درکِ عمق و عظمت آن.

امروز حالی غرقه ام تا با کناری اوفتم آن گه حکایت گویمت درد دل غرقاب را

امروز چنان در دریای غم غرق شده‌ام که تا وقتی به ساحلِ نجات نرسم، نمی‌توانم از رنجِ این غرق‌شدن برایت حکایت کنم.

نکته ادبی: غرقاب استعاره از سختی‌های جانکاهِ عشق است.

گر بی وفایی کردمی یرغو بقا آن بردمی کان کافر اعدا می کشد وین سنگ دل احباب را

اگر من بی‌وفایی می‌کردم، حتماً باید در دادگاه عشق محاکمه می‌شدم؛ چرا که آن معشوقِ بی‌رحم، دشمنان را به قتل می‌رساند و این سنگ‌دل، دوستان و عاشقانِ خود را می‌کشد.

نکته ادبی: یرغو واژه‌ای مغولی به معنای دادگاه و محاکمه است که در اشعار قرن هفتم و هشتم به کار می‌رفت.

فریاد می دارد رقیب از دست مشتاقان او آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب را

رقیب از دستِ عاشقانِ او شکایت می‌کند و فریادش بلند است؛ گویی صدایِ ساز و آوازِ مطرب برایِ دربان و نگهبانِ خانه، مزاحمتی بیش نیست.

نکته ادبی: تضاد میانِ دنیایِ پرشورِ عاشقان و دنیایِ خشکِ رقیبان و بوابان.

سعدی چو جورش می بری نزدیک او دیگر مرو ای بی بصر من می روم او می کشد قلاب را

به خودم گفتم: ای سعدی، حالا که از ظلم و جور او رنج می‌بری، دیگر نزدیکش نرو! (پاسخ دادم): ای نابینا، من خودم می‌خواهم بروم؛ او قلابِ عشقش را در وجودم انداخته و مرا به سوی خود می‌کشد.

نکته ادبی: تلمیح به قلابِ صیادی که استعاره از کششِ ارادیِ معشوق به سمتِ خود است.

آرایه‌های ادبی

تمثیل ماهی که بر خشک اوفتد

توصیف نیاز شدید عاشق به معشوق با استفاده از وضعیت ماهی بیرون افتاده از آب.

تضاد دشمنان و دوستان

مقابله‌ی نوعِ برخوردِ معشوق با اغیار و احباب برای نشان دادنِ بی‌رحمیِ او.

ایهام آب

می‌تواند هم به معنای شراب عرفانی باشد و هم به معنای مایه حیات و وصل.