بوستان - در نیایش خداوند

سعدی

سر آغاز

سعدی
به نام خدایی که جان آفرید سخن گفتن اندر زبان آفرید
خداوند بخشندهٔ دستگیر کریم خطا بخش پوزش پذیر
عزیزی که هر کز درش سر بتافت به هر در که شد هیچ عزت نیافت
سر پادشاهان گردن فراز به درگاه او بر زمین نیاز
نه گردن کشان را بگیرد بفور نه عذرآوران را براند بجور
وگر خشم گیرد به کردار زشت چو بازآمدی ماجرا در نوشت
دو کونش یکی قطره در بحر علم گنه بیند و پرده پوشد بحلم
اگر با پدر جنگ جوید کسی پدر بی گمان خشم گیرد بسی
وگر خویش راضی نباشد ز خویش چو بیگانگانش براند ز پیش
وگر بنده چابک نیاید به کار عزیزش ندارد خداوندگار
وگر بر رفیقان نباشی شفیق بفرسنگ بگریزد از تو رفیق
وگر ترک خدمت کند لشکری شود شاه لشکرکش از وی بری
ولیکن خداوند بالا و پست به عصیان در زرق بر کس نبست
ادیم زمین، سفرهٔ عام اوست چه دشمن بر این خوان یغما، چه دوست
وگر بر جفا پیشه بشتافتی که از دست قهرش امان یافتی؟
بری، ذاتش از تهمت ضد و جنس غنی، ملکش از طاعت جن و انس
پرستار امرش همه چیز و کس بنی آدم و مرغ و مور و مگس
چنان پهن خوان کرم گسترد که سیمرغ در قاف قسمت خورد
مر او را رسد کبریا و منی که ملکش قدیم است و ذاتش غنی
یکی را به سر برنهد تاج بخت یکی را به خاک اندر آرد ز تخت
کلاه سعادت یکی بر سرش گلیم شقاوت یکی در برش
گلستان کند آتشی بر خلیل گروهی بر آتش برد ز آب نیل
گر آن است، منشور احسان اوست وراین است، توقیع فرمان اوست
پس پرده بیند عملهای بد همو پرده پوشد به آلای خود
بتهدید اگر برکشد تیغ حکم بمانند کروبیان صم و بکم
وگر در دهد یک صلای کرم عزازیل گوید نصیبی برم
به درگاه لطف و بزرگیش بر بزرگان نهاده بزرگی ز سر
فروماندگان را به رحمت قریب تضرع کنان را به دعوت مجیب
بر احوال نابوده، علمش بصیر بر اسرار ناگفته، لطفش خبیر
به قدرت، نگهدار بالا و شیب خداوند دیوان روز حسیب
نه مستغنی از طاعتش پشت کس نه بر حرف او جای انگشت کس
قدیمی نکوکار نیکی پسند به کلک قضا در رحم نقش بند
ز مشرق به مغرب مه و آفتاب روان کرد و گسترد گیتی بر آب
زمین از تب لرزه آمد ستوه فرو کوفت بر دامنش میخ کوه
دهد نطفه را صورتی چون پری که کرده ست بر آب صورتگری؟
نهد لعل و فیروزه در صلب سنگ گل لعل در شاخ پیروزه رنگ
ز ابر افگند قطره ای سوی یم ز صلب اوفتد نطفه ای در شکم
از آن قطره لولوی لالا کند وز این، صورتی سرو بالا کند
بر او علم یک ذره پوشیده نیست که پیدا و پنهان به نزدش یکیست
مهیا کن روزی مار و مور وگر چند بی دست و پایند و زور
به امرش وجود از عدم نقش بست که داند جز او کردن از نیست، هست؟
دگر ره به کتم عدم در برد وزان جا به صحرای محشر برد
جهان متفق بر الهیتش فرومانده از کنه ماهیتش
بشر ماورای جلالش نیافت بصر منتهای جمالش نیافت
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم نه در ذیل وصفش رسد دست فهم
در این ورطه کشتی فروشد هزار که پیدا نشد تخته ای بر کنار
چه شبها نشستم در این سیر، گم که دهشت گرفت آستینم که قم
محیط است علم ملک بر بسیط قیاس تو بر وی نگردد محیط
نه ادراک در کنه ذاتش رسد نه فکرت به غور صفاتش رسد
توان در بلاغت به سحبان رسید نه در کنه بی چون سبحان رسید
که خاصان در این ره فرس رانده اند به لااحصی از تگ فرومانده اند
نه هر جای مرکب توان تاختن که جاها سپر باید انداختن
وگر سالکی محرم راز گشت ببندند بر وی در بازگشت
کسی را در این بزم ساغر دهند که داروی بیهوشیش در دهند
یکی باز را دیده بردوخته ست یکی دیده ها باز و پر سوخته ست
کسی ره سوی گنج قارون نبرد وگر برد، ره باز بیرون نبرد
بمردم در این موج دریای خون کز او کس نبرده ست کشتی برون
اگر طالبی کاین زمین طی کنی نخست اسب باز آمدن پی کنی
تأمل در آیینهٔ دل کنی صفائی بتدریج حاصل کنی
مگر بویی از عشق مستت کند طلبکار عهد الستت کند
به پای طلب ره بدان جا بری وزان جا به بال محبت پری
بدرد یقین پرده های خیال نماند سراپرده الا جلال
دگر مرکب عقل را پویه نیست عنانش بگیرد تحیر که بیست
در این بحر جز مرد داعی نرفت گم آن شد که دنبال راعی نرفت
کسانی کز این راه برگشته اند برفتند بسیار و سرگشته اند
خلاف پیمبر کسی ره گزید که هرگز به منزل نخواهد رسید
محال است سعدی که راه صفا توان رفت جز بر پی مصطفی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، دیباچه‌ای است در ستایش آفریدگار و تبیینِ جایگاهِ او در هستی؛ که با زبانی عارفانه و حکیمانه، مرزِ میانِ قدرتِ مطلقِ پروردگار و ضعفِ عقلِ بشری را ترسیم می‌کند. در این ابیات، خداوند نه تنها پادشاهی مقتدر، بلکه بخشنده‌ای است که پرده‌پوشی و لطفِ او بر قهر و غضبش پیشی گرفته و تمامی موجودات، از خردترین تا کلان‌ترین، در سایهٔ فیضِ او قرار دارند.

در نگاه شاعر، جهانِ آفرینش نه یک تصادف، بلکه نظامی است هدفمند که حتی جزئیاتِ آن، همچون چرخشِ ستارگان یا رشدِ دانه در خاک، نشانه‌ای از حضور و علمِ بیکرانِ اوست. این بخش از اثر، خواننده را به درکِ حقارتِ دانشِ بشری در برابرِ پیچیدگیِ خلقت دعوت کرده و تواضع و حیرت را تنها واکنشِ شایسته در برابرِ جلالِ الهی معرفی می‌کند.

معنای روان

به نام خدایی که جان آفرید سخن گفتن اندر زبان آفرید

آغاز می‌کنم به نام خدایی که هستی را آفرید و به انسان توانایی سخن گفتن و تفکر با زبان را بخشید.

نکته ادبی: اشاره به منشاء هستی و موهبتِ کلام که ابزار اصلی تفکر بشری است.

خداوند بخشندهٔ دستگیر کریم خطا بخش پوزش پذیر

خداوندی که بسیار بخشنده است و دستگیرِ افتادگان؛ او کریم است، از خطای بندگان می‌گذرد و پوزش آنان را می‌پذیرد.

نکته ادبی: دستگیر به معنای یاری‌رسان است، نه به معنای تحت‌اللفظیِ بازداشت‌کننده.

عزیزی که هر کز درش سر بتافت به هر در که شد هیچ عزت نیافت

آن وجودِ با عظمتی که هر کس از درگاهش روی گرداند، در هیچ جای دیگر به عزت و احترامی دست نخواهد یافت.

نکته ادبی: سر تافتن کنایه از روی گرداندن و دوری گزیدن است.

سر پادشاهان گردن فراز به درگاه او بر زمین نیاز

حتی قدرتمندترین پادشاهان نیز در پیشگاهِ الهی با تمامِ غرورشان، در برابر عظمتِ او، نیازمند و خاکسارند.

نکته ادبی: گردن‌فرازان استعاره از متکبران و صاحبانِ قدرتِ ظاهری است.

نه گردن کشان را بگیرد بفور نه عذرآوران را براند بجور

خداوند برخلافِ پادشاهانِ ظالم، در مجازاتِ گناهکاران شتاب‌زده نیست و عذرخواهان را نیز به خواری نمی‌راند.

نکته ادبی: بجور به معنای ستم و بی‌عدالتی است.

وگر خشم گیرد به کردار زشت چو بازآمدی ماجرا در نوشت

و اگر به خاطر کردارِ ناشایست، خشمِ خود را نشان دهد، به محض اینکه بنده پشیمان شود و بازگردد، ماجرا را نادیده می‌گیرد و عفو می‌کند.

نکته ادبی: ماجرا در نوشتن کنایه از نادیده گرفتن و پرونده را مختومه کردن است.

دو کونش یکی قطره در بحر علم گنه بیند و پرده پوشد بحلم

هر دو جهان در برابر علمِ بی‌پایانِ او، همچون قطره‌ای در دریاست؛ با این حال، گناهان را می‌بیند و با بردباری روی آن پرده می‌کشد.

نکته ادبی: دو کون به معنای دنیا و آخرت است.

اگر با پدر جنگ جوید کسی پدر بی گمان خشم گیرد بسی

اگر کسی با پدرش درگیر شود، بی‌تردید پدر بر او خشمگین خواهد شد.

نکته ادبی: استفاده از تمثیلِ پدر برای تبیینِ واکنش‌های بشری در مقابلِ گذشتِ الهی.

وگر خویش راضی نباشد ز خویش چو بیگانگانش براند ز پیش

و اگر کسی از خودِ خویش راضی نباشد، دیگران نیز او را همچون فردی بیگانه از خود می‌رانند.

نکته ادبی: اشاره به طرد شدنِ فردِ ناسازگار توسطِ جامعه.

وگر بنده چابک نیاید به کار عزیزش ندارد خداوندگار

و اگر بنده‌ای در انجامِ کارها چابک و کوشا نباشد، اربابش او را عزیز و گرامی نمی‌دارد.

نکته ادبی: خداوندگار در اینجا به معنای ارباب و صاحب‌کار است.

وگر بر رفیقان نباشی شفیق بفرسنگ بگریزد از تو رفیق

و اگر نسبت به دوستانِ خود دلسوز و مهربان نباشی، آنان از تو فرسنگ‌ها دور خواهند شد.

نکته ادبی: شفیق به معنای دلسوز و مهربان است.

وگر ترک خدمت کند لشکری شود شاه لشکرکش از وی بری

و اگر لشکری وظیفه خود را انجام ندهد، پادشاه از آن لشکر روی برمی‌گرداند.

نکته ادبی: بری بودن کنایه از بیزاری و دوری است.

ولیکن خداوند بالا و پست به عصیان در زرق بر کس نبست

اما پروردگارِ زمین و آسمان، هرگز درِ رحمت و بازگشت را به روی هیچ عصیان‌گری نمی‌بندد.

نکته ادبی: زرق در اینجا به معنای مکر و فریب نیست، بلکه استعاره از درهای رحمت است.

ادیم زمین، سفرهٔ عام اوست چه دشمن بر این خوان یغما، چه دوست

سراسرِ زمین، سفرهٔ بخششِ اوست و دوست و دشمن هر دو از این خوانِ نعمت بهره‌مندند.

نکته ادبی: خوانِ یغما کنایه از سفره‌ای است که همگان به آن دسترسی دارند.

وگر بر جفا پیشه بشتافتی که از دست قهرش امان یافتی؟

اگر خداوند می‌خواست نسبت به ستمکاران بی‌درنگ سخت‌گیری کند، چه کسی می‌توانست از خشمِ او در امان بماند؟

نکته ادبی: جفا پیشه کسی است که کارش ظلم و ستم است.

بری، ذاتش از تهمت ضد و جنس غنی، ملکش از طاعت جن و انس

ذاتِ خداوند از هرگونه شبیه، مانند و هم‌جنس مبراست و ملکِ او نیز از عبادتِ جن و انس بی‌نیاز است.

نکته ادبی: غنی به معنای بی‌نیاز و مطلق است.

پرستار امرش همه چیز و کس بنی آدم و مرغ و مور و مگس

همهٔ موجودات، از آدمیان گرفته تا پرندگان و حشرات، در حالِ عبادت و فرمان‌برداری از او هستند.

نکته ادبی: پرستارِ امر به معنای تسلیم بودن در برابر اراده الهی است.

چنان پهن خوان کرم گسترد که سیمرغ در قاف قسمت خورد

سفرهٔ بخششِ او آن‌چنان گسترده است که حتی پرنده‌ای افسانه‌ای چون سیمرغ نیز روزیِ خود را از آن می‌گیرد.

نکته ادبی: سیمرغ و قاف استعاره از قلمروهای دور و دست‌نیافتنی خلقت است.

مر او را رسد کبریا و منی که ملکش قدیم است و ذاتش غنی

شایستهٔ اوست که کبریایی و بزرگی کند، چرا که پادشاهیِ او ازلی است و ذاتش بی‌نیاز.

نکته ادبی: قدیم به معنای ازلی و بی‌آغاز است.

یکی را به سر برنهد تاج بخت یکی را به خاک اندر آرد ز تخت

اوست که کسی را به اوجِ افتخار می‌رساند و دیگری را از تختِ قدرت به خاکِ ذلت می‌کشد.

نکته ادبی: تاجِ بخت کنایه از کامیابی و سعادت است.

کلاه سعادت یکی بر سرش گلیم شقاوت یکی در برش

به یکی جامهٔ سعادت و خوشبختی می‌پوشاند و بر دیگری لباسِ شقاوت و بدبختی می‌نهد.

نکته ادبی: کلاه و گلیم استعاره از سرنوشتِ متفاوت انسان‌هاست.

گلستان کند آتشی بر خلیل گروهی بر آتش برد ز آب نیل

اوست که آتشِ سوزان را برای خلیل (حضرت ابراهیم) به گلستان تبدیل می‌کند و برای گروهی دیگر، آبِ رودِ نیل را به آتشِ سوزان مبدل می‌سازد.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های قرآنیِ حضرت ابراهیم و فرعونیان.

گر آن است، منشور احسان اوست وراین است، توقیع فرمان اوست

اگر نعمتی می‌رسد، نشانِ بخششِ اوست و اگر مصیبتی، نشانِ فرمانِ حکیمانهٔ اوست.

نکته ادبی: منشور و توقیع اصطلاحاتِ دیوانی برای فرمانِ پادشاهی است.

پس پرده بیند عملهای بد همو پرده پوشد به آلای خود

اوست که گناهانِ پنهانی را می‌بیند، اما باز هم با لطفِ خویش بر آن‌ها پرده می‌پوشاند.

نکته ادبی: آلای به معنای نعمت‌ها و نیکویی‌هاست.

بتهدید اگر برکشد تیغ حکم بمانند کروبیان صم و بکم

اگر به قصدِ تهدید، تیغِ قضاوتش را بکشد، حتی فرشتگانِ مقرب نیز از ترس، خاموش و بی‌حرف می‌شوند.

نکته ادبی: کروبیان فرشتگان مقربِ درگاه الهی هستند.

وگر در دهد یک صلای کرم عزازیل گوید نصیبی برم

و اگر نوری از بخششِ خود بتاباند، حتی ابلیس نیز طمع می‌بندد که سهمی از آن ببرد.

نکته ادبی: صلای کرم به معنای فراخواندن به رحمت است.

به درگاه لطف و بزرگیش بر بزرگان نهاده بزرگی ز سر

در برابرِ درگاهِ پر از لطف و عظمتِ او، بزرگانِ عالم نیز ادعای بزرگی را کنار می‌گذارند و متواضع می‌شوند.

نکته ادبی: بزرگی از سر نهادن کنایه از فروتنی و تسلیم است.

فروماندگان را به رحمت قریب تضرع کنان را به دعوت مجیب

او به درماندگان نزدیک است و به ندای کسانی که با زاری او را می‌خوانند، پاسخ می‌دهد.

نکته ادبی: مجیب به معنای پاسخ‌دهنده است.

بر احوال نابوده، علمش بصیر بر اسرار ناگفته، لطفش خبیر

علمِ او بر آنچه هنوز رخ نداده احاطه دارد و لطفِ او از اسرارِ پنهانِ دل‌ها آگاه است.

نکته ادبی: بصیر و خبیر صفاتِ آگاهی مطلق الهی است.

به قدرت، نگهدار بالا و شیب خداوند دیوان روز حسیب

با قدرتِ خود حافظِ آسمان‌ها و زمین است و پادشاهِ روزِ داوری و حسابرسی است.

نکته ادبی: بالا و شیب استعاره از عالمِ بالا و پایین (جهان هستی) است.

نه مستغنی از طاعتش پشت کس نه بر حرف او جای انگشت کس

نه کسی از پرستشِ او بی‌نیاز است و نه کسی تواناییِ ایراد گرفتن به فرمان‌های او را دارد.

نکته ادبی: جای انگشت گذاشتن کنایه از خرده‌گیری و ایراد گرفتن است.

قدیمی نکوکار نیکی پسند به کلک قضا در رحم نقش بند

او ازلی است، نیکی‌بخش است و نیکی را دوست دارد؛ که با قلمِ تقدیر، سرنوشتِ انسان را در رحمِ مادر رقم می‌زند.

نکته ادبی: کلکِ قضا استعاره از قلمِ تقدیر و سرنوشت است.

ز مشرق به مغرب مه و آفتاب روان کرد و گسترد گیتی بر آب

او ماه و خورشید را در حرکت درآورد و زمین را بر پهنهٔ آب‌ها گسترانید.

نکته ادبی: اشاره به باورهای کیهان‌شناختیِ کهن دربارهٔ قرارگیریِ زمین بر آب.

زمین از تب لرزه آمد ستوه فرو کوفت بر دامنش میخ کوه

زمین از لرزش‌های مداوم به ستوه آمده بود، پس کوه‌ها را همچون میخ‌هایی بر دامنه‌اش کوبید تا آرام گیرد.

نکته ادبی: میخِ کوه تشبیهی دقیق برای تثبیتِ پوستهٔ زمین است.

دهد نطفه را صورتی چون پری که کرده ست بر آب صورتگری؟

او از نطفه‌ای بی‌شکل، صورتی به زیباییِ فرشته می‌آفریند؛ چه کسی جز او قادر به چنین صورت‌گری است؟

نکته ادبی: صورتی چون پری نشان‌دهندهٔ کمالِ خلقتِ انسانی است.

نهد لعل و فیروزه در صلب سنگ گل لعل در شاخ پیروزه رنگ

اوست که در دلِ سنگ‌های سخت، لعل و فیروزه می‌نهد و گل‌های سرخ را از دلِ شاخه‌های سبز می‌رویاند.

نکته ادبی: تضادِ رنگ‌های سنگ و گل برای نمایشِ قدرتِ خالق.

ز ابر افگند قطره ای سوی یم ز صلب اوفتد نطفه ای در شکم

از ابر، قطره‌ای به دریا می‌افکند و از صلبِ انسان، نطفه‌ای در رحم قرار می‌دهد.

نکته ادبی: تقارنِ خلقت در آسمان (ابر) و زمین (انسان).

از آن قطره لولوی لالا کند وز این، صورتی سرو بالا کند

از آن قطرهٔ باران، مرواریدِ درخشان می‌سازد و از این نطفه، انسانی سروقامت و زیبا می‌آفریند.

نکته ادبی: لولوی لالا به معنای مرواریدِ درخشان و ارزشمند است.

بر او علم یک ذره پوشیده نیست که پیدا و پنهان به نزدش یکیست

بر خداوند هیچ‌چیز پنهان نیست؛ چرا که نزدِ او، آشکار و نهان تفاوتی ندارد.

نکته ادبی: تاکید بر علمِ مطلقِ الهی.

مهیا کن روزی مار و مور وگر چند بی دست و پایند و زور

او روزیِ مار و مور را فراهم می‌کند، هرچند که آن‌ها دست و پایی برای کسبِ معاش ندارند.

نکته ادبی: تأکید بر رزاقیتِ عامِ الهی.

به امرش وجود از عدم نقش بست که داند جز او کردن از نیست، هست؟

به ارادهٔ او بود که هستی از نیستی پدید آمد؛ چه کسی جز او می‌تواند از عدم، وجود بیافریند؟

نکته ادبی: نقش بستن وجود استعاره از آفرینشِ جهان است.

دگر ره به کتم عدم در برد وزان جا به صحرای محشر برد

اوست که دوباره انسان را به عالمِ مرگ (نیستی) می‌برد و سپس از آنجا به صحرای محشر بازمی‌گرداند.

نکته ادبی: کتمِ عدم استعاره از جهانِ پیش از وجود یا پس از مرگ است.

جهان متفق بر الهیتش فرومانده از کنه ماهیتش

همهٔ جهانیان بر خداییِ او اتفاق‌نظر دارند، اما از درکِ حقیقتِ ذاتِ او درمانده‌اند.

نکته ادبی: کُنهِ ماهیت به معنای عمقِ حقیقت و ذات است.

بشر ماورای جلالش نیافت بصر منتهای جمالش نیافت

اندیشهٔ بشر به جلالِ او نرسید و چشمِ خرد نیز کمالِ جمالِ او را درنیافت.

نکته ادبی: تضادِ میانِ جلال (شکوه) و جمال (زیبایی) برای توصیفِ کمالِ الهی.

نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم نه در ذیل وصفش رسد دست فهم

نه خیال می‌تواند به اوجِ ذاتِ او پرواز کند و نه فهمِ بشری توانِ توصیفِ صفاتِ او را دارد.

نکته ادبی: مرغِ وهم استعاره از خیال‌پردازی‌های ذهنِ انسان است.

در این ورطه کشتی فروشد هزار که پیدا نشد تخته ای بر کنار

در این دریایِ بی‌پایانِ معرفت، هزاران کشتیِ خرد غرق شد و حتی تخته‌پاره‌ای از حقیقتِ او به ساحلِ فهم نرسید.

نکته ادبی: ورطه استعاره از دریایِ پرخطر و عمیقِ شناختِ الهی.

چه شبها نشستم در این سیر، گم که دهشت گرفت آستینم که قم

چه شب‌هایی در این سیرِ عرفانی گم شدم و حیرت و سرگشتگی چنان مرا فرا گرفت که گویی به من می‌گفتند: «بایست و دیگر نپرس!»

نکته ادبی: دهشت کنایه از حیرتِ عارفانه است.

محیط است علم ملک بر بسیط قیاس تو بر وی نگردد محیط

علمِ الهی بر تمامیِ گسترهٔ هستی محیط است؛ پس عقلِ محدودِ تو نمی‌تواند علمِ او را اندازه‌گیری کند.

نکته ادبی: محیط بودن به معنای احاطه داشتن و دربرگرفتن است.

نه ادراک در کنه ذاتش رسد نه فکرت به غور صفاتش رسد

نه درک و دریافت به عمقِ ذاتِ او راه می‌یابد و نه اندیشه به نهایتِ صفاتِ او می‌رسد.

نکته ادبی: تکرار نفیِ تواناییِ عقل برای شناختِ ذات.

توان در بلاغت به سحبان رسید نه در کنه بی چون سبحان رسید

ممکن است کسی در فنِ سخنوری به پایهٔ سحبان برسد، اما هرگز کسی نمی‌تواند حقیقتِ بی‌چون و چرایِ پروردگار را درک کند.

نکته ادبی: سحبان نامِ سخنورِ مشهورِ عرب است؛ نمادی از اوجِ بلاغتِ انسانی.

که خاصان در این ره فرس رانده اند به لااحصی از تگ فرومانده اند

بسیاری از بزرگان و خواصِ اهل معنا در این مسیرِ دشوارِ عرفانی، نهایتِ تلاش خود را کرده‌اند، اما در میدانِ سختِ این راه، از شدتِ سرعت و دشواری، درمانده و ناتوان شده‌اند.

نکته ادبی: فرس رانده‌اند کنایه از تلاش بسیار و تگ به معنای دویدن با سرعت است که در اینجا به شدتِِ سیر و سلوک اشاره دارد.

نه هر جای مرکب توان تاختن که جاها سپر باید انداختن

در هر جایی نمی‌توان با اسبِ عقل و توانایی‌های فردی تاخت و پیش رفت؛ چرا که در برخی مراحلِ عرفانی، باید سلاح و غرورِ خود را به نشانه تسلیم و تواضع بر زمین گذاشت.

نکته ادبی: سپر انداختن کنایه از تسلیم شدن و دست از مقاومت برداشتن است.

وگر سالکی محرم راز گشت ببندند بر وی در بازگشت

و اگر سالک و پوینده‌ی راهِ حقیقت به اسرارِ الهی آگاه و محرم شود، درهای بازگشت به سوی زندگیِ عادیِ پیشین را بر روی او می‌بندند تا دیگر راهِ برگشتی نداشته باشد.

نکته ادبی: سالک به معنای رهرو راه حقیقت است و محرم راز به کسی گفته می‌شود که به اسرار باطنی واقف گشته است.

کسی را در این بزم ساغر دهند که داروی بیهوشیش در دهند

در این مجلسِ عارفانه، جامِ حقیقت را تنها به کسی می‌نوشانند که پیش‌تر، داروی بیهوشی و فراموشیِ خودِ کاذب و دلبستگی‌های دنیوی را به او خورانده باشند.

نکته ادبی: داروی بیهوشی کنایه از فنا و ترک علایق دنیوی است.

یکی باز را دیده بردوخته ست یکی دیده ها باز و پر سوخته ست

برخی در این راه، چشمِ دل بر دیدنِ ظواهرِ دنیا بسته‌اند و برخی دیگر اگرچه چشمشان به دیدنِ حقایق باز است، اما در راهِ عشق، بال و پرِ هستیِ خود را سوزانده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به دو نوع فداکاری در راه حق؛ یکی دوری از دنیا و دیگری سوختن در آتشِ عشق.

کسی ره سوی گنج قارون نبرد وگر برد، ره باز بیرون نبرد

هیچ‌کس نمی‌تواند به گنجِ معنویِ (حقیقتِ الهی) دست یابد و اگر هم کسی به آن دست یابد، دیگر نمی‌تواند با همان هویت و منیّتِ سابق از آن بیرون بیاید.

نکته ادبی: گنج قارون نمادِ ثروت دنیوی است که در اینجا به استعاره برای حقیقت عرفانی به کار رفته است.

بمردم در این موج دریای خون کز او کس نبرده ست کشتی برون

من در این دریای پر تلاطم و خونینِ عشق و معرفت جان سپردم، دریایی که تاکنون هیچ‌کس نتوانسته است کشتیِ وجودِ خویش را سالم از آن به ساحل برساند.

نکته ادبی: دریای خون استعاره از سختیِ جانکاهِ سلوک است که در آن «من» انسان نابود می‌شود.

اگر طالبی کاین زمین طی کنی نخست اسب باز آمدن پی کنی

اگر خواهانِ آن هستی که این مسیرِ معنوی را طی کنی، باید پیش از هر چیز، راهِ بازگشت از منیّت و خودبینی را بیاموزی.

نکته ادبی: اسب باز آمدن پی کردن به معنای آماده شدن برای رهایی از خود است.

تأمل در آیینهٔ دل کنی صفائی بتدریج حاصل کنی

باید در آینه‌ی قلبِ خود تامل کنی و با زدودنِ زنگارها، به تدریج به صفای باطن و پاکیِ دل برسی.

نکته ادبی: آینه قلب نمادِ روحِ صیقل‌خورده انسان است که می‌تواند انوار الهی را منعکس کند.

مگر بویی از عشق مستت کند طلبکار عهد الستت کند

مگر اینکه رایحه‌ای از عشقِ الهی به مشامت برسد و تو را مست کند تا دوباره همان پیمانِ الست (روز نخستینِ خلقت) را بطلبی و به یاد آوری.

نکته ادبی: عهد الست اشاره به آیه‌ی «الست بربکم» در قرآن دارد که میثاقِ اولیه روح با خداوند است.

به پای طلب ره بدان جا بری وزان جا به بال محبت پری

با پایِ تلاش و طلب به سوی آن مقصد حرکت می‌کنی، اما وقتی به مرزهای قرب رسیدی، با بال‌های عشق و محبت به سویِ جایگاهِ حقیقت پرواز خواهی کرد.

نکته ادبی: تقابل طلب و عشق نشان‌دهنده دو مرحله از سیر و سلوک است.

بدرد یقین پرده های خیال نماند سراپرده الا جلال

وقتی به یقینِ قلبی رسیدی، پرده‌های پندار و توهم از مقابل چشمت کنار می‌رود و جز عظمت و جلالِ خداوند، هیچ‌چیز دیگری باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: سراپرده به معنای خیمه و پرده است که در اینجا استعاره از حجاب‌های دنیوی است.

دگر مرکب عقل را پویه نیست عنانش بگیرد تحیر که بیست

در این مرحله، اسبِ عقل دیگر توانِ حرکت ندارد و حیرت، افسارِ آن را می‌گیرد و به او می‌گوید که همین‌جا بایست و بیش از این پیش مرو.

نکته ادبی: تحیر در عرفان مرحله‌ای است که عقل در برابر عظمت حق، ناتوان و متوقف می‌شود.

در این بحر جز مرد داعی نرفت گم آن شد که دنبال راعی نرفت

در این دریای معرفت، تنها کسانی که از جانبِ خدا دعوت شده‌اند گام نهاده‌اند و هرکس که بدونِ پیروی از راهنما و پیرِ طریقت وارد شده، گمراه گشته است.

نکته ادبی: مرد داعی کسی است که خدا او را فراخوانده است و راعی اشاره به پیر و مرشد راهنماست.

کسانی کز این راه برگشته اند برفتند بسیار و سرگشته اند

کسانی که از این راهِ حقیقت منحرف شدند، بسیار راه پیمودند اما در نهایت سرگردان و حیران ماندند و به مقصد نرسیدند.

نکته ادبی: برگشتن در اینجا به معنای انحراف از مسیر حق است.

خلاف پیمبر کسی ره گزید که هرگز به منزل نخواهد رسید

هرکس راهی خلافِ آموزه‌های پیامبر (ص) برای رسیدن به خدا برگزیند، هرگز به سرمنزلِ مقصود نخواهد رسید.

نکته ادبی: خلافِ پیمبر یعنی عدم پیروی از شریعت و سنت نبوی.

محال است سعدی که راه صفا توان رفت جز بر پی مصطفی

ای سعدی، غیرممکن است که کسی بتواند راهِ پاکی و حقیقت را بدون قدم گذاشتن در جای پایِ حضرت محمد (ص) بپیماید.

نکته ادبی: پیِ مصطفی کنایه از تبعیتِ کامل از راه و روشِ پیامبر اسلام است.